فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و سوم

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و سوم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
بجون تو اگه به خاطر مامانم اینا نبود ، یه ساله دیگه ام می موندم ! تو لندن تو یه هتل زندگی می کردیم عین قصر! تو پاریس که پیش بچه ها بودیم ! تو رم رفتیم هتل | هالیدي این| ! چه استخري ! چقدر ارزونی ! یه ناهار می
خوردیم همه اش

مهناز داشت حرف می زد و از مسافرتش تعریف می کرد اما من دیگه چیزي نمی شنیدم ! دوباره خاطرات !دوباره هجوم
گذشته به حال ! حمله ي بی امانی که تو این چند دقیقه راحتم نمی ذاره
تو تریا دانشگاه نشستیم . من و ژاله و مهناز و فریبرز . مسعود ، پسر یقه بسته ي عینکی کت و شلوار پوش ، مدام دنبال مهنازه ! این مهناز ذلیل شده هم ، همش اذیتش می کنه ! هر بار که اون می آد جلو و می خواد خودي نشون بده ، مهناز می ره تو ذوقش و بهش کم محلی می کنه ! هر چه مهناز این کارا رو می کنه ، مسعود حریص تر می شه
الانم پشت میز کناري ما نشسته و زیر چشمی مهناز رو می پاد
مهناز به خدا گناه داره !حداقل ردش کن بره دنبال زندگیش
ولش کن ! بذار همینجوري تشنه باشه
خیلی پسر مظلومیه
از همین مظلوماشون باید ترسید
فریبرز رو یکی از بچه ها ، اون ور تریا صدا کرد . ازمون عذر خواهی کرد و بلند شد رفت
تا فریبرز رفت مسعود با خجالت ، در حالی که صورتش سرخ شده بود ، از جایش بلند شد و اومد جلوي میز ما و خیلی
آروم به مهناز گفت
سلام . اجازه هست یه دقیقه در خدمتتون باشم ؟
مهناز یه نگاهی بهش کرد و گفت
کاري داشتین ؟
می شه بشینم؟
نه ، جاي کسی یه آب دهنش رو قورت داد و گفت
ببخشین ، می خواستم ازتون خواهش کنم که اگه امکان داره ، امروز بعد از دانشگاه با هم بریم سینما
براش گفتن این چند جمله شاید سخت تر از حفظ کردن یه کتاب بود
مهناز یه نگاهی بهش کرد و گفت
حتما بلیت سینما رو هم گرفتی؟
تا اینو مهناز گفت ، مسعود با خوشحالی دست کرد جیبش و دو تا بلیت از توش درآورد و نشون مهناز داد . مهنازم معطل
نکرد و دو تا بلیت رو ازش گرفت و از وسط پاره کرد و در حالیکه مسعود گیج و مات از این کارش ، داشت بهش نگاه
می کرد گفت
حالا دیگه لازم نیس تا سینما بري و بدي اونجا بلیتت رو پاره کنن ! من زحمتش رو
برات کشیدم...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هشتاد و سوم