فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و هشتم

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و هشتم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
می گفت | سبزي خوردن که حاضره
دوباره شروع می کرد حرف زدن و یه دفعه می گفت | کتري م که آب کردم !|دوباره می رفت سر موضوع و یه دفعه می گفت | ماست و پیاز و گردو
اولش چیزي بهش نگفتم . یعنی فکر می کردم می خواد در مورد اینام یه چیزي تعریف کنه اما داشت جریان مدرسه رفتن
بچه ش رو تعریف می کرد که دوباره بدون اینکه به موضوع ربطی داشته باشه گفت | چایی م که حالا زوده
منو می گی ! جا خوردم ! تا دوباره خواست حرف بزنه بهش گفتم ژاله چرا وسط حرفات یه
خط می افته رو خطمون ؟! گفت هان؟! گفتم این چرت و پرتا چیه وسط صحبتت می پرونی ؟! ماست و پیاز و گردو چیه ؟
! چایی م حالا زوده ؟
اینو که گفتم یه آن مکث کرد و گفت مگه اینا رو تو شنیدي ؟! گفتم خب آره ! مگه گوشام سنگینه !؟ دیدم ساکت شد.
صداش کردم که گفت بجون تو مهناز انقدر از این مرد می ترسم که همه ش از صبح که می ره سر کار تا برگرده ، اینا
رو صد بار با خودم تکرار می کنم که یادم نره! گفتم چی یادت نره؟! گفت همینا که شنیدي! حسین یه اخلاق عجیبی داره .
باید حتما سر سفره غذا ، ماست و سبزي و پیاز و گردو و نون تازه و ترشی باشه. بعدشم که تا ناهار از گلوش رفت پایین
باید چایی ش تو یه سینی کوچولو با قندون ش جلوش حاضر باشه! بهش گفتم خب اینکه مهم نیس ! خب اگه هر کدوم یادت
رفت ، بلند می شی می آریش ! گفت مگه به این شلی هاس! هر کدوم از اینا که جاش سر سفره خالی باشه ، سفره وسط
! حیاطه ! گفتم مگه حسین چنگیز مغوله که انقدر وحشی و بی رحمه ؟! گفت صد رحمت به چنگیز
| دوباره بچه ها زدن زیر خنده|
! راست می گی؟-
! آره بجون خودت
! نه بابا! خدا رو شکر فریبرز از این اخلاقا نداره
!بجون تو ، همچین با این فنجون می زنم تو سرت که جابجا بري تو کما ها
بچه ها دوباره زدن زیر خنده
زنیکه! اون بی شرف رفته سرت هوو آورده ،تو هنوز داري شکر می کنی؟
« این دفعه خودمم زدم زیر خنده »
ژاله می گفت اول ازدواج وقتی روز اول رفتیم سر خونه زندگی خودمون و به قول معروف مستقل شدیم، موقع ناهار یادم
رفته بود نمک دون رو بیارم سر سفره یه نگاهی کرد و گفت « از همین الان بهت بگم ژاله !حواست و جمع کن که نگی
نگفتی !باید همیشه سر سفره غذا، سبزي و پیاز و مغز گردو و ترشی و ماست باشه من عادت مه !فهمیدي؟
ژاله می گه باشه و تا میاد غذا رو بکشه ، حسین می گه اینا رو که گفتم جز اخلاق منه ولی نمکدون جز لوازم سفره ست
چرا اونو نیاوردي؟
گفت یه نگاه به سفره کردم دیدم نمکدون یادم رفته؛ تند بلند شدم و رفتم آشپزخونه و تا نمکدون رو برداشتم و برگشتم یه
صداي جیرینگ شنیدم !رسیدم تو سالن که دیدم سفره نیس !گفتم :حسین سفره کو ؟ گفت تو حیاطه !می گفت رفتم جلو
پنجره که دیدم بشقاب و قابلمه و لیوان و تنگ و سفره و خلاصه همه چی افتاده وسط حیاط !می گفت اصلا مونده بودم چی بگم!میگفت نمکدون تو دستم خشک شد که حسین اونم گرفت و پرت کرد پیش بقیه و گفت » نمکدون باید توي سفره باشه
! « می گفت تمام همسایه ها سرشون رو کرده بودن بیرون و تو خونه ما رو نگاه می کردن !آنقدر خجالت کشیدم که نگو
پس چرا ژاله تا حالا به کسی نمی گفت ؟
حتما خجالت می کشیده !این دفعه م که سر درد و دلش وا شد گفت !ببین چقدر بهش فشار اومده که همه رو یه دفعه ریخت
!بیرون
اینم از زندگی ژاله !دارم فکر می کنم که از هر صد تا ازدواج یکی دو تاش موفقه !بقیه-
یا به طلاق کشیده می شه یا به زد و خورده یا باید زن بدبخت بسوزه و بسازه و صداش در نیاد
سوگل که در اینجور مواقع اکثرا ساکت بود و در بحثا شرکت نمی کرد،برخالاف همیشه، در حالی که تو صورتش حالت -
عصبی کاملا معلوم بود گفت...



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هشتاد و هشتم