فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 32

دخترک برده - قسمت 32

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
ببین قایقو معطل کی نگه داشتیم! ببین خانوم! باید کرایه داشته باشی تا بذارم سوار شی.
و با پوز خندی به عاصیه نگاه می کرد. اما عاصیه به وقاحت آن چهره ی سیاه زل زده بود و به این می اندیشید که در این دنیا فقط اربابش می تواند به او کمک کند. لبخند قایقران از دیدن نگاه خشمگین عاصیه خشک شد، و از گرفتن کرایه نا امید. خواست رویش را از سوی عاصیه برگرداند که عاصیه چند سکه از جیبش درآورد و گفت:
- بیا! بقیه ش هم مال خودت!

و در بهت قایقران بدون کمک هیچ کس سوار بر قایق شد. قایق به حرکت افتاد. هوای شب سرد بود و رود خروشان. همه به عاصیه با تعجب نگاه می کردند و عاصیه به ساحل زل زده بود.

رود با ناملایمت های بسیار بالاخره مسافران را به ساحل سلوکیه رساند و عاصیه در دل شب در کوچه پس کوچه های سلوکیه شروع به دویدن کرد.
شوق دیدار اربابش اشک در چشم هایش جمع کرده بود. به همین خاطر نمی توانست درست جلوی رویش را ببیند. اشک هایش را پاک کرد و با سرعت به راهش که نمی دانست درست است یا نه ادامه داد.

خیلی دویده بود. مطمئن نبود درست امده یا نه. ایستاد تا نفسی تازه کند که احساس کرد این کوچه برایش آشناست. آهسته و قدم قدم جلو رفت و کم کم درب خانه ی اربابش از پشت دیواری نمایان شد.
فکر نمی کرد اما به جای خوشحالی بهت و ترس به دلش افتاد.
- اگر منو نبخشه چی؟
وقتی همچین شکی در دلش افتاد، ترس و تنهاییِ خود را غیر قابل تحمل دید. احساس می کرد درون چاهی تنگ و تاریک گیر افتاده و دست و پا می زند و تنها روزنه ی نور و امید از دور به او سو سو می زند. در آن تاریکی، درب خانه ی ارباب را نورانی می دید. از ترس تنهایی و شوق نجات به سمت در شتافت و پشت در ایستاد.
با شک آرام در زد. صدایی از داخل شنیده نمی شد. مطمئن نبود ارباب خانه باشد، ولی دوباره و محکم تر در زد. یاد خودخواهی خودش و بزرگواری اربابش بغضی شد که شروع کرد به فشار دادن گلویش.

نا امیدی کم کم داشت بر دلش سایه می انداخت. چشمانش به سختی جایی را می دید. مطمئن نبود شنونده ای باشد اما تمام ته مانده ی امید خود را جمع کرد و با نیرویی که برایش باقی مانده بود آرام صدا زد:

- ارباب! نمی دونم صدامو میشنوی یا نه، ولی ... ولی بیا و ببین که برگشتم ... می دونم ... خیلی بد کردم. ... ولی برگشتم ... ارباب اومدم که بهت بگم پشیمونم، اومدم بگم که به عمرم از هیچ کاری اینقدر پشیمون نشده بودم.

اشک هایش جاری بود. اما ادامه داد...

- ارباب، هر چی به شما فکر می کنم، می بینم شما فقط خوبی کردید، به من احترام گذاشتید،

راه و رسم محبت رو بهم یاد دادید، از همه مهمتر بهم فرصت دادید، فرصت اینکه خودمو نشون بدم... ولی من چیکار کردم؟... من ، هر چی که شما داده بودید، با بدی خودم ازش سوء استفاده کردم، من خود واقعی خودم رو نشون دادم، حالا فهمیدم که چقدر بی لیاقتم... می شنوی ارباب... پشیمونم ... به خاطر همینم برگشتم پیشت، تا ازت خواهش کنم این عذابو تموم کنی... ارباب... من توی عمرم همه جور عذابی کشیدم، همه جور تنبیهی شدم، حبس، شلاق، کتک، اما دوری تو سخت ترین و دردناک ترین عذابیه که تا حالا چشیدم... وقتی به این فکر می کنم که اگر پیشت می موندم چدر خوب می شد، وقتی به این فکر می کنم که من این فرصت رو داشتم که تا آخر عمرم کنیز تو باشم و پیشت بمونم، وقتی به این فکر می کنم که چطور با دست خودم و به خاطر هوس ها و طمعم این فرصت رو از دست دادم، چنان آتشی قلبم رو می سوزونه که هر آن ممکنه جان رو از بدنم بگیره ... اربابم... اگر آزادی اینه که باید از تو دور باشم ، آزادی بد ترین و زشت ترین چیز دنیاست...

ارباب... همه بردها رو برای خودشون می خوان، اما تو تنها کسی هستی که من رو برای خودم می خواستی، ارباب من غیر از تو کسی رو ندارم، ... اگه از درِ خونه ت برم، دیگه هیچ دری توی این شهر نیست که من برم و به اونجا پناه ببرم...راضی نشو که من سرگردون این شهر بشم. .. ارباب من به امید مهربونی و بخشش تو اومدم...

چون ایمان داشتم که منو می بخشی... چون چیزی جز مهربونی ازت ندیدم... اربابم... من به ایژک گفتم که دارم میام پیشت... اگر منو نبخشی ، اگر ایژک منو ببینه، منو سرزنش نمی کنه؟ نمیگه پس چی شد؟ نمیگه چرا اربابت نبخشیدت؟ ... ارباب ایژک هم اشتباه کرد... من هم اشتباه کردم که از کنیزی تو دست کشیدم... من که نه ، همه ی کنیزا باید فقط کنیزی تو رو بکنن، نه فقط برده ها، همه ی مردم شهر باید بیان برده ی تو بشن، چون تو خیلی بزرگی، تو خیلی مهربونی، و من عاشق همین بزرگی و مهربونیت شدم ... می شنوی ارباب؟! من عاشقت شدم، من عاشقت شدم و نمی تونم ازت دور باشم ...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 32 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 32 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته