فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و هفتم

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و هفتم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
ازش خبر داري؟
آره همین امروز صبح بهش زنگ زدم قبلش به تو زنگ زدم که تلفنت اشغال بود
بعدش زدم به اون
حالش چطور بود؟
خراب! اصلا این ژاله اون ژاله نبود! اولش که زنگ زدم و گفتم الو، یه آن جا خورد !فکر کنم دستش رفت که تلفن و
قطع کنه ! حتما از ترس شوهرش! اما انگار یه دفعه تصمیم خودش و گرفت و شروع کرد به حرف زدن ! اونم چه حرف زدنی ! یه ساعت و نیم با هم صحبت می کردیم ! شوهرش بهش گفته که داده شرکت مخابرات تلفنش رو کنترل کنن ! واله
با زندانیام همچین معامله اي نمی کنن
آخه چرا؟
می گه می ترسه اخلاقش خراب شه
مگه چیزي از ماها دیده ؟
نه، همینجوري! می گفت شوهرش یه دوستی داره که انگار زنش یه خرده اونجوري هاس! اینم چشمش ترسیده و زن خودشو محدود کرده! گنه کرد در بلخ ،آهنگري
واقعا که
تقصیر خود خرشه! اگه ترو بگیم از اون فریبرز موش مرده شناخت نداشتی اما ژاله هر چی می کشه تقصیر خودشه!
پسر عموش که ازهمون اول خودشو نشون داده بود
نذاشت این طفل معصوم درسش رو بخونه و وسط دانشگاه مجبور شد انصراف بده
تقصیر خونواده ش بود
خودشم مقصر بود
حالا چی می گفت ؟
انقدر درد دل داشت که نمی دونست از کدوم بگه
پس اونم زندگی خوبی نداره
می گفت شوهرش دست بزن داره ! می گفت تا یه کلمه بهش حرف می زنه ، دعوا مرافعه راه میندازه و کتک کاري می کنه
چرا ازش شکایت نمی کنه ؟
برو بابا دلت خوشه
پاشو بریم بیرون یه چایی بخور ! گلو خشک نشستی اینجا
آره، پاشو بریم. بریم این بچه ها رو ببینم . حتما طفل معصوما خیلی ناراحتن ! جریان رو می دونن؟
آره . یعنی من تا حالا فکر می کردم که از چیزي خبر ندارن ولی انگار اشتباه می کردم
آخ که چقدر دلم می خواست یه کاره اي بودم و خدمت این مرداي چشم چرون
بوالهوس می رسیدم
دوتایی بلند شدیم و رفتیم تو سالن که سوگل و سامان اومدن جلو و مهناز سوگل رو ماچ کرد و یه دستی م رو سر سامان کشید و گفت
چی شده این ننه و باباي دیوونه تون افتادن به جون همدیگه ؟
سوگل و سامان خندیدن و سوگل رفت که چایی بیاره و ماهام رفتیم تو سالن و نشستیم که سامان گفت
خاله مهناز، بابام زن گرفته
آتیش به جون بابات بگیره ! بذار ببینمش ، یه خدمتی بهش بکنم که کیف کنه
بهش اشاره کردم که جلو بچه ها چیزي نگه . یه خرده بعد سوگل با سینی چایی اومد تو سالن و به مهناز و من تعارف
کرد و سینی رو گذاشت رو میز و نشست که مهناز گفت | -می دونی ژاله چی می گفت ؟ می گفت شوهرش بهش خرجی
می ده . بگو چقدر! روزي پنجاه تومن
پنجاه تومن ؟! پنجاه تومن رو چیکار می کنه ؟
حتما باهاش پفک نمکی بخره بخوره ! خاك بر سر مثال پسر عموشم هس
یعنی پنجاه تومن می ده که ژاله باهاش زندگی رو بچرخونه ؟
نه بابا توام ! اگه می تونست با پنجاه تومن یه زندگی رو بچرخونه که از طرف سازمان ملل بهش اسکار می دادن
بچه ها زدن زیر خنده|
پس چی
پنجاه تومن می ده بندازه تو قلکش واسه روز پیري و کوري ش ! چه می دونم
ژاله که می گفت پسر عموش بچه خوبی یه..
آره ، بچه خوبی یه اما اگه افکار عصر حجر و تعصب خرکی رو خوب بدونیم
دوباره بچه ها زدن زیر خنده
مهناز یه نگاهی به بچه ها کرد و گفت
باباي شماها که از این غلطا نمی کنه ؟
سوگل که داشت می خندید گفت
نه
راست می گی . باباي شما یه ... دیگه می خوره ! یه پدري از شماها من در بیارم که تو دایره المعارفا بنویسن
دوباره بچه ها زدن زیر خنده
می گفت شوهرش بهش اجازه نمی ده لوازم آرایش بخره ! می گفت هر دفعه بهش می گم آخه لوازم آرایش که چیزي نیس
می گه زن باید ذاتا خوشگل باشه ! حالا پدر سگ از خسیسی ش دلش نمی آد پول این چیزا رو بده ها ، بهانه می آره که
زن باید خودش خوشگل باشه
اول ازدواجشون که اینجوري نبود
چه می دونم . حتما هر چقدر وضعش خوب شده ، خسیس ترشده ! اصلا ژاله مثل دیوونه ها شده ! وسط حرفاش یه چرت و پرتایی می گفت که اصلا ربطی به موضوع نداشت ! انگار طفلک زده به کلش
مگه چی می گفت ؟
هیچی ، همینجوري که داشت برام درد و دل می کرد و حرف می زد، وسطاش یه دفعه...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هشتاد و هفتم