فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 29

دخترک برده - قسمت 29

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
وقتی به خیابانی بزرگ رسیدند که یک طرفش نخلستان بود، متوقف شدند. ایژک روسری خودش را برداشت و دست به سمت روسری عاصیه برد تا آن را بردارد. عاصیه خود را عقب کشید و پرسید: - چی شده؟ این چه کاریه می کنی؟ توی این دل شب می خوای ما رو با کنیز ها اشتباه بگیرن؟ - اینجا مثل سلوکیه نیست، فقط کنیزا نیستن که بی حجابن. بعضی زن های آزاد هم اینجا بدون روسری میان بیرون. عاصبه هنوز شک داشت. ایژک گفت: - پشیمون نمیشی. به من اعتماد کن. و عاصیه که به یاد لطف هایی که ایژک در حق او کرده بود افتاد، روسری را از سر خود برداشت. ایژک ادامه داد: - ببین عاصیه، یه چیزیو دوست داشتم زودتر بهت بگم ولی نشد امروز همه ش تو فکر این بودم که چطور بهت بگم که آخرش به این نتیجه رسیدم که بیایم همینجا بهت بگم. کسی که میاد. ... و نگاهش به جایی خیره شد و حرفش را قطع کرد، و گفت: - هیچی، هیچی ... اومد. .. - کی اومد؟ و عاصیه سرش را چرخاند تا ببیند. سایه ی سیاه و بزرگی نزدیک می شود. ایژک جواب داد: - خودت می فهمی. فقط مؤدب باش. از دخترای بی ادب اصلا خوشش نمیاد. الان هم ساکت باش. بذار فقط من حرف بزنم. عاصیه خیلی گیج شده بود. سایه ی سیاه، حالا کاملا نزدیک شده بود و مرد چاقی با هیکل درشت، که لباس مجلل و جواهرات گرانقیمتی به تن داشت نمایان شد. - به به ... ایژک خانم! چه عجب از این طرفا؟ صدایش به طرز آزاردهنده ای صاف و رسا بود. وقتی حرف زد، چند دندان طلایش در آن تاریکی درخشید. و ادامه داد: - اونی که می گفتی همینه؟ ایژک با طرز خاصی صدایش را نازک کرد و با عشوه ای که برای عاصیه باورنکردنی بود جواب مرد را داد: - بله جناب خسرو! همونطور که می بینید سالم و سر حال و جوون. و به عاصیه اشاره کرد. عاصیه هنوز نمی دانست جریان از چه قرار است. حس بدی که نسبت به مرد ثروتمند داشت، کم کم تبدیل به ترس شده بود. - ببینم، باکره هم هست یا نه؟ چون می دونی که، نرخش خیلی فرق می کنه! این سوال را مرد چاق در حالی می پرسید که وقیحانه به عاصیه زل زده بود. ایژک جواب داد: - نمی دونم، بذار از خودش بپرسیم. عاصیه اما از شدت ترس و عصبانیت، به همراه بغضی که در گلویش گیر کرده بود فریاد زد: - ایژک این چه مسخره بازی ایه که داری در میاری؟ به من بگو که این یه شوخی مسخره ست... و همینطور که این کلمات را می گفت، قدم به قدم از آن ها دور می شد. من بهت اعتماد کردم ایژک... و پا به فرار گذاشت. ادامه دارد. ...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 29 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 29 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته