فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 26

دخترک برده - قسمت 26

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
ایژک که به وضوح گیج شده بود پرسید: - باشه، میریم، ولی عجله برای چیه؟ اتفاقی افتاده؟! - فقط بریم، بعدا تعریف می کنم. ایژک مقداری پول به مرد قایقران داد و بعد از سوار شدن به قایق به عاصیه هم کمک کرد که سوار شود. قایق حد اکثر 4 تا 5 نفر جا داشت و فقط با دو مسافر به سمت تیسفون حرکت کرد. در حالی که مرد قایقران داشت قایق را به درون آب هل می داد، عاصیه توانست مزدور سیاهپوش را از دور ببیند که شاهد این حرکت است. قایق با حرکات آرام پارو های قایقران به راه افتاد. ایژک نگاه عاصیه را دنبال کرد تا ببیند او به کجا زل زده است، اما چیزی دستگیرش نشد، پس مستقیم از خودش پرسید: - چی شده؟ چرا اینقدر نگرانی؟ - دو شب پیش دو نفر به خونه ی ارباب حمله کردن. احساس کردم یکیشون الان داشت تعقیبم میکرد. - خیالاتی شدی بابا! با تو چیکار دارن... تو که مهم نیستی! اونا دنبال فرهادن، اونه که همه چیزش مشکوکه. - آره ، راست میگی. عاصیه کمی از بابت مزدور سیاهپوش خیالش راحت شد و تازه فهمید در چه شرایطی قرار دارد. آب رودخانه با ملایمت پیش می رفت و قایق عمود بر مسیر آب، عرض رودخانه را طی می کرد. مرد قایقران، آرام پارو می زد و پشتش به دو زن بود. عاصیه تا متوجه حضور او شد، بازوی ایژک را فشرد و در گوشش گفت: - یهو اگه این مَرده خواست به خاطر پولای من ما رو سر به نیست کنه چی؟! ایژک که سعی می کرد خود را جدا کند با تعجب گفت: - وا... ترسو شدی ها... هر کی هر کی که نیست... نترس بابا، اتفاقی نمیفته! اما عاصیه هنوز عصبی بود و چشم از مرد قایقران بر نمی داشت. بالاخره رسیدند. شهر تیسفون از لب صاحل رود کمی دورتر بود اما از همانجا میشد زیبایی اش را به وضوح دید. از قایق که پیاده شدند، انعکاس نور اول صبح که با ملایمت از پشت درختان روی آب و حرکت آرام برگ های بزرگ درختان نخل در حاشیه ی ساحل، منظره ای فوق العاده را رقم زده بود. عاصیه چند لحظه ای بی حرکت و بدون توجه به دنیای اطرافش یک دل سیر این منظره را نگاه کرد. انگار دلش چیزی می خواست که همیشه آرزویش را داشته ولی الان که می تواند به آرزویش برسد، از شوق زیاد نمی داند دقیقاً باید چه کار کند! نگاهی به ساحل رود می انداخت و نگاهی به ایژک. ایژک این نگرانی و شک را درون نگاه عاصیه خواند. نزدیک رفت و گفت: - بهم نگو که باید آزاد بودن رو بهت یاد بدم!؟ عاصیه هنوز ساکت بود، نمی دانست چه باید بگوید. ایژک این بار با عتاب بیشتر تقریبا فریاد زد: - یعنی واقعاً منتظری کسی بهت دستور بده یا اجازه بگیری تا کاری که می خوای رو انجام بدی؟ هه هه... مثل اینکه واقعا آزاد بودن رو بلد نیستی... و در گوشش گفت: - هیچ چیزی مانع تو نیست... تو آزادی... با شنیدن این کلمات نیروی عجیبی به زانوان عاصیه راه پیدا کرد. کفش هایش را دراورد و به دست ایژک داد و با پای برهنه شروع به دویدن در ساحل کرد. خنده اش از شوق رهایی و آزادی قطع نمی شد. ایستاد و دوباره مسیری که آمده بود را بازگشت. وقتی به ایژک رسید نفس نفس می زد. ایژک هم خنده اش گرفته بود. عاصیه نگاهی به اطراف انداخت. چند نفری نزدیک قایق ها و در فاصله ی ده، بیست قدمیشان ایستاده بودند و نگاهشان می کردند. با اینکه برایش اصلا مهم نبود، ولی کمی ترس و خجالت به عاصیه دست داد و باعث شد خنده اش زودتر قطع شود. دستی به موهایش که باد آن ها را پریشان کرده بود کشید و پشت سر ایژک به سمت تیسفون به راه افتاد. با اینکه دو شهر تیسفون و سلوکیه فاصله ی زیادی نداشتند، اما به کلی با هم متفاوت بودند. ساختمان ها، لباس های مردم، بازار. نخل های بلند وسط خیابان های تیسفون، خنکی خاصی به مردم می بخشید و قدم زدن در خیابان ها را تبدیل به یک تفریح لذتبخش می کرد....ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 26 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت یازدهم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته