فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و یکم

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و یکم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
پدرم از آدم متقلب خیلی بدش می آد ! همیشه به من می گه آدم اگه با بدبختی زندگی کنه ، بهتر از اینه که با تقلب و حقه بازي به جایی برسه
پس اگه پدرت بفهمه من چه جوري به دانشگاه رسیدم حتما منو برمی گردونه کلاس اول دبستان
مگه تو کلاس اولم تقلب می کردي؟
نه دیگه بابا ! اول و دوم و سوم خودم قبول شدم ! بخور دیگه پیتزاتو ! یخ کرد دیگه
با چی درست می کنن اینو؟ با پنیر؟
!آره ، پنیر ، سوسیس و کالباس و این چیزا
همین پنیر معمولی یه ؟
نمی دونم . من تا حالا نخوردم . تازه اومده تو ایران
بچه ها چند بار تو دانشکده می گفتن خیلی خوشمزه س ! می گن یه پیتزا فروشی هم تو خیابون ویلاس
مامان ! پس چرا نمی خوري؟
هان؟
تازه متوجه شدم که چند لحظه س که یه برش پیتزا رو گرفتم جلو دهن م و همونجور نگه داشتم
اون روز با فریبرز ، دو ساعت تو پیتزا فروشی بودیم ! حالا تموم اون دو ساعت ، تو یه لحظه از جلو چشمم گذشت و رد شد
بزور یه برش پیتزا خوردم . اصلا از گلوم پایین نمی رفت و توم آشوب به پا بود ! منقلب بودم ! یه چیزي تو معده م می جوشید و می اومد تا توي گلوم و دوباره برمی گشت پایین ! خون داشت خونم رو می خورد اما باید جلو خودمو می گرفتم که این حالت تو صورتم معلوم نشه. بچه ها باید منو مثل همیشه آروم و محکم می دیدنم
هوو! چه کلمه اي !؟ تو تموم مدت زندگیم بهش حتی فکر نکرده بودم ! تو فرهنگ لغات ما ، کلمات و جمله هایی هس که تا بهش تو زندگی برنخورد نکنی ، معنی شونو نمی فهمی ! هوو! تنبون دو تا شدن ! زیر سرش بلند شدن ! از سر میز بلند شدم و از آشپزخونه اومدم بیرون . تا حالا سابقه نداشت که اینکارو بکنم !همیشه آخرین نفري که از
آشپزخونه بیرون می اومد من بودم . باید میز رو جمع می کردم و تمیز میکردم . همه چیزو سر جاش می ذاشتم و ظرفا رو می شستم و بعدش براي فریبرز چایی می بردم . عادت داشت فقط من براش چایی ببرم . حتی اگه بچه ها چایی رو براش می بردن ، نمی خورد
سوگل میز رو جمع کرد و بقیه ي پیتزا ها رو گذاشت تو یخچال . می دونستم اونام حال و روزي بهتر از من ندارن اما
وضع من با اونا فرق می کرد . من تو زندگی شکست خورده بودم ! سرم کلاه رفته بود ! من حاضر بودم اگه فریبرز واقعیت رو می گفت ، ده تا آدم رو
سرپرستی کنم . اما دروغ می گفت
بی اختیار رفتم جلو آیینه . تو صورت خودم خیره شدم . چند تا چین خیلی کوچیک کنار چشمم افتاده بود ! به خاطر هر کدوم از این چین ها ، سال هاي عمرم رو داده بودم ! این چین ها باید منو درنظر شوهرم خوشگل تر کنه ! همونطور که هر چین پیشونی فریبرز در
نظر من اونو خوش قیافه تر می کرد ! آخه هر کدوم از این چین ها نتیجه ي سختی کشیدنا و صبر و تحمل ها و استقامت یه زن و شوهره ! اینا هر کدوم نشون دهنده ي کهنه شدن رفاقت ها و دوستی هاس ! اینا نتیجه ي وفاداري به عهد هاس!
اگه من پیر شدم ! فریبرزم پیر شده ! من و اون با هم پیر شدیم ! قرار نیس یکی مون بشینه تو خونه و اون یکی اجازه
داشته باشه که برگرده به بیست سالگی ش و با یه دختر جوون بریزه رو هم ! پس حق من چی می شه ؟! نتیجه این همه سال زحمت چی می شه ؟
براي چی یه مرد باید فکر کنه که می تونه بیست سال جوون تر بشه اما یه زن نمی تونه...



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفتاد و یکم