فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 25

دخترک برده - قسمت 25

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
نگاه ارباب به شیر ریخته شده روی زمین بود. ابروانش در هم و کاملا بی حرکت بود. چهره اش همچون کسی بود که عمیقا به خاطره ی نا خوشی فکر می کرد.

لحظه ای مقداری انزجار در صورتش نمایان شد و بدون اینکه به چهره ی کنیز نا بکارش نگاهی کند مستقیم به داخل خانه رفت. عاصیه همینطور سر جایش ایستاده بود. هرچه می گذشت ضربان قلبش تند تر می شد و می ترسید که ارباب دارد برای تنبیهش آماده می شود. اما برای اینکه اوضاع از این بد تر نشود از جایش تکان نخورد.
ارباب از اتاق بیرون آمد و مستقیم به سمت در رفت. در خانه را باز کرد و خودش در حالی که یک دستش هنوز به در بود کنار ایستاد. عاصیه از این حرکت فهیمد که وقت آن رسیده که از این خانه برود. آرام و نا مطمئن به سمت در رفت. می ترسید نگاهش با نگاه عصبانی ارباب تلاقی پیدا کند. ارباب اما سرش پایین بود و به جای عصبانیت،آثار حسرت در نگاهش نمایان بود. عاصیه به در که رسید، قبل از اینکه پایش را بیرون خانه بگذارد، لحظه ای درنگ کرد.

در این چند روز هر وقت به لحظه ی آزادی فکر کرده بود، تصور می کرد که در آن لحظه، اربابش از اوج رضایت و خوشحالی، او را آزاد خواهد کرد و این لحظه، لحظه ی خنده و شادی و لحظه ای خاطره انگیز خواهد بود. اما حقیقت گونه ی دیگری به وقوع پیوست. ارباب یک کلمه هم حرف نزد. عاصیه کمی مردد شد. اما یک لحظه وقتی به نقشه هایی که برای آزادی اش، و کار هایی که می توانست با ایژک انجام دهد فکر کرد، نیرویی در پاهایش جریان یافت و قدم به کوچه گذاشت. لحظه ای نگذشته بود که ارباب از پشت سرش به آرامی گفت: - اینو هم بگیر… و کیسه ای پر از سکه را به طرفش پرت کرد و به سرعت در را بست. عاصیه با دیدن سکه ها کمی دلگرم شد. اما نگاه ارباب کمی برایش آزار دهنده بود،پس سعی کرد به آن فکر نکند. وقتی یاد قراری که با ایژک داشت افتاد، فهمید احتمالا دیر به قرار خواهد رسید، پس با عجله شروع به حرکت کرد. با حرکت ،باد میان موهایش افتاد و تازه یادش آمد که الان با اینکه آزاد است اما چیزی ندارد که موهای سرش را بپوشاند. چاره ای نبود،نمی توانست به خانه ی ارباب برگردد. پس سعی کرد سریع تر حرکت کند که سر موقع به کناره ی رود برسد. آن موقع صبح کنار رود کاملا خلوت بود، به خاطر همین، وقتی عاصیه داشت نزدیک می شد از دور می توانست ایژک را ببیند که منتظر او کنار قایقی ایستاده. وقتی به ایژک رسید خود را در بغل او انداخت. فکر نمی کرد به این زودی روزی که تمام عمر، منتظرش بود برسد، و هیچ گاه هم این روز را این گونه برای خود تصور نکرده بود. دلش می خواست از خوشحالی گریه کند. از بغل ایژک بیرون آمد و احوال پرسی گرمی کردند. ایژک در حالی که دستان عاصیه را در دست گرفته بود گفت: - بهت تبریک می گم. فکرشو نمی کردم بتونی موفق بشی. خیلی خوشحالم که الان مثل قبل با هم هستیم. الان کلی کار می تونیم انجام بدیم تا طعم واقعی زندگی رو بچشی. عاصیه که هنوز به تردیدش نسبت به روش عجیب برای رسیدن به آزادی فکر می کرد گفت: - راستش من خودم هم فکرشو نمی کردم که کاری که گفتی جواب بده. خیلی می ترسیدم… ولی خوبه که حالا همه چیز تموم شده… الان باید کجا بریم؟ - الان با این قایق می ریم سمت تیسفون. من اونجا خونه دارم .بازار تیسفون دیدنیه. حتما باید بیای و ببینی.. و نگاهی به سر و قیافه اش انداخت و ادامه داد: - حتما هم باید به خودت حسابی برسی. - آره ... حتما، با این پول هایی که ارباب بهم داده کلی چیز میز میشه خرید... و در حالی که عاصیه داشت این جمله را می گفت، رویش را به سمت مسیری که از آن آمده بود کرد. جسم سیاهی که به سرعت پشت دیواری پنهان شد توجهش را جلب کرد. کمی دقت کرد تا مطمئن شود چشم هایش درست دیده. لحظه ای منتظر ماند و دید مرد سیاه پوشی که مانند آن دو مزدور صورت خود را پوشانده بود، از فاصله ی دور آن ها را زیر نظر گرفته است. عاصیه در یک لحظه به شدت مضطرب شد و با حالت عصبی دست ایژک را گرفت و به سمت قایق کشید و گفت: - باید هر چه سریع تر از اینجا بریم... سریع باش...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 25 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 25 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته