فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و هشتم

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و هشتم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
بله ، ممنون
به خدا شرمنده ام ! خدا ذلیل کنه این پسر ناخلف رو
| بازم نگاهش کردم |
تو خودت رو ناراحت نکن . می دونم چقدر برات سخته اما تو دو تا بچه داري ! اینا تو رو پدر و مادر خودشون می دونن! اگه تو غصه بخوري این بچه هام کز می شن ! مطمئن باش که کار بد بی مکافات نمی مونه ! خدا جزاشو می ده ! به مزخرفاي اینام گوش نده . من می دونم که تو چه کردي
بازم نگاهش کردم که دستم رو ول کرد و سرشو انداخت پایین و به زن و دخترش گفت
راه بیفتین بریم
وقتی داشت آروم از جلوم رد می شد ، صداش کردم و انگشتري رو که سال اول دانشگاه ، فریبرز بهم داده بود و سر
عقدم همون رو دستم کرد ، از انگشتم در آوردم و دادم بهش و گفتم
این امانتی شما ! دست تون سپرده ! فقط بهش بگین که تا روز دادگاه اینجا نیاد
انگشتر رو ازم گرفت و سرشو انداخت پایین که دخترش گفت
افاده ها طبق
خفه شو دختر
بابا شما چرا همه ش منو بی احترام می کنین؟
واسه اینکه احمقی ! احمقی و کور ! بدبخت همون جاهازي رو که چند سال پیش بردي
نذاشتم حرفش تموم شه و رفتم تو صحبتش
اقاي نعمتی
بیا دختر برو نذار دهنم وا بشه و عهدم رو بشکنم ! بیا برو ! بدبخت توام یه زنی ! همین بلا شاید چند وقت
دیگه سر خودت بیاد ! راه بیفتین ببینم
مادر و دختر با عصبانیت از جلو من رد شدن ! پشت سرشون پدر فریبرز راه افتاد و وقتی دید اونا سرشونو انداختن
پائین و با فیس و افاده دارن می رن گفت
! ایشالا به حق آبروي زهرا که این پسر خیر از زندگیش نبینه
اه..!نعمتی ! خدا نکنه ! دور از جون بچه م
برو با اون بچه تربیت کردنت ! گند زدیم با این تربیت
همونجا واستاده بودم و گوش می کردم ، همونطور که از سالن می رفتن طرف راهرو ، صداشونم ضعیف تر می شد |
!بی غیرت از موقعی که دست چپ و راستش رو شناخت واسه من سر شکستگی آورد
نون نوکري خوردن همینه دیگه ! دلم خوش بود مرد شده دیگه ! بی شرف پنجه از عسل بذاري دهنش گاز می گیره
کاشکی این پسر و نداشتیم که امروز
دیگه صداشونو نمی شنیدم ! واستاده بودم و به میز نگاه می کردم . روش فنجون هاي چایی بود . دو تا خالی ، یکی پر و دست نخورده . درست مثل همون روزي که اومده بودن
با پدرم حرف بزنن ! آقاي نعمتی همون کت شلوارش رو پوشیده بود . انگار فقط همین یه دست لباس رو داشت اما چادر و گالش مادر فریبرز عوض شده بود ! یه چادر نو سرش بود و یه کفش | ورنی| م پوشیده بود...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هفتاد و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفتاد و هشتم