فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت نود و هشتم

تنها عشق زندگیم-قسمت نود و هشتم

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
من واقعا از رفتار خونواده م، مخصوصا مادرم عذر می خوام آقاي قائمی
پدرم در حالیکه اگه کاردش می زدن خونش در نمی اومد، خیلی اروم گفت
چیز مهمی نیست !تقصیر شمام نبوده فریبرز خان
اینو گفت و از سالن رفت بیرون .لحظه آخر فقط برگشت و یه نگاه به بچه که اروم تو تختش خوابیده بود کرد و یه نگاهی به من که صدتا معنی داشت که حالا بعد از شونزده سال دارم کم کم معنی نگاهش رو می فهمم
آروم از پله ها رفتم بالا و رفتم تو خونه .تا در راهرو رو وا کردم، یه دفعه صداي حرف زدن سوگل و سامان قطع شد
انگار داشتن در مورد من صحبت می کردن .به روشون نیاوردم و رفتم رو یه مبل تو هال نشستم .یه خرده که گذشت
سامان گفت
مامان به بابا تلفن نمی کنی؟
.نه پسرم
چرا؟
حرفی نداریم که با همدیگه بزنیم
پس بالاخره چی میخواد بشه؟
هیچی بهش نگفتم که یه خرده مکث کرد و بعد آب دهنش رو قورت داد و گفت
یعنی شما و بابا از همدیگه طلاق می گیرین؟
زود سوگل سرش داد زد و گفت
!سامان !تو دخالت نکن
طفل معصوم نتونست خودشو نگه داره !زد زیر گریه و بلند شد و رفت تو اتاقش
نمی دونستم باید چیکار کنم !ناراحتی بچه هامو نمی تونستم ببینم !من یه عمر نذاشتم تو زندگی اتفاقی بیفته که باعث
نگرانی بچه هام بشه .اگه موردي هم پیش می اومد، با فریبرز حلش کرده بودم و همیشه تو خونه ارامش رو برقرار کرده بودم .اما نمی دونستم با این یکی چیکار کنم !این یکی چیزي نبود که بتونم براي خودم حلش کنم
سعی می کردم فکر کنم .سعی می کردم خوب فکر کنم .همه ش دنبال یه راه حل می گشتم که شاید بشه از این بن بست
بیرون بیام اما عقلم بجایی نمی رسید
سوگل، اروم بلند شد و رفت تو اتاق سامان .منم ده دقیقه اي صبر کردم .گذاشتم کمی گریه کنه تا اروم بشه، بعد بلند شدم و
رفتم تو اتاقش
دو تایی رو تخت نشسته بودن .گریه سامان تموم شده بود .رفتم کنارشون نشستم و هر دو شونو بغل کردم و چسبوندم به خودم .صداي قلب جفت شونو می شنیدم که مثل قلب دو تا پرنده کوچیک که از چیزي ترسیده باشن، می زد !بازم سعی خودمو کردم که بتونم خوب فکر کنم .دلم می خواست به بچه هام احترام بذارم .همیشه این کارو کرده بودم .حالام باید می کردم
.پسرم !می خوام ازت یه چیزي بپرسم
هر دوشون سرهاشونو از تو بغلم در آوردن و زل زدن به من .حتما انتظار داشتن که مثل همیشه مادرشون یه راه حل براي هر مشکل پیدا کنه
اگه تو به یه دوست همیشه محبت کرده باشی و همیشه بهش مهربونی کرده باشی و هر وقت ازت کمک خواسته بود،
بهش کمک کرده باشی به طوري که در همه چیز موفق شده باشه .اون وقت یه روز بی دلیل ترو ول کنه و بره یه دوست دیگه بگیره، تو باهاش چیکار میکنی؟
همونجور که نگاهم می کرد، بعد از یه خورده مکث گفت
منم ولش می کنم !ازشم خیلی ناراحت و عصبانی می شم...
«. بعد سرشو انداخت پایین »
برات این جواب خیلی سخت بود، نه؟ !یه همچین تصمیمی هم گرفتن سخته !این جوابی یه که من باید به شما بدم که خودت گفتی !و می دونم چقدر گفتنش برات سخت بود .دلم می خواد شما به من بگین که چیکارباید بکنم !الان تنها مسئله اي که براي من مهمه شمائین !من اونقدر شماها رو دوست دارم که حاضرم به خاطر شما هر کاري بکنم
یه خرده سکوت کردم و بعد گفتم
تصمیم در مورد زندگیم رو به شما دو نفر واگذار می کنم .من الان می رم .شما دوتا بشینین و خوب با همدیگه صحبت کنین .خوب فکر کنین و بعد یه تصمیم بگیرین .من به شماها اعتماد دارم .هر تصمیمی که گرفتین، من قبول می کنم و همونو انجام میدم .هر چند که برام سخت باشه .فقط م به خاطر شما دوتا
اینو گفتم و بلند شدم از اتاق سامان اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به قهوه درست کردن
تازه قهوه درست شده بود که سوگل و سامان، با حالت تردید و دودلی، آروم اومدن تو اشپزخونه و رو دو تا صندلی، پشت میز تو آشپزخونه نشست
قهوه می خورین براتون بریزم؟
سامان که انگشت هاشو تو هم قفل کرده بود و هی به هم فشارشون می داد، زیر لب گفت
به بابا تلفن کن مامان
فقط بهش نگاه کردم
ببین چی میگه .شاید پشیمون شده باشه
برگشتم و به سوگل نگاه کردم که زود سرشو انداخت پایین ...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت نود و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت نود و هشتم