فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 28

دخترک برده - قسمت 28

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
از ترس قلبش داشت از جا کنده می شد. نمی دانست چه باید بکند. کورمال کورمال خود را به سمتی کشاند که احساس می کرد پنجره وجود دارد. زیر پایش انواع ظروف و قابلمه ها صدا می کردند. بالاخره دستش به دیوار رسید. خیلی دنبال پنجره ی کوچک روی دیوار گشت. سرش را کامل از پنجره بیرون برد و نگاهی به آسمان انداخت. ستاره ها لبخندی به او زدند و دلش کمی آرام تر شد. با هزار زحمت توانست دوباره شمع را روشن کند. اینبار موقع پهن کردن پتو مراقب شمع بود. نسیم خنکی از پنجره به داخل اتاق می آمد. خود را میان پتو کشید و آسوده شد. اما دلش هنوز نگران چیزی بود. نمی دانست این چه حسی است. تا به حال چنین حسی را تجربه نکرده بود. چشم هایش سنگین و بدنش خسته بود، اما این حس نامعلوم نمی گذاشت عاصیه خوابش ببرد. چند بار از این طرف به آن طرف غلط زد، اما فایده ای نداشت. چشم هایش را بست و تا می توانست همینطور نگه داشت. نفهمید چقدر گذشته، چشم هایش را باز کرد و هیچ ندید! باز هم تاریکی مطلق اتاق را فرا گرفته بود. حتما شمع تا انتها سوخته بود یا باد، باعث خاموش شدن شمع شده بود. دوباره چشم هایش را بست. اما ترسی به دلش افتاد. نتوانست تاریکی را تحمل کند. از جایش بلند شد که باز شمع را روشن کند. کور مال کورمال به سمت شمع رفت. دستش به چیزی نرسید. روی پاهایش ایستاد و به سمت پنجره رفت، اما باز هم نرسید. تاریکی و تنهایی؛ ترس همیشه با حضور این دو سر و کله اش پیدا می شد. عاصیه سعی کرد آرام باشد اما هر چه در تاریکی جلو تر می رفت، احساس می کرد بیشتر در عمق آن به دام می افتد. ترس، همچون ماری به دور قلبش حلقه زده بود و به آن فشار می آورد. نفسش بالا نمی آمد. یک لحظه از همه چیز نا امید شد. ایستاد و هر چه در توان داشت فریاد بلندی کشید. با فریادی از خواب بلند شد. باز هم آن خواب لعنتی. شمع هنوز روشن بود. همین که فهمید خواب بوده دلش کمی آرام شد. از خوابیدن می ترسید، نمی دانست چه کار باید بکند. همینطور در رخت خواب خود مانده بود که صدایی از پشت در آمد. کمی ترسید. در با فشار باز شد، از ترس تا چشم زیر پتو خزید. ایژک بود. با موهایی ژولیده و چشم هایی پف کرده تلو تلو خوران داخل اتاق شد. عاصیه با دیدن او خوشحال شد و به سمتش رفت ولی او چرخی زد و به زمین افتاد و بلافاصله صدای خرخرش بلند شد. عاصیه در حالی که تعجب کرده بود رواندازی روی او کشید و سعی کرد کمی بخوابد. صبح قبل از اینکه آفتاب طلوع کند روسری رنگارنگی که دیروز خریده بود را به سر کرد و از خانه خارج شد تا کمی در شهر قدم بزند. شهر آرام بود و مردم کم کم برای کار از خانه هاشان خارج می شدند. عاصیه حس عجیبی داشت. همه چیز داشت ولی انگار چیزی کم بود. آزادی همانطور بود که تصور می کرد ولی اصلا آن حسی را که می خواست، نداشت. در همین حال و خیال مقداری سبزی و گوشت برای نهار خرید. در بازار که می گشت، باز هم نگاهش به سیاهی افتاد. مطمئن نبود که همان مرد سیاه پوش است یا نه، ولی همان یک لحظه کافی بود تا ترس بر وجودش چیره شده و مسیر خانه را با سرعت پیش گیرد. سعی می کرد زیاد برنگردد و پشت سرش را نگاه نکند تا زیاد جلب توجه نکند، ولی ترس امانش نمی داد. نفس نفس زنان به خانه رسید. ایژک هنوز خواب بود. نزدیک ظهر شده بود. برای نهار تدارک دید. ایژک را بیدار کرد و نهار خوردند و بعد هم به تمیز کردن خانه مشغول شدند. با اینکه اینهمه مشغول بود ولی آن حس مسخره ولش نمی کرد. شام که خوردند ایژک که از اول صبح خیلی حرف نزده بود گفت: - امشب با من بیا بیرون. یکی هست که می خواد ببینتت. - منو؟ کی هست؟ چطور منو میشناسه؟ - حالا می بینیش دیگه. خیلی سوال نکن. به من اعتماد کن و بیا. بر خلاف سلوکیه، تیسفون شب ها تاریک بود. عاصیه که کمی ترسیده بود، بازوی ایژک را گرفته بود و با هم در خیابان های تیسفون پیش می رفتند...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 28 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 28 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته