فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتادم

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتادم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
امروز خودم و زده بودم به بی رگی اما حرف امروز این پسر کمرم رو شیکوند
دیگه داشت راحت گریه میکرد ! پدرمم سرشو انداخت پایین . نمی تونستم صورتش رو ببینم اما می فهمیدم که خیلی ناراحته
مادر فریبرزم با چادرش اشک هاشو پاك می کرد
خدا سایه تو از سر زن و بچه ت کم نکنه و بهت عزت بده ! به دادم برس مرد ! من هیچ کاري نمی تونم برات بکنم اما
بدون یه دعاي خیر همیشه بدرقه راهته ! دستمو بگیر که به حق پنج تن خدا دستت رو بگیره ! دیگه نمی تونم خفت رو تحمل کنم ! خدا خونه ت رو آباد کنه ! پشتم شیکست یه کاري بکن
یه دفعه دیدم که از روي مبل افتاد روي پاي پدرم ! بی اختیار اشک از چشمام اومد پایین ! پدرم دولا شد وبلندش کرد و گفت
آقا این کارا چیه ؟! احترام و بزرگی شما براي من سرجاشه ! شما پیش من حرمت دارین
داشت می برد که بشوندش رو مبل که آقاي نعمتی پدرم رو بغل کرد ! پدرمم بغلش کرد ! داشت گریه میکرد ! سرشو |
گذاشته بود رو شونه ي پدرم و گریه می کرد
بذار جلو بچه م بزرگ بشم ! بذار واسه یه دفعه م که شده ببینه که از این پدر هنوز کار بر می آد ! بذار احترامم کنن ! ترو
به فاطمه ي زهرا منو نشکون ! منو روزگار زده تو دیگه
نزن ! ببین دستام پینه بسته ! ببین موهام از زور بدبختی سفید سفید شده ! حرمت این موي سفید و دست پینه بسته رو نگه دار ! اگه بهم جواب نه بدي دیگه روي برگشتن به اون خونه رو ندارم
اینو گفت و از بغل پدرم آومد بیرون و افتاد روي مبل ! واقعا سخت بود شکستن و خرد شدن یه مرد پنجاه ساله رو دیدن
پدرم از سالن اومد بیرون و تند رفت طرف دستشویی ! وقتی از کنارمن رد می شد حتی یه نگاهم بهم نکرد
چند دقیقه بعد برگشت تو سالن و گفت
شما بفرمایین . بهتون جواب نه نمی دم ! جواب مثبتم نمی دم ! فعلا که این دو نفر هر دو تو یه دانشگاه و تو یه کلاسن
اجازه بدین که زمان نشون بده که در آینده چه اتفاقی می افته ! به قول قدیمی ها واگذار کنیم به خدا ! اینم فقط به حرمت شماس
به اون جوون بگین که به احترام این پدر جواب نه ندادم ! به خودشم بگین که فردا یه سر بیاد بانک کارش دارم . ساعت ٢ بیاد خوبه
پدر و مادر فریبرز از جاشون بلند شدن . اومدم از تو هال برم تو آشپزخونه که یه دفعه پدر فریبرز دولا شد و زمین رو |ماچ کرد و گفت
! والا خاك رو فرش این خونه ام احترام داره
پدر و مادرم دنبال پدر و مادر فریبرز رفتن تو حیاط و بدرقه شون کردن . اومده بودم تو سالن و سرم رو به جمع کردن فنجون ها و زیر دستی ها گرم کرده بودم . فنجون چایی پدر فریبرز پر بود و دست نخورده
مامان ، مامان
رشته ي افکارم پاره شد! سامان بود که صدام می کرد
چرا جواب شونو ندادي ؟
دادم
نه ! من حواسم بود ! هیچی نگفتی
جواب همیشه نباید با کلمات و زبون آدم باشه
سامان فقط نگاهم کرد
بعضی از مسائلم هس که شما نباید توش دخالت کنی
سوگل که داشت میز رو جمع می کرد ، ظرف میوه رو داد دست سامان که به من مات شده بود و دوتایی رفتن طرف
آشپزخونه . هواي خونه برام سنگین شده بود و تنفسش برام سخت! راه افتادم طرف حیاط و از پله ها رفتم پایین و رفتم وسط باغچه و رو راحتی هاي وسط باغچه ، زیر درختا نشستم . می خواستم تنها باشم . بدون فکر و رویا
دیگه ذهنم کشش این همه خاطره رو که همه باهم ، یه دفعه به طرف مغزم هجوم می ارن ، نداشت ! دلم می خواست یه جا تنها بشینم و فقط استراحت کنم تا کمی اعصابم آروم شه اما نمی شد! بدون اینکه خودم بخوام ذهنم کشیده می شد طرف گذشته ! زود فکرم رو منحرف کردم و حواسم رو دادم به چمن ها ! باید می گفتم مش رمضون ، این دفعه که اومد ، چمنا رو کوتاه کنه . خیلی بلند شده بودن . عادت داشتم وقتی مش رمضون ، باؼبونمون ، به باغچه ور می ره ، منم یه گوشه بشینم و نگاهش کنم . یاد پدرم می افتادم . تا قبل از ازدواجم ، هر وقت پدرم می رفت تو حیاط که به باغچه برسه ، منم باهاش می رفتم و یه گوشه می نشستم و به پدرم نگاه می کردم . کار کردنش تو باغچه برام خیلی جالب و دیدنی بود ،
مخصوصا وقتی چمنا رو کوتاه می کرد ! بوي چمن هاي بریده شده تو تموم حیاط می پیچید . یه بوي گس تازه ! وقتی ریه هام از این بو پر می شد ، یه احساس عجیب تو خودم حس می کردم
از رو راحتی بلند شدم و نشستم وسط چمنا و یه مشت ازشون کندم و بوشون کردم !همچین نفس عمیق کشیدم که یه لحظه سرم گیج رفت ! با اینکه یه مشت چمن بیشتر تو دستم نبود اما بوش تموم فضاي دور و ورم رو پر کرده بود
فریبرز – از این بو خیلی خوشت می آد؟
خیلی
فکر کنم این آخرین باري باشه که چمناي دانشگاه رو کوتاه می کنن! بعدش که بلند
شن ، زرد می شن
فرق نداره! بوش همیشه تو مشامم می مونه تا سال دیگه که دوباره چمنا در بیان
می خواستم یه چیزي بهت بگم دریا...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هشتادم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هشتادم