فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 14

دخترک برده - قسمت 14

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
قلبش دیوانه وار در سینه اش شروع به تپش کرد. هرچقدر سعی کرد، چیزی در اتاق ندید. چشمانش را بست اما تفاوتی احساس نکرد. اتاق آنقدر تاریک بود که موقعی که چشمش باز بود با وقتی که بسته بود تفاوتی نداشت.

سرش را زیر پتو برد اما نفسش از گرما گرفت، خواست سرش را بیرون بیاورد اما می ترسید چیزی بالای سرش باشد. می دانست ترسش غیر واقعی است اما تلقین فایده ای نداشت. تپش قلبش همینطور تند تر می شد. به یک باره از زیر پتو بیرون پرید و بلند شد و به سمتی که احساس می کرد باید در اتاق ارباب باشد، کورمال کورمال نزدیک شد. دستش از اطراف به چیزی برخورد نمی کرد. زمانی که در آن تاریکی مطلق به نقطه ای رسید که فکر می کرد باید دیوار باشد، دستی مقابلش کشید، اما دستش به جایی نرسید. جلو تر رفت، باز هم چیزی نبود. به حرکتش کمی سرعت. داد، باز هم به جایی نرسید. شروع به دویدن کرد، دیوار های اتاق هرجایی که بودند باید مدت ها پیش به آن ها می رسید. انگار در بیابانی بی انتها و بی آسمان گیر افتاده بود. از هر طرف که می رفت به جایی نمی رسید.حسی داشت که از ترسی که دلش را پر کرده بود صد ها بار بدتر بود. تا به حال به این حس دچار نشده بود و حتی نامش را نمی دانست. چیزی شبیه ترکیبی از ناامیدی مطلق و پشیمانی فراوان بود. با چشمانش در آسمان دنبال نوری گشت اما هیچ آن جا نبود. در حال دویدن، ناگهان پایش به دامنش گیر کرد و افتاد و از خواب بیدار شد. تا بیدار شد نشست، عرق کرده بود اما در آن تاریکی محض تنها به دنبال نور بود. از زیر در اتاق ارباب کمی نور بیرون می زد که در آن ظلمات همچون ستاره می درخشید. به سرعت به سمت در رفت، با سعی تمام بدون صدا آن را باز کرد و داخل اتاق شد. از پنجره ی بزرگ اتاق نور ماه، تمام اتاق را پر کرده بود. ارباب در انتهای اتاق پشت به پنجره خوابیده بود. روزگون با دیدن کمی نور آرام گرفت و بعد از کمی تنفس زیر پنجره دراز کشید و خوابش برد. صدای تنفس ارباب که از انتهای اتاق می آمد برایش قوت قلب بود. از فرط خستگی نفهیمد کی خوابش برد. *** نسیم پنجره ی اتاق را باز و بسته می کرد و صدای همین پنجره بود که باعث شدعاصیه که از دیشب خود را روزگون می شناخت از خواب بیدار شود. وقتی بالشتی زیر سر و پتویی که رویش بود را دید، تعجب کرد. یادش نمی آمد که با خودش بالشت و پتو آورده باشد. احتمالا کار ارباب بود. به یاد ارباب که افتاد انتهای اتاق را به دنبالش گشت اما خبری از او نبود. بلند شد و بیرون دوید. در حیاط هم نبود. با اینکه تازه از خواب بیدار شده بود اما فکر و خیال های زیادی به سرش زد، داشت احتمال اینکه بعد از فرار دوباره در کوچه اربابش مقابلش سبز شود را محاسبه می کرد که صدایی از سمت در شنید... ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 14 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 14 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته