فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و چهارم

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و چهارم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
شیرین برو شیرین بیا ! اینم واسه یمن کار
مامانم یه نگاهی به کله قند کرد و گفت
ببخشین این چیه؟
کله قند دیگه! می خوام اول دشتی ، زندگی شون شیرین بشه
بعله ،بعله
خواهر ما بی شیله پیله ایم . فقیر هستیم اما با آبروایم . درسته که یه خرده دستمون خالی یه اما تا دلتون بخواد تو دلمون محبته . به خدا اگه بدونین این فریبرزم چه جواهریه ؟! قلبش مثل آیینه صافه . گاه گداري یه خریت هایی م می کنه اما همه ش از رو ساده گی شه
مادرم هیچی نمی گفت و فقط می خندید و گاه گاهی یه نگاهی به من می کرد که منم از خجالت سرمو می انداختم پایین
بهش گفتم پسرجون ، تو یه خرده اخلاقت رو خوب کن و تو خونه بیخودي جفتک ننداز ، من قسمتت رو تو دهن شیرم که باشه می کشم بیرون! گفتم اگه بهم جواب نه بدن ، بست می شینم در خونشون !من عین کنه م خواهر ! به یه چیزي بچسبم دیگه ول کن نیستم
مادرم در حالی که می خندید عذر خواهی کرد و به هواي چایی آوردن از تو پذیرایی رفت بیرون . تا تنها شدیم یه نگاه تو صورت من کرد و گفت
ببینم جوش صورتت رو! غروره ! عناب سه پستون بگیر با گل ختمی ! آب رو آتیش ! شیر
خشتم اگه بگیري بد نیس، هم خنکی یه هم شیکمت رو راه میندازه ! این دکتر مکتر
هیچی سرشون نمی شه ننه! من سه تا بچه رو با همین دواهاي گل و گیاهی بزرگ کردم و آخم نگفتن
خنده م گرفته بود. آروم بهش گفتم
پشه زده
پشه زده ؟! از عطاري یه مثقال هنوز داشتم می خندیدم ! یک سال ، دو سال ، پنج سال ، ده سال، بیست سال، هنوز داشتم می خندیدم . چادر و شلوار تو جوراب و گالش ، حالا جاشون رو داده بودن به مانتوي کرپ و جوراب نایلون و کفش پاشنه بلند ! اما کلام هنوز هیچ
فرقی نکرده بود
حالا دیگه بیست سال از اون روز گذشته بود . دیگه مادر فریبرز رو زمین نمی نشست ! به
لحظه متوجه شدم که فنجون چایی تو دستمه و یه لبخند رو لبم
خنده ي منو به نشونه ي آشتی گرفت و گفت
آره ننه . بخندین و خوش باشین . حالام که چیزي نشده ! یه خریتی کرده و رفته پی کارش دیگه ! جوونی هاشم از این دیوونه بازي ها داشت ! صلوات |بفرستین | و شیطون رو لعنت کنین و بچسبین به زندگی تون
فنجون رو گذاشتم رو میز و گفتم
شیرینی بفرمایین . تازه س
نه ننه. این دکتره که پیشش می رم گفته شیرینی میرینی نخور که چاقت می کنه! روح م داره پر می کشه واسشون اما
یه خیار ورداشت و با یه سیب گذاشت تو بشقابش و شروع کرد به پوست کندن سیب...



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفتاد و چهارم