فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 19

دخترک برده - قسمت 19

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
ارباب که خارج شد، ترس قطره قطره در دل روزگون رشد کرد تا کل بدنش را فرا گرفت. دسته ی سرد ملاقه ی فلزی را محکم در دست گرفته بود. دستش می لرزید. نگاهش را از دو مرد قوی هیکلی که روی شکم روبه رویش دراز به دراز با دست های بسته افتاده بودند جدا نمی شد. هوای نیمه شب کمی خنک بود و نسیم، عرق روی پیشانی اش را خنک می کرد. بعد از دقایقی که ارباب رفته بود، نا گهان یکی از این دو مزدور شروع کرد به سرفه کردن. روزگون از ترس به خود لرزید و آرام آرام یکی دو قدمی عقب رفت. مرد سیاهپوش بعد از سرفه شروع کرد به خندیدن. روزگون دیگر نمی دانست باید چه کار کند. ملاقه را رو به رویش گرفته بود و نفس نفس می زد. دعا می کرد که ارباب هرچه زودتر برسد.

- اشتباه می کنید ... هر دوتون دارید اشتباه می کنید...

مرد سیاه پوشی که تا چند دقیقه پیش روزگون را گرفته بود شروع به حرف زدن کرد.

- فکر کردی ما برای کشتن اون ((فرهاد)) اومدیم اینجا؟

و به خندیدن ادامه داد. و با چند تکان محکم، بند های دستش را باز کرد.

روزگون که از ترس، نفسش بند آمده بود، باز هم عقب رفت. مرد سیاه پوش تمام قد بلند شد. موقع ایستادن، کمی تلو تلو خورد، اما بالاخره روی پاهایش محکم ایستاد.مرد هیکلی که حالا دیگر نقاب روی صورت نداشت و می شد خراش بزرگ روی صورتش را دید، درست به چشمان روزگون زل زده بود و آرام به سمتش می آمد. در همین حین قطرات خون را از کنار لبخند موزیانه اش پاک کرد. داشت همین طور لنگ لنگان و آرام نزدیک می شد و روزگون، ملاقه به دست، نمی دانست باید چه کار کند. با تمام وجود می خواست فرار کند، اما ترس بدنش را بی حس کرده بود و نمی توانست حتی حرکت کند. همین طور که عقب عقب می رفت، پشتش به دیوار رسید. مرد سیاه پوش سه چهار قدمی بیشتر با او فاصله نداشت. عاصیه هنوز داشت به راهی برای فرار فکر می کرد که مرد سیاه پوش لحظه ای ایستاد و از داخل پیراهن سیاهش خنجر کوچکی بیرون کشید. و حرکتش را ادامه داد.

حالا روزگون با دیدن خنجر حتی فکرش هم کار نمی کرد. دو قدم بیشتر فاصله نداشت. چشمانش را بست و در دل شروع به دعا کرد تا ترسش کمی کمتر شود. از تمام وجود می خواست که الان اربابش کنارش بود.

ناگهان در خانه با شدت باز شد و صدای کوبیده شدن در باعث شد روزگون به خودش بیاید. ارباب دوان دوان وارد حیاط خانه شد و پشت سرش ده ها سرباز پارت وارد شدند. مرد سیاه پوش لحظه ای به او خیره شد اما به سرعت به سمت روزگون حمله ور شد. روزگون که با دیدن اربابش کمی امید به قلبش تابیده بود، چشمش را بست و ملاقه را در هوا چرخاند. صدای برخورد ملاقه با چیز محکمی را شنید. چشمش را که باز کرد، دید سربازان مرد سیاه پوش را گرفته و او را که از درد به خود می نالید را کشان کشان به سمت در خانه می برند.

سربازان به سرعت، دو مزدور را کت بسته با خود بردند. لحظه ای بعد سکوت بر خانه حاکم شد و روزگون ارباب را رو به روی خود دید که ایستاده و سر تا پای او را وارسی می کند و می پرسد:

- خوبی؟ کاریت نکرد؟

هنوز بهت زده بود و نتوانسته بود بفهمد دقیقا چه اتفاقی افتاده، ناگهان بغضش شکست و گریه اش راه افتاد. ارباب هم او را گرفت و آرام به سمت اتاق برد و او را جایی که خودش همیشه می نشست و مطالعه می کرد نشاند و به آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با شربتی معجون مانند بازگشت. معجون خوشمزه نبود اما باعث شد حال روزگون کمی بهتر شود و خوابش بگیرد. روزگون سرش را روی پای ارباب گذاشت و گفت:

- ارباب خیلی ترسیدم. کاش نمی رفتید ارباب.

- می دونم. اما نمی شد. اما الان دیگه همه چیز امنه. البته باید هر چه سریع تر خونه مونو عوض کنیم و بریم یه جای دیگه.

- ارباب اون مرد یه چیزی بهم گفت که هنوز نفهمیدم منظورش چی بود. گفت فکر کردی به خاطر کشتن فرهاد اومدیم اینجا؟

- بعدا می فهمی

آن شب با اینکه ترسناک ترین و خطرناکترین شب تمام عمر روزگون بود، اما تا صبح پیش ارباب خوابیدن، حس بی بدیلی داشت. هر وقت از شب که خواب بدی می دید و از خواب می پرید، وقتی سر خود را روی سینه ی اربابش حس می کرد، خیالش از تمام دنیا راحت می شد...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 19 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 19 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته