فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 35

دخترک برده - قسمت 35

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
صدا و لحن آرامش بخش زن ، او را کمی آرام کرد. در دلش برای دیدن دوباره ی اربابش لحظه شماری می کرد.

زن ادامه داد:

- من باید از سلامت شما اطمینان پیدا کنم. اجازه میدید؟

ذهن و قلب روزگون به ارباب مشغول بود و در مدتی که زن دستهای او را می گرفت و حرکت می داد یا انگشتانش را فشار می داد، متوجه زن نبود.

مدتی گذشت و زن دست از کار کشید، روزگون متوجه او شد ، نگاه زن به نقطه ای خیره مانده بود. روزگون رویش را برگرداند تا نقطه ای که زن به آن نگاه می کرد را ببیند. چشم هایش تار بود ولی توانست تشخیص بدهد که گروهی در حال نزدیک شدن هستند. از میان آن ها یکی لباسی متفاوت داشت. هر چه نزدیک تر می شد جزئیات بیشتری نمایان می شد. نگاه روزگون خیره به او بود . از ته دل می خواست او اربابش باشد. صدای زن پرستار از پشت سرش آمد که زمزمه کرد:

- بانو... ارباب دارن تشریف میارن.

روزگون از ته قلب شاد شد و منتظر رسیدن ارباب بود اما در حالی که نگاهش به همان نقطه متمرکز بود از زن سوالی که مدتی بود که داشت به آن فکر می کرد پرسید.

- تو چرا بهش میگی ارباب؟

- ارباب اردوان ارباب همه ی ماست...

پاسخ زن تعجبش را افزود اما وقتی ارباب نزدیک تر شد و لبخند روی لبهای برای روزگون واضح شده بود همه ی این چیز ها از ذهنش بیرون رفت.

ارباب لباس بلند و بسیار مجللی به تن داشت. تمام لباسش برق می زد. کمربند تزیین شده به کمر و بندی سرخ رنگ مثل همیشه به دور پیشانی و موهایش بسته بود.

ارباب نزدیک که رسید روزگون بی اختیار سعی کرد از جایش بلند شود، زن پرستار دستش را روی شانه ی روزگون گذاشت و از بلند شدنش مانع شد اما روزگون بدون معطلی دست او را پس زد و از روی تختی که رویش بود بلند شد و روی پاهایش ایستاد، ارباب داشت نزدیک می شد اما پاهای روزگون توان تحمل وزنش را نداشت، تعادل خود را از دست داد و داشت به روز زمین می افتاد که ارباب او را گرفت و روی تخت نشاند.

اشک در چشمان روزگون حلقه زده بود، نگاهی به چهره ی ارباب انداخت، لبخند و اشک در چهره ی ارباب به هم پیوسته بود. زبان روزگون گرفته بود و نمی دانست چه باید بگوید.

ارباب خودش سخن را آغاز کرد.

- می دونم خیلی گیج شدی و می خوای بدونی چه اتفاقاتی افتاده و اینجا کجاست؟ باید اولش بهت بگم، من اردوان دوم، پسر فریاپت، هشتمین اشک، پادشاه ایران هستم.

بهت روزگون چند برابر شد. ارباب خندید و گفت:

- باید داستان رو از اولش برات تعریف کنم.

کنار روزگون روی تخت نشست و شروع به سخن کرد:

- از وقتی یادم میاد برادر بزرگترم پادشاه بود. من هم شاهزاده بودم و زندگیم خوب بود. به سیاست علاقه ای نداشتم. دربار رو ول کردم و برای دو کار به سلوکیه رفتم. اول برای تحصیل. من علم رو خیلی دوست داشتم. می خواستم توی دانشگاه سلوکیه پزشکی رو یاد بگیرم. اما کار دوم. من به دنبال کسی می گشتم. کسی که خودش پاک باشه و با رسیدن به قدرت و مال، خودش رو نبازه. نمی دونستم کجا دنبالش بگردم. هر جا می رفتم دنبال آدم های خوش طینتی می گشتم که یه جوری به من نشون بدن که می تونم بهشون اعتماد کنم. اما این آدما به این راحتی پیدا نمی شدن. نه توی بساط برده فروش ها، نه توی مغازه ها و بین فروشنده ها، و نه حتی بین استادها و دانشجو ها. کم کم داشتم نا امید می شدم و به این فکر می کردم که قراره به تنهایی و بین یک مشت گرگ به دربار برگردم. توی این سال ها برادرم مرد و تخت پادشاهی به برادر زاده ی جوان من رسید. وضعیت من هم همین طور ادامه داشت تا اینکه به تو رسیدم. اولین بار که دیدمت احساس می کردم مثل بقیه دنبال فرصتی هستی که به خود خواهی خودت برسی. به خاطر همین امتحانت کردم. توی امتحان ها هم اولش فکر کردم میشه روت حساب کرد، اما فهمیدم تو هم دنبال خودت هستی. گذاشتم تا بری. فکر نمی کردم برگردی. ازت نا امید شده بودم اما همیشه یه صدایی از درون دلم می اومد که نمی ذاشت به تو فکر نکنم. همیشه آرزو می کردم برگردی. در همین حین بردارزاده ی من توی جنگ با سکاها که سعی داشتن به ما حمله کنن کشته شد. خب اون خیلی جوون بود و پسری نداشت تا کشور رو اداره کنه. یک بار که به دربار رفتم، فهمیدم که تشنگان قدرت دنبال به چنگ آوردن تخت پادشاهی و غارت اموال مردم هستن. به خاطر همین داشتن دونه دونه رقبای خودشونو از بین می بردن. و به همین خاطر می خواستن مطمئن باشن که هیچ بچه ای از خانواده ی سلطنتی اشک ها باقی نمی مونه، به خاطر همین به سراغ تو اومدن.

- من؟

- با خودشون احتمال می دادن که شاید تو تنها باقی مونده ی نسل اشک ها رو با خودت داری.

روزگون در بهت و تعجب مانده بود. ارباب ادامه داد:....ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 35 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 35 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته