فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 30

دخترک برده - قسمت 30

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
خیابان های شهر تیسفون همه بزرگ و عریض بودند اما برای دختری که در نیمه شب داشت در این خیابان ها می دوید حس دیگری داشت. دیوار های خیابان همچون دیواره های قبر بر سینه ی عاصیه سنگینی می کرد. تاریکی نفسش را گرفته بود. این طرف و آن طرف می رفت و راه خود را می پیمود، بدون اینکه مطمئن باشد دارد راه را درست می رود یا نه. هر گوشه و کناری آدم هایی پیدا می شدند که به سمت خانه هایشان روانه بودند. اما حس تنهایی عاصیه با دیدن آن ها اصلا کاهش نمیافت. با اینکه اطرافش پر از آدم بود، ولی خود را تنها می دید. دوان دوان کوچه ها و خیابان های شهر را در می نوردید. به نفس نفس افتاده بود. عرق از سر و رویش می ریخت اما هیچ کدام از این حس ها بیشتر از ترس آزارش نمی داد. از همه چیز می ترسید. از در و دیوار شهر، از مردمی که در تاریکی به او نگاه می کردند. از تاریکی، از تنهایی.
هر از چند وقت یک بار احساس می کرد یک کوچه را دوباره آمده است. همه ی این ها کم بود، حالا فهمیده بود که در این شهر غریب گم شده. ترسی که قلبش را همچون آهویی به جهش در آورده بود، به بغض بدل شد و از گلویش آرام آرام بالا آمد. نای دویدن نداشت. آرام آرام و نا امیدانه ایستاد. به دور و اطرافش نگاهی انداخت؛ اصلا آشنا نبود. بغضش داشت می ترکید. به دیواری تکیه کرد و نشست. به آسمان نگاه کرد، به ستاره ها، ولی هیچ سودی نداشت. قلبش در قفس تنگی گیر افتاده بود. سرش را پایین انداخت و چشم هایش را بست. قفل بغضش شکست و اشکش جاری شد. نمی دانست الان باید چه کند. از چاله ی بردگی بیرون جهیده بود و به چاه هرزگی افتاده بود. هیچ وقت زندگی خود را اینطور تصور نکرده بود. اربابی خشمگین، دوستی نابکار. حتی تصورش را هم نمی توانست بکند که چه بلایی در آینده قرار است بر سرش بیاید و او، یک دختر تنها و بی پناه، چه می توانست بکند؟ حد اقل وقتی با ارباب بود، سر پناهی و مأوا و ملجئی داشت که در ناملایمات از او نگه داری می کرد. یاد آغوش گرم و سرشار از امنیت ارباب افتاد و حسرت، نمکی بود بر زخم دلش که آتش نهانش را شعله ور ساخت.
صدای قدم هایی از نزدیک آمد. از ترس ناگهان سرش را بلند کرد و بالا را نگاه کرد. ایژک بود:
- یعنی باور کنم که نمیدونستی؟ پس فکر کردی که این خونه و زندگی و درآمدی که دارم از کجاست؟
عاصیه پاسخی نداد. نفرت از نگاه های ایژک می بارید. لباس هایش تر و تمیز و موهایش مرتب بود، ولی چهره ی برهم ریخته اش تمام توجه عاصیه را به خود جلب کرده بود.
- اصلاً حالا که اینطور شد بذار داستانو از اولش برات تعریف کنم.
حتماً یادته که چقدر با هم به فکر آزادی بودیم. حتماً یادته برای فرار از دست گودرز برده فروش چه سختی هایی که با هم نکشیدیم. قصه ی من و تو از اونجایی از هم جدا شد که یک روز که رفته بودم آب بیارم، دلو آب خیلی سنگین بود و خیلی خسته شده بودم. یهو نمی دونم اردوان از کجا سر و کله ش پیدا شد و بهم توی رسوندن آب به مغازه ی گودز کمک کرد، بعدش هم منو خرید، این شد که حتی نتونستیم با هم خدا حافظی کنیم. عاصیه! اردوان خیلی مهربون بود! اونقدر که من از خودم بی خود شده بودم. اونقدر بهم محبت می کرد که هر وقت هر چی می گفت عمل می کردم و هر چیزی که می خواست انجام می دادم. اما بعد کم کم رفتار های عجیبش شروع شد. از یه طرف مهربونی می کرد، از طرف دیگه هی ازم بازخواست می کرد. ولی من کور و کر بودم. می دونی چرا؟ چون من عاشقش شده بودم، عاشق! دیگه نمی فهمیدم، با اینکه همیشه پیشش بودم ولی احساس می کردم یه دیوار قطور بین ماست، به خاطر همین ازش خواستم باهاش باشم. اونم قبول نکرد. نمی دونم چرا. می گفت بدن تو به درد من نمی خوره، باید قلبتو به من بسپری. با خودم گفتم برای اینکه بهش نشون بدم چقدر عاشقشم، براش خودنمایی. گفتم خودم پا پیش بذارم نمی تونه رد کنه. عشقمو بهش ابراز کردم. اما اون بی رحم، با اون روح کثیف و حیوانیش منو رد کرد. اصرارش کردم، قسمش دادم. به جای اینکه قبولم کنه، یه کیسه پول گذاشت کف دستم و آزادم کرد. بهش گفتم عاشقشم، گفت تو عاشق خودتی نه من!
اون بدترین اتفاقی بود که توی زندگیم افتاد. برای اینکه بهش بفهمونم که چقدر پست و حقیره و من اصلا بهش نیاز ندارم اومدم تیسفون. تنفر از اردوان منو به هر کاری واداشت. اون چیزی که از اردوان می خواستم رو الان دیگه از هر کسی که بخوام می گیرم. حالا بهش نشون می دم که اون یه خوک کثیف بیشتر نیست که فقط بلده با احساسات من و تو بازی کنه و حس قدرت طلبی خودشو ارضا کنه. می بیی عاصیه! می بینی که چقدر ازش بی نیازم! می بینی که چقدر بدون اون زندگیم بهتره؟! ببین! ببین و باور کن که نیازی بهش نداری...دامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 30 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 30 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته