فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 31

دخترک برده - قسمت 31

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
عاصیه بلند شد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با تردید پشت به ایژک کرد و آرام حرکت کرد. و زیر لب زمزه کرد:
- ولی من بهش نیاز دارم.
و در حالی که آهسته به راهش ادامه می داد با صدایی که از اشک می لرزید به ایژک گفت:
- ایژک، تو خودت به خودت بد کردی، اردوان به غیر از خوبی کاری با ما نکرد. اون فقط خودمونو بهمون نشون داد. اگه از کسی می خوای متنفر باشی اون خودتی نه ارباب.
- کجا میری؟
- می رم پیش اربابم. جایی که باید از اولش می رفتم. جایی که نباید ازش جدا می شدم. ارباب حتما منو می بخشه.
- فک کردی اون اردوان با اون قلب تاریکش تو رو می بخشه؟
- من جز لطف از اون چیزی ندیدم، حتماً منو می بخشه...
و بدون اینکه رویش را برگرداند تا ایژک را ببیند به راهش به سمت رود ادامه داد.
با اینکه از ته قلبش اطمینان داشت که اربابش او را خواهد بخشید ولی صدایی در سرش ندای نا امیدی می خواند: اگر تو را نبخشد چه؟
بر سرعتش افزود. هوا کاملاً تاریک شده بود و عاصیه از شهر خارج شده بود. تاریکی نه، ولی ترسی که از آینده ی مبهمی که روبه رویش قرار داشت، او را می ترساند. ستاره ها در آسمان خودنمایی می کردند ولی انگار زیبایی و درخشندگی همیشگی را نداشتند. اطراف شهر هیچ کس نبود، اما امید قلبی عاصیه چنان قوی بود که حتی بیابان تاریک و صدای رود نیز نتوانست او را از ادامه ی مسیر منصرف کند.

تا لب رود پیش رفت. انتظار داشت کسی با قایقی آنجا ایستاده باشد و آماده ی حرکت، اما هیچ کس دیده نمی شد. راه دیگری برای عبور از آب و رسیدن به سلوکیه جز شنا کردن عرض رود نمی دید. نمی توانست تا صبح منتظر باشد.

داشت نا امید می شد. حاضر بود برای فرار از این چاه دل به دریا بزند. که ناگهان از دور صدایی شنید. نگاهی انداخت؛ در تاریکی شب افرادی را دید که دور چیزی جمع شده اند. به سمتشان رفت. مسافرانی بودند که دور قایق جمع بودند. مشخص بود که صاحب قایق عجله دارد، چرا که همه را با بد زبانی و فریاد به عجله وا می داشت. آخرین نفر ها سوار قایق شده بودند و قایقران داشت قایق را به سمت رود هل می داد. عاصیه هرچه قدرت در توان داشت در پاهایش جمع کرد و به سمت قایق دوید. با صدای بلند شروع به جیغ زدن کرد تا شاید او را ببیند. قایق همجنان به رود نزدیک تر می شد و قایقران هنوز متوجه او نشده بود. لحظه ای قایقران دست از هل دادن قایق کشید و به سوی عاصیه نگاهی انداخت. همین برای اصیه دلگرمی بود. اما قایقران دوباره به هل دادن قایق مشغول شد، شاید حوصله نداشته تا منتظر او شود. عاصیه به سرعتش افزود، فریاد هایش را نیز قطع نکرد، تا بالاخره به ساحل و نزدیک قایق رسید. اما قایق چند قدمی از ساحل دور شده بود. در آن تاریکی، نگاه پر تعجب مسافران قایق به وضوح دیده می شد، اما عاصیه بی توجه به سردی آب خروشان رود و سنگینی آن نگاه ها پا به آب گذاشت و بدون کم کردن سرعتش به سمت قایق رفت، وقتی رسید، آب به بالای زانویش رسیده بود. باا دو دست حاشیه ی قایق را گرفت تا بالا بیاید که صاحب قایق بالای سرش ظاهر شد...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 31 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 31 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته