فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و چهارم

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و چهارم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
من و ژاله داشتیم از خجالت آب می شدیم ! بیچاره سرش رو انداخت پایین و خواست از تریا بره بیرون که مهناز صداش کرد . تا برگشت ، دستش رو گرفت و بلیت هاي پاره شده رو گذاشت کف دستش و گفت
بلیتاتو یادت رفت ببري
مسعود بیچاره ، بلیت ها رو گرفت و تا خواست بره مهناز دوباره صداش کرد و گفت
آقا پسر ، من خشک و خالی با کسی سینما نمی رم
فرداش که تو دانشگاه دیدمش ، از تو کیفش یه زنجیر طلای خوشگل درآورد و نشونم داد
دریا ! خوشگله این ؟
چه زنجیر قشنگی! چند خریدي؟
کادوئه
از کی؟
همونکه دیروز بلیتش رو پاره کردم
راست می گی؟
قراره عصري ام با هم بریم سینما . دو تا بلیت دیگه خریده ! پسر یه حاجی بازاري یه
اون روز دوتایی با هم حسابی خندیدیم . مسعود و مهناز ، سال بعدش با هم ازدواج کردن
الو !دریا
پاي تلفن گریم گرفته بود ! بی اختیار بی اختیار
الو! چی شده دریا
چیزي نیس
پس چرا داري گریه می کنی ؟
صبر کن برم از اون اتاق باهات صحبت کنم
رفتم تو اتاق خوابم و از همون جا به سوگل گفتم که تلفن رو بزاره سر جاش و در اتاق رو بستم و تلفن رو برداشتم . نمی خواستم جلوي بچه ها حرفی زده باشم
الو ، مهناز
حالا بگو ببینم چی شده ؟! بچه ها طوري شون شده ؟
امروز دادگاه بودم
فریبرز طوریش شده ؟
تقاضاي طلاق کردم
سکوت کرد . تو انتظارش نذاشتم و گفتم
رفته زن گرفته ! منشی ش رو
بی نا... بی شرف ! الان می آم اونجا
نیم ساعت بعد ، مهناز تو خونه ي ما بود . عصبانی
نرسیده ، روسریش رو از سرش برداشت و کیفش رو انداخت یه طرف و دوئید جلو و منو بغل کرد. سعی کردم جلو بچه ها گریه نکنم
با اومدن مهناز ، انگار پشت و پناهی پیدا کردم . دلم کمی قرص شد . دوتایی رفتیم تو اتاق خواب که مهناز شروع کرد
چقدر بهت گفتم به این مرتیکه انقدر رو نده ! هی از شکم خودت زدي و کردي تو ... این بی شرف ! بیا ! اینم دستمزدت
هزار دفعه بهت گفتم نذار | تنبونش | دو تا بشه
منو ببین ! تا این مسعود بی شرف می خواد از جاش بلند بشه ، یکی می زنم تو سرش که نفسش در نیاد ! تا یه ساختمون رو تموم می کنه و خبر دار می شم که پول مول اومده تو دستش ، یه چاله براش می کنم ! مرد رو باید اینجوري نگه
داشت ! الان یه ساختمون چهار طبقه به نامم کرده هیچ ، این خونه ایم که داریم توش زندگی می کنیم به نام خودمه ! کلی
دلار تو حسابم تو خارج گذاشتم ! انقدر طلا و جواهر واسه خودم خریدم که از هر چی طلا و جواهره دیگه حالم به هم می
خوره اما تا چند وقت می گذره ، یه پولی ور می دارم و بازم می رم واسه خودم می خرم ! چرا؟! چون این مردا تا به خودشون پول می بینن ، فیلشون یاد هندستون می کنه
برم برات چایی بیارم
بگیر بشین ببینم ! چایی می خوام چیکار؟! کوفت بخورم ! تعریف کن ببینم چی شده
گرفتم نشستم و در حالی که حتی از مهناز خجالت می کشیدم ، آروم گفتم|
شکست خوردم ! برعکس اون چیزایی که همیشه فکر می کردم که دارم ، نداشتم ! باید حرف پدرم رو گوش می کردم
اون راست می گفت . زن حداقل باید چهار پنج سال از شوهرش کوچیکتر باشه که وقتی شوهر به سن و سال فریبرز رسید ، زن شکسته نشده باشه
که چی؟
خب الان فریبرز حدود چهل سالشه . تازه اول چلچلی شه . منم حدود چهل سالمه اما شکسته و داغون ! داشتم تو آیینه
خودم و نگاه می کردم . دیدم...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هشتاد و چهارم