فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت نود و هفتم

تنها عشق زندگیم-قسمت نود و هفتم

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
آخه الان دیروقته !می گم نکنه درد از چیز
فریبرز من دارم می میرم !برو
شاید فقط همون یه بار بود که سرش داد زدم !از درد داشتم می مردم !مثل مار به خودم می پیچدم اما سعی می کردم که
صدام در نیاد
دو دقیقه بعد مامانم بالا بود و پدرم داشت ماشین رو روشن می کرد
یه ساعت بعد از رسیدن به بیمارستان، وضع حمل کردم .کمی زودتر از اون چیزي که دکترم پیش بینی کرده بود .مجبور شدم که چند روز بیشتر تو بیمارستان بمونم .بچه باید تو دستگاه می موند .هزینه بیمارستان زیاد شده بود و ماهام که پول نداشتیم .فریبرز
نمی خواست از پدرش پولی بگیره .یعنی اگرم می خواست باید پدرش م از یکی دیگه قرض می کرد
وقتی به مهناز تلفن کردم، نیم ساعت بعد با پول بیمارستان بود
روزي که سوگل رو آوردیم خونه چقدر خوشحال بودیم .پدر و مادرم تموم خونه رو گل زده بودن .چند تا از فامیلاي خودم و فریبرز اینا خونه منون بودن .پدرم همه رو ناهار دعوت کرده بود .اصلا باور نمی کردم که این کوچولویی که تو بغلم
گرفتم بچه من و فریبرزه
همه خوشحال و شاد بودن .فکر نمی کردم که هیچی بتونه شادي مون رو خراب کنه اما تونست
درست قبل از ناهار، مادر فریبرز بلند شدو اومد جلو تخت بچه و دولا شد صورت لطیف بچه
رو دو تا ماچ محکم کرد که جاش سرخ شد و یه پونصد تومنی گذاشت کنار قنداقش و بعد بلند، طوري که همه بشنون گفت
زینت خانم خوش اومدي !قدمت ایشالا مبارك باشه !هرچند که ما منتظر یه پسر کاکل زري بودیم اما حالا که یه گیس
گلابتون اومده قدمش مبارك
پدر و مادرم اخمهاشون رفت توهم و پدرم بلند شد واز تو اتاق نشیمن که تخت منو اونجا گذاشته بودن رفت بیرون مامانم زود حرف تو حرف آورد و فامیلاي ما که ساکت شده بودن، دوباره شروع کردن با همدیگه حرف زدن .تو همین موقع پدر فریبرز، مادرش رو صدا کرد و بردش پیش خودشو نشوند و شروع کرد در گوشش یه چیزي گفتن که یه دفعه مامانش با صداي نیمه بلند گفت
وا !....مگه من چیز بدي گفتم؟ !اولا که زینت خیلی م قشنگه !دوما ایشالا بعدیش پسره !سوما بالاخره یه رسم و رسوماتیم هس !بچه اول رو خونواده شوهر هنوز حرفش تموم نشده بود که مامانم بلند گفت
خانم بفرمایین ناهار !سرد می شه
اینو که مامانم گفت، یه دفعه مادر فریبرز از جاش بلند شد و چادرش رو رو سرش درست کرد و راه افتاد طرف در راهرو !.همه همینجوري مات نگاهش کردن !دم راهرو کفشاشو پوشید و بلند داد زد
اشرف !اکرم !بلند شین
دو تا خواهراي فریبرزم از جاشون بلند شدن و راه افتادن دنبال مادرشون !تا پدر فریبرز خواست به خودش بیاد اونا تو حیاط بودن
ماها همگی داشتیم از تو اتاق نشیمن نگاه شون می کردیم .پدر فریبرز خودشو رسوند بهش و شروع کرد باهاش دعوا
کردن اما اون گوشش بدهکار نبود !رسید به در حیاط و بازش کرد و رفت بیرون
حالا تو خونه ما، چند تا از فامیلاي فریبرز مونده بودن بدون اینکه از خونواده فریبرز کسی اونجا باشه !بیچاره ها، مونده بودن چیکار کنن !اونام از این رفتار گیج شده بودن !پدرم بلافاصله اومد تو اتاق نشیمن و با احترام دعوت شون کرد تو اتاق پذیرایی که ناهار رو اونجا رو میز چیده بودن
یه ساعت طول نکشید که همه مهمونا، تند و تند ناهارشونو خوردن و خداحافظی کردن و رفتن
وقتی خودمون موندیم، فریبرز رفت جلو پدرم و گفت...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت نود و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت نود و هفتم