فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و دوم

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و دوم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
براي چی اون رفته یه زن جوون گرفته ؟ مگه یه همچین قراري با هم گذاشته بودیم ؟
مگه یه همچین شرطی موقع ازدواج با من کرده بود ؟! اون زمان که با من ازدواج کرد یه همچین قانونی نبود !یه همچین اجازه اي نداشت ! حالا کی گفته که قانون عوض شده ؟
من خیلی سختی کشیدم تا اون به اینجا رسیده ! من زندگی و جوونی م رو پاي اون و بچه هامون گذاشتم ! اون کجا خبر داره که بچه ها چه جوري بزرگ شدن ؟! نذاشتم تو خونه صدا از صدا در بیاد که آقا اعصابش راحت باشه و بتونه به کار بیرونش برسه ! یه روز نذاشتم یه جاي زندگیش لنگ بمونه
صداي زنگ خونه تکونم داد !سوگل آیفون رو برداشت و گوش کرد و بعد دستش رو گذاشت رو دهنی گوشی و به من گفت
بابا بزرگ اینان
جا خوردم . اصلا حوصله ي حرف و و نصیحت و این چیزا رو نداشتم اما چاره اي نبود
بهش اشاره کردم که در رو واکنه . خودم یه دستی به موهام کشیدم و سر و وضعم رو نگاه کردم . نمی خواستم کوچک ترین فرقی تو من ببینن! شکست سخته اما خوب تحمل کردنش یه پیروزي یه
یه دقیقه بعد ، پدر و مادر و یکی از خواهراي فریبرز اومدن تو . رفتم جلو و خیلی معمولی و عادي باهاشون سلام و احوالپرسی کردم و بردمشون تو سالن . همگی نشستیم و سوگل رفت که چایی بیاره . به سامان اشاره کردم که تو کابینت آشپزخونه شیرینی و شکلات هس
شونه هاشو بالا انداخت ، مثل پدرش
عذر خواهی کردم و بلند شدم رفتم تو آشپزخونه . سوگل چایی ها رو ریخته بود . شیرینی و شکلات رو درآوردم و با سوگل بردیم تو . خودم برگشتم و از تو یخچال میوه در آوردم
چیدم تو ظرف و ورداشتم و رفتم طرف سالن . تا پام رو گذاشتم تو ، مادر فریبرز که انگار داشت چیزي می گفت ساکت
شد اما آخرین کلمه هاشو رو شنیدم ! طلاق سر پیري
بروي خودم نیاوردم و میوه رو گذاشتم رو میز و خودم گرفتم نشستم . پدرش سرشو انداخته بود پایین ، مادرش هی سرش رو اینور و اونور تکون می داد اما داشت به سامان نگاه می کرد . مثل اینکه داره به یه بچه یتیم نگاه می کنه و دلش
براش می سوزه
خواهر فریبرز هم که اسم اصلیش اشرف بود و بعد از ازدواجش ، سر عقد ، عوض کرده بود و فرشته گذاشته بود ، این !
دفعه برخلتف هر دفعه که دم در خونه کفشاشو در می آورد ، با کفش پاشنه بلند اومده بود تو ته مبل نشسته بود و پاش روانداخته بود رو پاش و داشت چایی شو می خورد !
انگار تو کنفرانس سران کشور ها شرکت کرده بود
کمی که گذشت ، مادرش گفت
چی شده دریا جون ؟! آخه این کارا چیه؟! بعد از یه عمر زندگی ، نمی گین مردم چی می گن ؟
نگاهش کردم . حالا دیگه دو سه سالی می شد چادر رو گذاشته بود کنار ! یه مانتو پوشیده بود که عینش رو من داشتم !
خیلی شیک ! یه دستبند طلایی خیلی قشنگ هم دستش بود ! عین همونم به گردنش بود
یه لبخند زدم و آروم گفتم
کی به شما گفته ؟
بچه م فریبرز امروز ناراحت اومد خونه ! اصلا حال خودشو نمی فهمید ! گفت دریا تقاضاي طلاق کرده ! دختر جون
فکر نمی کنی مرد رو نباید انقدر عصبانی کرد و فرستاد بیرون ! اگه یه دفعه با ماشین بزنه به یکی و بگیرن و ببرنش
زندان چی؟
یه نگاهی بهش کردم و گفتم
چایی تون یخ کرد
برگشتم به خواهر فریبرز که چایی ش رو تموم کرده بود گفتم
شوهرت چطوره ؟ خوبه ؟
خوب و خوش و سلامت
یعنی یعنی! یه کلفت خواهر شوهري ! یعنی اینکه شوهر داري رو از من یاد بگیر که نمیذارم آب تو دل شوهرم تکون بخوره
یه لبخند دیگه زدم و برگشتم طرف پدر فریبرز . هنوز سرش پایین بود و دست به چایی ش نزده بود
فنجون چایی م رو ورداشتم و یه خرده ازش خوردم . یکمی از بغضی که تو گلوم جمع شده بود رفت پایین . چشمم افتاد به سوگل و سامان . اگه کاردشون می زدي خونشون در نمی اومد ! می دونستم الان منتظرن که مادرشون با اون آرامش و منطق همیشگی ش جواب این آدماي پر توقع و همیشه حق به جانب رو بده
همونجور که فنجون دستم بود ، یه نگاه دوباره به مادر فریبرز کردم
عفت خانم! اما از وقتی از خونه ي اربابشون اومده بودن بیرون و یه جا بالای شهر خونه گرفته بودن ، دیگه به همه خودشو خانم نعمتی معرفی کرده بود و اگه کسی بهش می گفت عفت خانم ، ناراحت می شد و
زود می گفت|خانم نعمتی
این دفعه که نگاهش کردم ، دیگه مانتوي کرپ تنش نبود! یه چادر کهنه که پایین شم قلوه کن شده بود و با دست دوخته
بودنش سرش بود ! زنگ خونه ي ما رو زده بود و من آیفون رو جواب داده بودم
کیه؟
حبیب خدا! ننه ، یه تک پا تشیف بیار دم در دو کلوم عرض دارم
آیفون رو گذاشتم سرجاش . مامانم پرسید کی بود
فقیره انگار
پول خرد تو اون کاسه س . ببر بهش بده
یه پنج تومنی از تو کاسه س پول خردا ورداشتم و در راهرو رو وا کردم و رفتم تو حیاط
تا رسیدم دم در و در رو واکردم ، دیدم یه زن حدود چهل و خرده اي ساله س...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفتاد و دوم