فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و سوم

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و سوم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
تا خواستم پنج تومنی رو بهش بدم گفت
!الهی پیش مرگت بشم خوشگلم ! بچه م فریبرز گفت خوشگل ترین دختر رو که دیدي بدون اون دریاس
پنج تومنی تو دستم خشک شد
چشمم کف پات ! برم خونه برات اسفند دود می کنم ! هزار الله اکبر ! چه موهاي
! خوشرنگی داري ننه ! خدا داده س یا رنگشون کردي؟ ! بیا یه ماچ بده عروس گلم
بی اختیار صورتم رو بردم جلو که شروع کرد از لب منو ماچ کردن! چندشم شد ! موهاي پشت لبش که به لبم خورد یه حال بدي پیدا کردم ! عین سبیل هاي بابام بود
به به ! دهنت بوي گل محمدي می ده ! حق داره این پسره از دست تو خواب و خوراك نداشته باشه ! ایشااله خودم دست به دست تون می دم
فقط نگاهش می کردم ! به فریبرز گفته بودم که پدرش رو بفرسته که با پدرم صحبت کنه ! مادرشو چرا فرستاده بود !؟ |
اونم با این سر و وضع
ننه ، مادرت کجا تشریف دارن ؟
زیر چادرش یه بلوز منجق دوزي شده پوشیده بود که بوي نفتالین می داد و معلوم بود از توي صندوق لباسا درش
آورده و پوشیده ! یه چیزي شبیه زیر شلواریه مردونه پاش بود که پاچه هاشو کرده بود تو یه جوراب زنونه ي مشکی کلفت ! چشمم که به کفشاش
افتاد انگار برق وصل کردن به تنم ! یه گالش پاش بود ! از اون گالش ها که همیشه کبري خانم ، کارگرمون که هفته اي یه بار براي نظافت می اومد خونمون پاش می کرد
واقعا نمی دونستم الان باید چه عکس العملی از خودم نشون بدم ! اگه مامانم اینو می دید چی به من می گفت ؟
ننه به مادرت بگو | بی زحمت | یه | دقه| بیاد دم در ، امر خیره
نمی دونستم چیکار باید بکنم ! تعارفش کنم بیا تو و با خودم ببرمش تو خونه یا همونجا بگم واسته تا مامانم رو صدا کنم

برگشتم طرف حیات که دیدم مامانم چند قدم عقب تر واستاده وداره به مادر فریبرز نگاه می کنه ! آروم از جلو در رفتم کنار و صحنه رو براي مادرم خالی کردم. یه لحظه تو ذهنم اومد که خدا کنه مامانم یه جوري از همین جا آب پاکی رو بریزه رو دستش و برش گردونه ! اما یه لحظه بعد با خودم گفتم که این چیزا که دلیل بر چیزي نمی شه ! خب باید انتظار داشتم که مادرش یه همچین چیزي باشه ! اگه اونم وضع شوهرش از نظر مالی خوب بود
حتما سر و وضع بهتري داشت ! نباید مردم رو با ظاهرشون قضاوت کرد و
داشتم این طوري خودمو قانع می کردم که مامانم رسید
یه نگاهی تو چشمام کرد که از صد تا تنبیه برام بدتر بود
بفرمایین
به به ! از این مادر یه همچین دختري باید زاییده بشه ! باد آمد و بوي عنبر آورد
! خیلی ممنون ! بفرمایین خواهش می کنم
نون و پنیر آوردیم ، دخترتونو بردیم
| مادرم یه نگاه به سر و وضع مامان فریبرز کرد و بعد آروم گفت
شما مادر همکلاسی دریا هستین ؟
غلام شماس پسرم
بفرمایین تو . دم در خوب نیس بفرمایین
از جلو در رفت کنار و مادر فریبرز اومد تو و مادرم بهش تعارف کرد و سه تایی رفتیم تو خونه
وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم ، هر کاري مامانم کرد که رو مبل بشینه ، قبول نکرد و نشست رو زمین و گفت
ما بی تکلفیم ! مبل چیه آدم همش روش معذبه نشست و از زیر چادرش یه بقچه درآورد و گذاشت جلوش ! این دیگه واقعا تراژدي بود
من و مامانم یه نگاهی به همدیگه کردیم که گره ي بقچه رو وا کرد و از توش یه کله قند در آورد و گذاشت جلو مامانم و
گفت....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفتاد و سوم