فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 22

دخترک برده - قسمت 22

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
از میان جمعیت به کناری رفتند و نشستند.

- وای خدای من … ببین چه شکلی شدی عاصیه… یه لحظه نشناختمت … توی لباس نو خیلی قشنگ شدی … چیه ؟ خبری شده؟

- همون مردی که چند روز پیش بهم توی بازار نشون دادی… فرداش منو خرید…

روزگون این جملات را با اشتیاق تمام تعریف می کرد اما صورت خندان ایژک با شنیدن این خبر ناگهان در هم رفت.

- وای… چرا؟! چرا این کارو کردی؟

روزگون که از عکس العمل ایژک متعجب شده بود پرسید:

- مگه خودت تعریفشو نمی کردی؟ خب، منم رفتم سمتش که شاید … ولی … خب … بالاخره که منو خرید…حالا اتفاق بدی افتاده؟

ایژک هنوز در فکر فرو رفته بود و ساکت بود. روزگون ادامه داد:

- البته هنوز نتونستم بفهمم چطور آدمیه… من که خودم خیلی گیج شدم. خیلی آدم پیچیده ایه. اصلا هیچیش معلوم نیست. از روز اول همش دارم سعی می کنم که رضایتشو جلب کنم اما اصلا معلوم نیست کِی راضیه کی ناراضی. من که دارم نا امید میشم.

- داری سعی می کنی راضیش کنی؟

- خب آره… خودت گفتی آدم خوبیه و اگه خوب باشم آزادم می کنه.

- ببین عاصیه…

- روزگون… اسممو گذاشته روزگون…

- ببین… تا می تونی از این آدم دوری کن… آدم خطرناکیه… به ظاهرش نگاه نکن که شاید بعضی وقتا مهربونی می کنه… ولی قلبش مثل سنگ سخته.

روزگون کمی ترسید. ترس را درون چشم های ایژک می توانست ببیند. وقتی ایژک این جملات را می گفت،ترس در چهره اش نمایان بود. ادامه داد:

- از دستش نمی تونی فرار کنی… حتی الان که توی بازار فکر می کنی تنها هستی…

- منظورت چیه؟!

- فقط به من گوش کن… تنها راهت اینه که کاری کنی که خود ش آزادت کنه…

- خب منم دارم سعی می کنم همین اتفاق بیفته…

- درسته… ولی داری راه رو اشتباه می ری… اگه می خوای آزادت کنه، تنها راه اینه که ازش سرپیچی کنی…

- سرپیچی؟ … مطمئنی؟…

- الان هم پاشو و برو… نباید من و تو رو اینجا با هم ببینه… ولی در اولین فرصتی که تونستی باید یک بار ازش سرپیچی کنی و روبه روش وایسی… این تنها راه برای آزادیته…

- ایژک داری منو می ترسونی…

- همه شو بعدا برات توضیح می دم… فردا صبح کنار رود خونه منتظرتم… خیلی مواظب باش… من باید برم…

و ایژک صورتش را پوشاند و در حالی که باد دامن گلدارش را تکان می داد از روزگون دور شد. رزوگون تا لحظاتی در جایش میخکوب شده بود. از طرفی باز هم ایژک عطر آزادی را با خود به زندگی اش آورده بود،و از طرف دیگر حرف هایی که با آن لحن ترسناک زده بود، دلهره ای به جانش انداخته بود. سرش را پایین انداخت و به سمت خانه رفت و در راه داشت به تصمیم بزرگی که باید می گرفت فکر می کرد...سرش از زیادی فکر هایی که در آن می گذشت داغ کرده بود. آنقدر در فکر بود که وقتی به بن بستی رسید و به خود آمد، فهمید راه را اشتباه آمده و مجبور شد مقداری از راه را بازگردد. به در خانه که رسید، کسی از پشت سر، او را صدا کرد. بازگشت و ارباب را پشت سر خود دید. چهره اش نسبتا خسته و نگران بود. سریع در را باز کرد و با هم داخل شدند. روزگون هنوز در فکر بود که چه باید بکند.

اگر به ایژک اعتماد می کرد و فردا صبح از اربابش سرپیچی می کرد، ممکن بود به جای آزادی، خشم ارباب و دور شدن بیشتر از هدف نصیبش گردد. هنوز مطمئن نبود که حرف های ایژک در مورد ارباب راست باشد. از طرف دیگر رفتار های عجیب اربابش را هم نمی توانست توجیه کند.

در همین فکر ها بود که ارباب پرسید:


- چی شد؟ خرید نکردی؟

وای، خرید را به کلی از یاد برده بود. از صبح در شهر بوده اما هیچ کدام از چیزهایی که می خواست را نخریده بود. با دستپاچگی بلند شد و خواست به ارباب توضیح دهد. ناخود آگاه به شدت مضطرب شد و به لکنت افتاد.

- راستش ... من ... من رفتم ها ... اما... خب ... همه چیز هم بود، ولی ... یعنی من نتونستم ...

- آروم باش... آروم... بشین اینجا، یکم نفس بکش. حالا تعریف کن.

ارباب کنارش روی قالی روی زمین که در حیاط و کنار حوض پهن کرده بودند نشست و با ملایمت او را به آرامش دعوت کرد.

- ببخشید ارباب

- لازم نیست هول بشی، من می شنوم. اتفاق خاصی هم نیفتاده، اشکالی هم نداره، فقط تعریف کن بگو چی شد؟

- راستش من نمی دونستم مردم شهر واقعا چطور با برده ها رفتار می کنن. خب ... به خاطر همین امروز خیلی ناراحت شدم. اولش فکر می کردم متوجهم نشدن یا اینکه حواسشون نیست، ولی بعد فهمیدم اصلا بهم محل نمیذارن. دیروز که با شما اومدم بیرون همه چیز خوب بود، اما امروز که همه فهمیدن که ...

- که خدمتکاری؟!

- بله. خب ... البته حتما حق هم دارن، ولی خب... من نمی دونستم... ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 22 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 22 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته