فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و نهم

تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و نهم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
من نمی فهمم پس چرا باید یه دختر شوهر کنه ؟ وقتی بعدش باید این همه مشکل رو تحمل کنه ، چه اصراري یه که با کسی ازدواج کنه ؟
« باید یه جوابی بهش می دادم چون درسته داشت با مهناز حرف می زد ولی طرف صحبتش با من بود »
همیشه همیشه هم که اینجوري نیست دخترم
مثل شما و بابا ؟
جواب ندادم که دوباره گفت
تا جایی که من تو این چند سال از خود بابا و اطرافیان شنیدم ما به بابا خیلی کمک کردین !براي خود ما هم که هم پدر
بودین هم مادر !تو کارها به بابا هم که تا همین چند وقت پیش کمک می کردین !پس چرا زندگی شما این طوري شده ؟
داشتم قافیه رو می باختم که مهناز اومد کمکم کرد و گفت
چرا زندگی منو نمی بینی عزیزم ؟ منم شوهر دارم بچه دارم سالهام هس که دارم زندگی می کنم !از نظر مادي یم زندگی
آیندم تامینه
خب شما چی کار کردین که مامانم نکرده ؟ مامانم که هم خوشگله هم درس خونده و هم خیلی خوب فکر می کنه و هم در کاراش پشتکار داره
مامانت هم از من خوشگلتر تره هم باهوش تر !ولی یه ایراده بزرگ داره
اینو که گفت برگشت و بهم نگاه کرد و گفت
زیادي دلسوزو مهربونه !زیادي به آدما اعتماد می کنه !تو دانشگاه، هیفده هیجده سال پیش کلی خواستگار داشت اما همه رو جواب کرد و رفت زن این بابات شد !اونم با چه سختی و مکافاتی !در واقع دنبال دلش رفت اما من دنبال عقلم رفتم
!من رفتم زن یه پسر پولدار شدم اما مامانت رفت زنم یه پسر فقیر شد حالا بگو زنش شدي شدي ، دیگه چرا اینقدر دسته به ...کردي؟
از جون و عمرش می زد می کرد تو شکم اون کارد خورده حالا بعد از ازدواج رو نمی گم !همون موقع که دانشجو بودیم
خودش با اتوبوس از خونه می اومد دانشگاه و برمی گشت و پول تو جیبی به اون مرتیکه گردن کلفت می داد که با تاکسی تشریف بیاره دانشگاه و بر گرده !تازه با اینکه بهش پول میداد ، پول ناهار تو دانشگاه ش هم این میداد
چند تا شاگرد گرفته بود که یکی ش من بودم صبح یه ساعت زودتر می اومد دانشگاه و به اون بابات درس میداد و از اون ور یکی دو ساعت دیرتر می رفت خونه و به ما درس می داد حالا خنده دار اینکه که مثال من پول این کلاسها رو از
مسعود می گرفتم و می دادم به مامانت و مامانت از من می گرفت و می داد به بابات !فرق رو ببین کجاس؟
مرتیکه رو پرو کرد !اونم فکرکرد که پخییه !خرش که از پل گذشت اصلا یادش رفت کی بوده و کی به اینجا رسوندتش
سال دوم دانشگاهم که تموم شد و نتیجه مونو گرفتیم آقا سرومورو گنده داشت واسه خودش می گشت و این خانوم رفت
زیر سرم !همونم باعث شد که پدر و مادرت فکر کنن از عشق بابت مریض شده و رضایت بدن که زن بابات شه
یه لحظه به دستم نگاه کردم !یه سوزن بهش وصله ! اصلا نمی دونستم که چی شده فقط دیدم که خوابوندنم و به دستم !
وصل کردن بچه هاي دانشکده دورو ور تختم جمع شدن که پرستار رسید و همه رو بزور از اتاق بیرون کرد فقط ژاله و
مهناز پیشم موندن از ژاله پرسیدم چی شده؟
هیچی آروم باشه یه خرده ضعف گرفته تت
اینجا کجاس؟
بیمارستانه
تازه یادم اومد !از دانشگاه که با بچه ها اومدیم بیرون یه دفعه سرم گیج رفت و دیگه چیزي نفهمیدم
فریبرز کجاس؟
این دفعه مهناز بود که جواب می داد
دنبال کیف و خوش خوشی...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هشتاد و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هشتاد و نهم