فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 34

دخترک برده - قسمت 34

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
نوازش نسیمی ملایم که با خود بوی خوش گل یاس به همراه آوره بود، روزگون را بیدار کرد. چشم هایش هنوز سنگین بود اما کنجکاوی اش باعث شد با هر زحمتی که شده چشم هایش را باز کند.
«زیباست»
نوازش نسیمی ملایم که با خود بوی خوش گل یاس به همراه آوره بود، روزگون را بیدار کرد. چشم هایش هنوز سنگین بود اما کنجکاوی اش باعث شد با هر زحمتی که شده چشم هایش را باز کند.
«زیباست»
اولین تصویری که دید تصویری رنگا رنگ از کاشی های بته جقه دار بود که بعد از کمی دقت فهمید سقف بنایی گنبدی شکل است که بالای سرش قرار دارد. با کمی تلاش به چپ و راست نگاه کرد. سقف گنبدی شکل روی شش ستون زیبا پایه بود. دور تا دور این بنا پر از درختان بلند و زیبا و بوته های گل بود. نسیم ملایم برگ درختان را تکان می داد و بوی گل ها را جا به جا می کرد.
صدای شر شر آب از سمتی می آمد ولی روزگون نتوانست منبع صدا را دریابد. هیچ دردی احساس نمی کرد. احساس بسیار خوبی داشت. نگاهش به شاخه های سرو های بلند که در باد آرام آرام تکان می خوردند و برگ های زیبای بید مجنونی که آن نزدیک بود و شاخه هایش به این طرف و آن طرف می رفتند دوخته شده بود.
مدتی خیره و محو زیبایی های باغ بود و کم کم این سوال به ذهنش رسید که اینجا کجاست؟
«بهشت»
تنها جوابی بود که داشت و بعد از آن شروع به فکر کرد:
- کاش ارباب هم اینجا بود...
تا این فکر از ذهنش گذشت، صدای چند نفر از دور آمد. به زحمت نگاهش را چرخاند تا صاحب صدا را ببیند. دو زن قد بلند بودند که لباس حریر بلندی به رنگ سفید و نیلی پوشیده بودند. دنباله ی دامنشان روی زمین کشیده می شد و با تور سفیدی روی چهره ی خود را پوشانده بودند ولی باعث نشده بود که زیباییشان پنهان شود. روزگون در دل زیبایی آن دو را تحسین می کرد و لباسی شبیه لباس آن ها را برای خود آرزو می کرد.
چشم های یکیشان به نگاه روزگون برخورد کرد. دیگری را متوجه کرد و هر دو به سوی او دویدند. هر دو بالای سر او رسیدند . شادی عجیبی از درون چشمانشان می دمید. یکی از آن دو لب به سخن گشود:
- حالتون خوبه بانو؟...
حواس روزگون به سوال زن نبود، قصد پاسخ گفتن به او را هم نداشت. اما «بانو»یی که این زن به او گفت ذهنش را مشغول کرد. چرا او را این طور خواند؟ هنوز این سوال که اینجا کجاست برایش باقی بود و اینکه این دو زن کیستند نیز به این سوال اضافه شد. دلش باز هم برای اربابش تنگ شد. از تمام وجود، حضور او را کنار خود می خواست. دور بودن از او برایش فقط سختی و درد و دلهره داشت. بی اختیار گفت:
- ارباب
دو زنی که بالای سرش ایستاده بودند به هم نگاهی کردند. یکی از آن دو به دیگری اشاره کرد و او رفت. زنی که باقی مانده بود خم شد و شمرده به او گفت:
- دردی احساس نمی کنید؟ من اینجا هستم که به سلامت شما رسیدگی کنم. من دست شما رو می گیرم و اگر صدای من رو می شنوید دست من رو فشار بدید.
زن دست روزگون را گرفت. روزگون هم دستان او را فشرد. زن خوشحال شد و گفت:

- خون زیادی ازتون رفته بود. بدنتون خیلی مقاومت نشون داد تا بتونه از اون تیری که بهتون برخورد کرد خودش رو ترمیم کنه.

روزگون نمی فهمید او چه می گوید. سعی کرد حرف بزند. صدایش کم بود و قدرتی نداشت.

- اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟ اربابم کجاست؟

- من پزشک شما هستم. شما تیر خورده بودید. ارباب توی راه هستن. سعی نکنید به خودتون فشار بیارید، برای سلامتیتون خوب نیست...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 34 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 34 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته