فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت نود و پنجم

تنها عشق زندگیم-قسمت نود و پنجم

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
آخه یه سال بیشتر نمونده که درس مون تموم بشه !اگه تو نتونی به من کمک کنی که حتما امسال رو رد می شم
دستش رو گرفتم تو دستم و گفتم
نترس !خدا بزرگه
آره ولی چه جوري می تونی هم خودت درس بخونی و هم به من کمک کنی و هم بچه داري بکنی ؟
انگار هنوز منو نشناختی؟ !من پشتکارم خیلی زیاده
می دونم ولی همه این کارا رو با هم کردن خیلی سخته
بازوش رو گرفتم و همونجور که قدم می زدیم گفتن
.درست می شه !مهم اینه که زن و شوهر پشت به پشت هم بدن و دست به دست هم !بقیه ش دیگه مهم نیس
« یه نگاهی به من کرد و گفت »
الهی فداي تو بشم من دریا !تو چقدر خانمی !من احمق دست به هرکاري می زنم خراب می شه و تو باید درستش کنی
« بهش خندیدم که گفت »
وقتی دستامو تو دستت می گیري اینجوري مطمئن بهم می خندي، دیگه تو این دنیا از هیچی نمی ترسم !احساس می کنم که همه کاري می تونم بکنم
بجون تو نمی دونم چه جوري شکر خدارو بکنم
حتی تو خوابم نمی دیدم یه روزي زندگیم اینطوري بشه !همیشه ناامید بودم .همیشه خودم رو میدیدم که نهایتا مثل بابام
باید نوکر یکی دیگه باشم
نباید در مورد پدرت اینطوري صحبت کنی
دروغ که نیست !اگه پدر تو نبود که حالا حالاها بابام باید تو اون خونه می موند و ارباب ارباب می کرد
تو قدر پدرت رو نمی دونی !اصلا اون احترامی که لازمه یه پدر به جا نمی آري
!من باید این احترام رو نسبت به تو و پدر و مادرت بجا بیارم دریا
من همیشه خودمو یه کارگر می دیدم که صبح به صبح باید بره سره کار و شب، خشته و مرده، با دستاي کثیف و روغنی
!برگرده خونه !نمی دونم چرا همیشه خودمو یه شاگرد مکانیک می دیدم
هر وقت به آینده م فکر می کردم، جز یه چیز سیاه هیچی نمی دیدم .حتی فکر زن گرفتن و خونواده تشکیل دادن رو هم نمی کردم چه برسه به اینکه با دختري مثل تو ازدواج کنم !گاهیم که مثلا مادرم حرف از زندگی و زن گرفتنم می زد،
زود می رفتم تو دهن ش !اونم دیگه هیچی نمی گفت !اما من خودم هوایی می شدم و می رفتم تو فکر !همه ش فکر می کردم که چی می شه؟ منم دلم خیلی چیزا می خواست اما هیچوقت بهش فکر نمی کردم!آخر آخرش به خودم می گفتم که نهایتا یه دختر هم سطح خودم می گیرم و یه اتاق پایین شهر اجاره می کنم و باهاش زندگی می کنم !اما بعد از این فکر، حالم از هرچی زندگی بود بهم می خورد !حساب کن تا آخر عمر آدم جون بکنه و از تمام لذت ها محروم باشه که آخرش بتونه فقط شیکم زن و بچه ش رو سیر کنه
وقتی پسر ارباب رو می دیدم که هروز با یه ماشین شیک و کت و شلوار حسابی، از خونه می ره بیرون، اونقدر عصبانی می شدم که می خواستم خودمو بکشم !تمام ناراحتی و عصبنانیتم رو هم سر بابام خالی می کردم
باور کن دریا یه پسر هیفده هیجده ساله، اونقدر در روز خرجاي الکی می کرد که با یه هفته این پول ما می تونستیم مثل
شاه زندگی کنیم...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت نود و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت نود و پنجم