فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 20

دخترک برده - قسمت 20

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
باز هم همان خواب تاریکی و تنهایی مطلق. با جیغ ناقصی از خواب پرید. ارباب آنجا نبود. از جا پرید. از پنجره ی بزرگ اتاق ارباب را در حیاط دید که دارد به گل ها سرکشی می کند. قلبش کمی آرام گرفت.

وارد حیاط که شد ارباب با همان لبخند همیشگی اش، انگار نه انگار که شب قبل اتفاق خاصی افتاده باشد رو به روزگون کرد و بعد دوباره نگاهش را به سمت گل ها برد.
- مثل اینکه گل ها خیلی دارن اذیت می شن. اون بیل رو از گوشه ی حیاط بیار.
روزگون که هنوز خواب آلود بود، متوجه منظور ارباب نشد. ارباب ادامه داد.
- بیل رو بیار، می خوام گل ها رو از ریشه بکنم.
روزگون که تازه داشت می فهمید که چه اتفاقی در حال افتادن است به سمت ارباب و گل ها رفت، یکی از گل ها را در دست گرفت و به ارباب گفت:
- ارباب ببخشید که نتونستم اونطوری که می خواستید ازشون مراقبت کنم، ولی یه فرصت دیگه به من بدید، حتماً جبران می کنم.
- اصلا بحث کار تو نیست. من از تو راضیم. بالاخره تو تلاشتو کردی. ولی اینطوری هم برای خود گل ها خوبه، هم برای ما.
و خود ارباب به سمت گوشه ی حیاط رفت و بیل را برداشت و به سمت باغچه آمد.
روزگون هنوز مقابل باغچه ایستاده بود. ارباب هم رو به روی روزگون بیل به دست ایستاد.
- نمی خوای بری کنار؟
- ارباب خواهش می کنم.
- بهت که گفتم، این مسئله به تو مربوط نمیشه، همون طور که یه روز گفتم از گل ها مراقبت کن، امروز هم میگم بسه. تو نباید توی تصمیم من دخالت کنی.

- اما اگه اجازه بدید، این دفعه حد اقل به حرف من گوش کنید. تو رو خدا ارباب به گل ها کاری نداشته باشید.
- یعنی می خوای جلوی تصمیم من وایسی؟
- نه ارباب! من غلط بکنم از شما سر پیچی کنم. فقط ازتون خواهش می کنم توی تصمیمتون تجدید نظر کنید، خواهش می کنم!

ارباب بیل را کنار گذاشت و باز هم لبخند روی صورتش بازگشت.

لبخندی که روزگون هیچ گاه نفهمید ناشی از رضایت است یا پیروزی در پیدا کردن نقطه ضعف های او.
صبحانه بدون هیچ صحبتی خورده شد. بعد از اینکه ارباب آماده شد، به سمت روزگون آمد و گفت:
- این پولو بگیر و برای خونه یکم از بازار خرید کن. البته توی بازار خیلی مواظب باش. فکر می کنم دیگه خودت تنهایی بتونی بری خرید.
- من؟! تنها؟! مطمئنید ارباب؟!
- اگه مشکلی پیش اومد و نتونستی برگرد خونه. من زودتر باید برم. تو هم سفره رو که جمع کردی، برو و زود برگرد که بعد از خرید کلی کار هست.
-چشم ارباب.
- خدا حافظ.
- به سلامت.
روزگون تمام مدتی که داشت سفره را جمع و آشپزخانه را مرتب می کرد، در فکر این بود که آیا امروز هم باید با روسری به بازار می رفت، یا چون ارباب چیزی در مورد روسری پوشیدن چیزی نگفته بود، باید مثل بقیه ی کنیزان شهر رفتار می کرد و دیروز فقط یک استثنا بوده؟! خیلی گیج شده بود. کار ها که تمام شد، کیسه ی پول را داخل جیب بزرگ لباسش پنهان کرد و تا دم در رفت، اما شک به او اجازه نداد.

کنار باغچه نشست.

- شما چی فکر می کنید؟! الان به نظر شما باید روسری سرم کنم یا نه؟؟ اصلا می دونید چیه؟ این ارباب هم یه جوریه ها! اصلا کاراش مشخص نیست، اصلا معلوم نیست کِی راضیه، کِی ناراحت! تکلیف آدم مشخص نیست. شماها حتما خیلی بهتر از من میشناسیدش!... الان یکی بیاد ببینه من دارم با چند شاخه گل حرف می زنم حتما فکر میکنه دیوونه شدم. فکر کنم کار درست اینه که مثل بقیه ی کنیزا بیرون برم، چون اون دفعه که با ارباب بیرون رفتم با این دفعه فرق می کرد. خودش باهام بود.

بلند شد و تصمیمش را محکم گرفت. مثل بقیه ی روزهای عمرش وارد شهر شد و به سمت بازار رفت....ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 20 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 20 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته