فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 17

دخترک برده - قسمت 17

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
واقعا خیلی خوب بود، دستت درد نکنه. ارباب آن شب هم از شامی که روزگون برایش درست کرده بود حسابی تعریف کرد و این جمله را در حالی گفت که از سفره کنار می کشید. ناگهان صدای در خانه بلند شد. روزگون حیران مانده بود، نمی دانست الان باید در را باز کند یا نه. نگاهی به ارباب انداخت، ارباب بلند شده بود و به سمت در می رفت. روزگون به جمع کردن سفره ادامه داد. ارباب در را باز کرد و بدون اینکه هیچ کس داخل شود، با کسی شروع به صحبت کردن کرد. روزگون می توانست از پنجره ی آشپزخانه که به سمت حیاط باز می شد فردی که پشت در ایستاده بود را ببیند، چهارشانه و بلند قد بود، اما تاریکی شب چهره اش را پوشانده بود. وقتی ارباب به سمت اتاق بازگشت کمی مضطرب به نظر می رسید، بدون اینکه حرفی بزند به اتاق خودش رفت. روزگون بعد از شستن ظرف ها کنار حوض، به این فکر افتاد که کمی با گل ها حرف بزند، اما به جز دست کشیدن و نوازش کردن آن ها کار دیگری نتوانست بکند. چند بار خواست حرفی بزند، اما چون خیلی مسخره به نظر می رسید که کسی با یک مشت گل صحبت کند، از این کار صرف نظر کرد و برای خواب به اتاقش رفت. امشب روزگون تصمیم گرفت برای اینکه ترس به سراغش نیاید چراغ روغنی را خاموش نکند. البته این کار خیلی خطر ناک بود. ممکن بود نیمه شب باعث آتش سوزی در خانه شود. پس چون راه دیگری نداشت چراغ را خاموش کرد و سعی کرد به سرعت بخوابد. همینطور که چشمانش را بسته بود و سعی می کرد بخوابد فکر و ذهنش به هزاران جا پرواز کرد. زیبایی ساحل رودخانه و نخل ها، مردم ترسناک و گرسنه ی خیابان، ایژک و لباس های قشنگش، طعم شیرین آزادی و چه کار هایی که نمی توانست بعد از آزاد شدن انجام دهد و ناگهان صدایی از سمت آشپزخانه شنید. احتمالا ارباب برای خوردن آب یا چیز دیگری به آنجا رفته. خیالش راحت شد، اما ناگهان به یاد گل پژمرده ای افتاد که آن روز صبح از بوته ی گل ها کنده شد. اگر ارباب آن را در آشپزخانه پیدا می کرد حتما خیلی از دست او عصبانی می شد. پس به سرعت بلند شد و به آشپزخانه رفت. کسی آنجا نبود. احتمالا باد پنجره را باز کرده بود و کمی سر و صدا ایجاد شده بود. خوشبختانه گل هنوز سر جایش زیر همان دیگ بود. آن را برداشت و برای پنهان کردنش در باغچه، به سمت حیاط رفت. اما همین که اولین قدم را از آشپزخانه بیرون گذاشت دست قدرتمندی سریع او را از پشت سر به کناری کشید و دست دیگری محکم دهانش را گرفت. در همان لحظه همان مرد سیاه پوشی که در بازار دیده بود از کنارشان گذشت و به سمت اتاق ارباب رفت. کسی که روزگون را گرفته بود آرام تر پشت سر او حرکت می کرد و روزگون را هم با خود می کشید. مرد سیاه پوش به آرامی در اتاق ارباب را باز کرد و داخل شد. روزگون در حالی که نمی توانست هیچ حرکتی بکند، شاهد همه چیز بود. به شدت ترسیده بود و نمی دانست باید چه کار کند. هیچ کاری هم از دستش بر نمی آمد. قلبش آرام و قرار نداشت. ارباب در انتهای اتاق پشت به در خواب بود. مرد سیاه پوش شمشیرش را از غلاف به آرامی بیرون کشید و بالا برد. چشمان روزگون گرد شد. تلاش کرد تا خود را آزاد کند اما مردی که او را گرفته بود، فشار بیشتری آورد و روزگون باز هم نتوانست حرکتی بکند. در همین حال تقلا بود که مرد سیاه پوش شمشیر را روی قلب ارباب پایین آورد. این بار روزگون نتوانست خود را کنترل کند و فریاد مهیبی کشید که گرهی که انگشتان دست آن مزدور به دهانش بسته بود را شکست...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 17 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 17 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته