فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و پنجم

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و پنجم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
اون روزم همین کارو کرد و وقتی تموم شد ،دستاشو با مبل پاك کرد و گفت
ببین دارم جلو دخترم می گم که نگی مادر شوهر بازي داره درمی آره ، این روزا ، زن باید دو دستی بچسبه به شوهرش مرد همیشه سر زن سوار بوده ! مگه می شه با مرد الدرم پلدرم کرد؟! خونه ی آخرش اینه که وقتی بهش فشار اومد طلاق می ده و می ره دنبال
کارش ! واسه اونکه چیزي نمی شه ! واسه زن که خفت داره ! همه می گن ببین چی شده که شوهرش طلاقش داده ! اونم این مرد که الان همه چی م داره ! زن واسه ش ریخته
تو باید یه جوري دیگه شوهرت رو | ضفط و رفط | کنی!با طلاق خواستن که کار درست نمی شه ! نا سلامتی دو تا بچه ازش داري ! از مرد که کم نمی آد ! همیشه شعبون یه بارم
رمضون ! اینا همه آب رونده ن ! ریگ ته جوب شمایی ! اینا تو زندگی مرد ، می آن و می رن ! خانم شمایین ! مادر بچه هاش شمایین !تا بوده همین بوده ! یه چیزي نیس که تازه این پسره اختراع کرده باشه !
از من می شنفی همین الان بلند شو برو یه حموم و یه دستی م ببر تو صورتت و بشین خانمی تو بکن ! ماهام باهاش حرف می زنیم و راي شو می زنیم ! دوماهی م با این هس و بعد یه لقد می زنه در ...و ردش می کنه می ره
آبم از آب تکون نمی خوره ! ننه جون من خوبیت رو می خوام وگرنه واسه اون که طلاق دادن کاري نداره ! آخرش تویی که دستت به هیچ جا بند نیس! زن ، ذلیله ! الانم می دونی
قانون چیه؟ وسعش برسه ، می تونه چهار تا زنم بگیره ! چیکار می شه کرد ؟! حالا بازم گلی به گوشه ي جمالش که خواسته مثال یواشکی هیزي کنه و احترامت رو نگه داشته و نخواسته تو بفهمی ! اگه علنی علنی ، دست زنیکه رو می گرفت و می آورد تو این خونه
می خواستی چیکار کنی؟
داشتم تو خودم منفجر می شدم اما هنوز لبخند رو لبم بود! برگشتم و به سوگل و سامان نگاه کردم . صورتشون سرخ شده بود ! سامان رو می دیدم که اگه از ترس من نبود الان می پرید طرف مادر بزرگ شو و معلوم نبود بعدش چی بشه ! آروم به سوگل اشاره کردم که بره بیرون و سامانم با خودش ببره
بلند شد و به سامانم اشاره کرد و خودش تند تر رفت بیرون و سامانم پشت سرش . تا خواستن از جلو مادر بزرگشون رد بشن ، گفت
سوگل جون نشد دو کلوم باهات حرف بزنم ! حواس نمی ذارن واسه آدم که ! سامان جون بیا یه ماچ به مامان بزرگ بده ببینم
که سامان اصلا برنگشت حتی بهش نگاهم بکنه ! از پشت سر دوباره صداش کرد اما سامان خیلی راحت گذاشت رفت
وا ! خاك عالم! این چرا همچین کرد ! حتما شما یه چیزایی بهشون گفتی دیگه
من چیزي یادشون ندادم. شما ببخشینش . از وضع موجود ناراحته
وا! چرا ناراحته ! مگه هزارون نیستن که باباشون چند تا زن داره ؟! اینم یکی رو همه چیزي شون که لنگ نمونده ! خونه ، زندگی ، ویلا ماشین ! همه چی براشون فراهم کرده
!دیگه چی می خوان؟! حالا گیرم یه خرده ام بخواد به خودش برسه ! مگه چی می شه ؟
اسیري که نیاوردن
ببخشین، شما این فلسفه و ایده رو در مورد زندگی دختراي خودتون هم قبول دارین...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفتاد و پنجم