فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و ششم

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و ششم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
یعنی چی؟
یعنی این نظر رو در مورد دختر خودتونم دارین؟
خب اینا با هم فرق می کنه
چه فرقی می کنه؟
خب اون یه جور دیگه س ، این یه جور
مونده بود چی جواب بده ! هول شده بود که اشرف یا فرشته زود اومد تو حرف مادرش و گفت
زن باید خودش به فکر باشه ! باید کاري بکنه که شوهرش حتی به فکر زن دیگه ایم نیفته
یه نگاهی بهش کردم . بهترین چیز سکوت بود . سرم رو انداختم پایین و بغضم رو خوردم که یه دفعه پدر فریبرز با فریاد گفت
خجالت نمی کشین ! بس کنین دیگه ! هر چی این زن خانمی می کنه شماها از رو نمی رین ؟! شرم و حیام خوب چیزیه والا! اون پسره گه خورده رفته یه همچین غلطی کرده
توام اشرف خانم فعلا چهارساله شوهر کردي ! بذار یه ده سال دیگه بگذره اون وقت همدیگرو می بینیم
!اه..! نعمتی ! اینا چیه می گی؟
اینا چیه می گم ؟! بارون اومد ترك هم اومد ؟! یادتون رفته همه چی ؟! اگه این زن نبود که الان باید لش اون پسره ي بی غیرت رو باید از تو کوچه ها جمع می کردیم
یادتون رفته چه گندي بود ؟! این پول و ثروتم همه از صدقه سر این زن و خونوادش پیدا کرده ! همون مدرکی م که گرفت به همت این زن بود ! اینا اصلا حاضر نبودن که این پسره ي بی شرف اسم دخترشونم ببره ، چه برسه به اینکه دختر بهش بدن ! ده بار رو دست و پاي باباش افتادم ! ده بار پاي مادرش رو ماچ کردم تا راضی شدن ! اونا به اعتبار و شرافت من دختر به این مرتیکه دادن! حالا اینجا نشستین و با پررویی می گین قانون باهاشه ؟!
یادتون رفته دریا دریا از دهنش نمی افتاد؟! یادتون رفته تا از دانشگاه بر می
گشت می گفت دریا همچین گفته ، دریا همچین کرده ، دریا این و بهم یاد داد ، دریا اونو بهم یاد داد؟! این پسره ي گوساله الف رو از ب تشخیص نمی داد چه برسه که مهندس بشه ! هر سال با تقلب و پدرسوخته
بازي اومد بالا تا خودش و به دانشگاه رسوند! تو دانشگاه دیگه نمی تونست با تقلب جلو بره ! اگه این خانم نبود که همون اول دانشگاه رو ول کرده بود! همین شما عفت خانم یادت رفته چقدر نذر و نیاز کردي که فقط از خونشون بیرونت نکنن!
روزي که می خواستی بري خونشون یادت رفته ؟ صبح بلند شدي ، سر نماز چقدر گریه کردي ؟! دستت رو گرفته بودي طرف آسمون و چی می گفتی ؟! یادت رفته
فقط می دیدم که لب هاي پدر فریبرز بهم می خوره و داره یه چیزایی می گه و با زن و دخترش دعوا می کنه اما صدایی نمی شنیدم
تو راهرو کلانتري یوسف آباد هستم . فریبرز بازداشت شده به جرم ایجاد مزاحمت پدرم ازش شکایت کرده بود! آخرین باري که اومده بود و جلوي در خونه ي ما واستاده بود
پدرم زنگ زد به کلانتري و اونام مامور فرستاده بودن و جلبش کرده بودن و بردن کلانتري از تو راهرو صداشونو می شنوم
افسر نگهبان – آقا پسر ، این دفعه ازت تعهد می گیرم و ولت می کنیم اما دفعه دیگه
فریبرز نذاشت حرفش تموم بشه و گفت ببخشین جناب سروان . قصد توهین ندارم اما لطفا منو ول نکنین چون بازم می رم جلوي خونه ي ایشون
افسر نگهبان – پسر چشم سفیدي نکن ! آقا که فعلا گذشت کردن ، توام فعلا حرف زیادي نزن
بازم ببخشین ! من دختر ایشون رو دوست دارم . اونقدرم دوسش دارم که تا آخرش هستم
افسر نگهبان – پس می فرستمت اونجایی که شما اختیار دارین طبق قانون هر کاري بکنین! من آماده ام
این دفعه صداي پدرم رو شنید که گفت آخه پسرجون ، تو ناسلامتی دانشجوي این مملکتی ! از تو بیشتر از اینا انتظار می ره
شما درست می فرمایین جناب قائمی اما متاسفانه نه درست منو می شناسین و نه به زندگی من آشنا هستین ! من بدون
دختر شما هیچی نیستم...ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفتاد و ششم