فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 15

دخترک برده - قسمت 15

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
بار اولی که صدا را از سمت در شنید، فکر کرد شاید اشتباه کرده یا صدا از سمت کوچه بوده، اما بعداز چند لحظه دوباره صدا تکرار شد. با خود فکر کرد شاید ارباب دارد وار می شود، اما خبری از ارباب هم نشد و صدا باز هم تکرار شد. کمی ترس به وجودش افتاد. آهسته به سمت در رفت. صدا پشت سر هم تکرار می شد. نزدیک در که رسید، احساس کرد، کسی در می زند، به خاطر همین صدا زد: - کیه؟! ولی جوابی نشنید.
همین که کمی بهتر از نزدیک به در نگاه کرد متوجه شد چفت پشت در خوب جا نیفتاده و باد که در را جا به جا می کند، باعث ایجاد این صدا می شده. در را سفت کرد و به حیاط برگشت. چشمش که به زیبایی باغچه افتاد، یاد دستور ارباب افتاد، که باید باغچه ها را آب بدهد. با آفتابه ای که کنار تخت بود کمی از آب حوض را برداشت و شروع به آب دادن به گل ها کرد. ناگهان نگاهش به یکی از گل ها افتاد که به کلی پژمرده بود. مطمئنا ارباب متوجهش می شد، و اگر ارباب این گل پژمرده را می دید حتما از دست عاصیه عصبانی می شد. پس به سرعت دست به کار شد و گل پژمرده را کند، و در همین موقع بود که صدای در آمد و ارباب داخل شد. گل پژمرده را پشت سرش پنهان کرد، سر جایش ایستاد و گفت: - سلام ارباب، صبح به خیر. - سلام. صبح به خیر. ارباب دو قرص نان بزرگ در دست داشت و همان لباس سفید را پوشیده بود و بند سرخ را دور پیشانیش بسته بود. در حالی که به سمت اتاق می رفت، گفت: - گفتم فعلا برای صبحانه نون داشته باشیم، ظهر هم می رم خرید و هرچی لازم بود می خرم.... داری باغچه رو آب می دی؟ - بله ارباب، فکر کردم بهتر باشه که الان باغچه رو آب بدم. - بیا این نونا رو از من بگیر و سفره ی صبحانه رو بنداز تا من بهت بگم چطوری باید این کارو بکنی. عاصیه می ترسید به سمتش برود، مبادا ارباب از گل پژمرده و از آن بدتر پنهان کاری عاصیه بویی ببرد. گل را در مشتش مچاله کرد و با احتیاط و بدون اینکه در چشمان ارباب نگاه کند، دو قرص نان را گرفت و با سرعت به آشپزخانه رفت. گل پژمرده را زیر یکی از ظرف ها پنهان کرد و صبحانه را که کمی کره بود و نان در سفره گذاشت. بعد از خوردن صبحانه، ارباب بلند شد و نزدیک باغچه رفت و مشغول ورانداز کردن گل ها شد. - روزگون... بیا ... روزگون... نمیشنوی؟ عاصیه که هنوز عادت نکرده بود خودش را ((روزگون)) بداند با کمی تاخیر به سمت ارباب رفت و کنارش ایستاد. - اول از همه بگو ببینم، چرا به گل ها آب می دی؟ - خب چون شما گفتید ارباب... - بزرگترین اشتباهت همین جاست. خب، بهم بگو امروز چطور گل ها رو آب دادی تا بهت بگم که چطور باید درست اینکارو انجام داد. - راستش اول از حوض با آفتابه آب برداشتم بعد ... - با آفتابه؟! ... از حوض؟! ارباب آن قدر با تعجب و ناراحتی این سوال را پرسید که روزگون جرأت نکرد حرف دیگری بزند. - ببین... اولین چیزی که باید برای مراقبت از این گل ها رعایت کنی اینه که باید از از اعماق دلت دوستشون داشته باشی. - دوستشون داشته باشم؟ ... چه فرقی می کنه ارباب؟ - فرق می کنه. فکر می کنی چون گیاه هستن متوجه علاقه و محبت دیگران نمی شن؟ ببین از دیروز تا حالا چقدر پژمرده و بی رمق شدن؟ ارباب راست می گفت، دیروز گل ها خیلی شاداب تر و سر زنده تر بودند. - حالا باید چیکار کنم ارباب؟ - بهشون محبت کن، از همون جایی که خودت آب می خوری بهشون آب بده، باهاشون حرف بزن. نه به خاطر من، و نه به خاطر خودت، به خاطر خودشون دوستشون داشته باش. نمی دونم می فهمی منظورم چیه یا نه. ببین... الان تو به خاطر من بهشون آب دادی، من هم شاید برای اینکه خونه م قشنگ بشه و مهمون هام لذت ببرن ازشون مراقبت کنم، اما باید از گلها مراقبت کرد، به خاطر اینکه ارزشش رو دارن. - فکر کنم فهمیدم ارباب. - خب پس گل ها رو سپردم به تو، ببینم چیکار می کنی. حالا اگه آماده ای بریم بازار برای خرید. - من آماده م. - یه لحظه صبر کن، الان بر می گردم. و ارباب به داخل اتاق رفت و زود بازگشت. - بیا، اینو سرت کن. ارباب روسری رنگارنگی را در دست گرفته بود و به روزگون می داد. - اما ارباب من ... - چیه؟! دوست نداریش؟! - ارباب فقط زن های آزاد سرشون رو توی خیابون می پوشونن، من که ... - حالا اگر من ازت بخوام که توی خیابون مثل زن های آزاد رفتار کنی چی؟! - چشم ارباب، هر چی شما بگید... و روسری زیبا را به سرش بست و به دنبال ارباب از خانه خارج شد....ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 15 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 15 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته