فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت نود و ششم

تنها عشق زندگیم-قسمت نود و ششم

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
اونقدر پول داشتن که دیگه نمی تونستن حسابش رو نگه دارن اونوقت
سر پول دادن به بابام که می شد، مو رو از ماست می کشیدن !تو اون دوتا اتاق که ما زندگی می کردیم، دو تا لامپ ٦٠ روشن می شد و یه رادیو !اونوقت تا قبض برق می رسید، ارباب به بابام می گفت حسن کمتر برق مصرف کن
ببین حالا کجاي آدم می سوزه !پدرسگ از همه مون مثل خر کار میکشیده ها !اونوقت موقع حقوق دادن زورش می اومد
حقوق یه نفر رو بده !اونم چه حقوقی؟ !اسمش بود که تو اون اتاق مجانی نشستیم اما طوري به بابام پول می داد که حساب اجاره اونجا رو هم کم می کرد
وگرنه الان مگه نیس؟ !البته دست پدر درد نکنه ولی ببین بابام چقدر حقوق می گیره؟ !سه برابر اونکه اون پدرسگ بهش می داد !تازه فقط خودش کار می کنه و مادرم راحت تو خونه واسه خودش نشسته از بس تو اون دو تا اتاق نمناك ته باغ موندیم، مادر بیچاره م رماتیسم گرفت دیگه قرار شد به این چیزا فکر نکنی
مگه می شه؟ !چقدر حق بابام رو اون ارباب
مامان !مامان !چرا نمی آي تو؟
هوا تقریبا تاریک شده بود و من هنوز همونجا تو خیابون واستاده بودم و به درختاي چنار که شاخه هاشون رفته بود تو هم نگاه می کردم
بابا زنگ زد
برگشتم و فقط نگاهش کردم
می خواست با شما صخبت کنه
چی بهش گفتی
گفتم خاله مهناز داره می ره و شما رفتین بدرفه ش کنین
رفتیم تو خونه و در حیاط رو پشت سرمون بستم
گفت وقتی اومدین بهش زنگ بزنین .گفت تو شرکت می مونه تا بهش زنگ بزنین
.باشه، بریم تو
دو تایی با هم راه افتادیم طرف پله ها .یه آن برگشتم و سوگول رو نگاه کردم براي خودش خانمی شده بود !درست شکل خودم بود
شونزده سالگی خودم !موهاي طلایی خوشرنگ و بلند .قد کشیده، پوست خوشرنگ و اندامی متناسب !یه آن متوجه راه رفتنش شدم !محکم و مطمئن !مثل اون وقتاي خودم !بی اختیار به راه رفتن خودم نگاه کردم
سست و نا مطمئن
متوجه شدم که دارم پاهام رو روي زمین می کشم !کاري که تا اون وقت نکرده بودم !همیشه پاهام رو مطمئن رو زمین گذاشتم !پس چرا الان دارم اینطوري راه می رم !خودمو خیلی باختم !ترسیدم !احساس می کنم
پشتم خالیه !هرچند که هیچوقتم پر نبوده !در واقع این من بودم که پشت فریبرز بودم
چرا اینطوري شدم؟
دوباره به راه رفتن سوگل نگاه کردم .رسیده بود به پله ها و داشت محکم ازشون بالا می فت
ظریف اما محکم
یه خرده قدم هامو آروم کردم .صبر کردم تا برسه بالای پله ها و من از این پایین نگاهش کنم
تا رسید اون باال، با یه حرکت لطیؾ و قشنگ برگشت طرؾ من و با صداي قشنگ و ظریفش گفت
شما نمی آین؟
چرا عزیزم تو برو، منم یه دیقه دیگه می آم
تو چشماش ناراحتی و غصه رو می دیدم اما اونم درست مثل خودم بود !هیچوقت تو زندگی عقب نمی رفت .آروم
ظریف، مطمئن !همیشه م به جلو
ولی چه بزرگ شده !سامانم همینطور !اینا کی انقدر شدن؟ !این سوگل انگار همین چند سال پیش بود که به دنیا اومد !آره خیلی وقت نیس !انگار همین چند وقت پیش بود که شبونه منو رسوندن بیمارستان مهر
دریا !دریا !حالا که وقتش نیست آخه
مگه دست منه فریبزر جون
مامانت رو صدا کنم؟
بکن دیگه !واي خدا !دارم می میرم
چته دریا جون؟ !شاید سردي ت کرده
ترو خدا ول کن فریبرز !واي
برم صداشون کنم؟
چند بار می گی؟ !برو دیگ....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت نود و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت نود و ششم