فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 23

دخترک برده - قسمت 23

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
روزگون منتظر بود که ارباب از او بخواهد که از این به بعد با روسری بیرون برود، یا اینکه حد اقل به خاطر اینکه امروز بدون روسری بیرون رفته بود، توبیخش کند. اما ارباب فقط گفت:

- نه، کی همچین حقی بهشون داده؟! فردا بهشون نشون میدم. اونی که به کنیز من بی احترامی کرده، مثل این می مونه که حرمت منو نگه نداشته.

این حرف ارباب برای روزگون کمی قوت قلب بود اما ذره ای از شک و تردیدش برای تصمیمی که می خواست بگیرد از بین نرفت. احتمال اینکه ارباب از سرپیچی بیشتر عصبانی شود و مشکلات روزگون بیشتر شود زیاد بود و سرپیچی یک ریسک بزرگ به حساب می آمد.

اما هیچ چیز نمی توانست بی اعتنایی و بی حرمتی های فروشندگان بازار را از یاد او ببرد. حتی ارباب هایش نیز تا کنون این طور بی ادبانه و وقیحانه با او حرف نزده بودند و اگر هم این گونه رفتار هایی با او داشته اند، حد اقل توجیهی وجود داشت، اما یک بازاری بی سر و پا به چه حقی می توانست با او اینگونه رفتار کند؟

در موقع جمع و جور کردن شام برای ارباب و تا زمان خوردن آن، پیوسته روزگون در فکر خاطرات تلخ امروز و چشیدن طعم واقعی بردگی بود. ایژک در آن جمع،همچون فرشته ی نجاتی برای او بود. آیینه ای از آینده ی خود را در ایژک می دید. ولی تنها مانع ، بردگی بود. تنها راه عبور از این مانع نیز پر خطر بود.

ارباب که متوجه غرق فکر بودن روزگون شده بود در هنگام خوردن شام پرسید:

- هنوز به فکر اتفاقات امروز بازاری؟

روزگون به خود آمد و پاسخ داد:

- بله

ارباب لبخندی زد و گفت:

- خیلی بهش فکر نکن. کم کم یا از یادت میره، یا بهش عادت می کنی.

- ارباب… میشه ازتون یه سوال بپرسم؟

- بگو…

- شما خودتون تا حالا برده بودید که حس منو درک کنید؟

ارباب سرش را پایین انداخت و به خوردن غذایش ادامه داد و گفت:

- راستش … برده به اون معنی که تو فکر می کنی نه… اما … اما همه ی مردم ، هر کدوم یک جور و یک مقداری از بردگی رو دارن.

توجه روزگون بیشتر جلب شد.

- منظورتون چیه.

- مثلا ببین… سرباز ها… باید از مافوقشون دستور بگیرن و هر چی اون میگه اطاعت کنن، یا فروشنده ها، مطیع خریدار هستن. بچه ها نسبت به پدر و مادرشون، زن ها نسبت به شوهرشون… همه و همه بالاخره باید از یکی اطاعت کنن. فقط مقدار این اطاعت فرق می کنه. تفاوت شما برده ها اینه که اگه مردم از مجبورن توی زندگیشون از چندین نفر اطاعت کنن، شما ها فقط باید مطیع یه نفر باشید. ولی اگه فکر می کنی اگه آزاد بودی، این حسی که الان داری رو نداشتی، باید بهت بگم اشتباه می کنی، چون اون موقع هم کسی بود که نسبت بهش حسودیت بشه و بگی خوش به حال اون که از من آزاد تره.

به نظر روزگون حرف ارباب شاید در ظاهر درست بود،اما عملا نمی توانست تفاوت بین بردگی و آزادی را نادیده بگیرد. شاید اگر از ابتدا آزاد بود، قدر آزادی خود را نمی دانست و چیزی که ارباب می گفت محقق می شد، اما حالا که یک عمر در بردگی زندگی کرده حتما در هنگام آزادی قدردان این نعمت خواهد بود. حالا این حرف های ارباب نه تنها از شوقش به آزادی نکاست، بلکه آتش عطشش به رهایی از بند بردگی فروزان تر گشت....ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 23 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 23 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته