فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 36

دخترک برده - قسمت 36

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
تو که رفتی من برای سر و سامان دادن و سعی برای خنثی کردن کودتا به پایتخت برگشتم. اما دلم هنوز توی سلوکیه مونده بود. مبارزه سخت بود اما توی اولین فرصتی که بهم دست داد، گفتم شاید برگشته باشی، به همین خاطر گفتم یه سر به خونه م توی سلوکیه بزنم. اومدم و تو هم اومدی، اما یاغی ها هم ما رو پیدا کردن و خواستن ما رو همونجا بکشن.

قلب روزگون از تعجب به تپش افتاده بود ، داشت به تمام این مدتی که گذشت فکر می کرد. اگر آن شب باز نمی گشت، اگر شاید لحظه ای دیر تر کرده بود ممکن بود ارباب را از دست می داد، در همه ی این مدت نمی دانست اربابش، پادشاه ایران است، اگر با ایژک می ماند و باز نمی گشت و می فهمید که چنین اربابی را از دست داده ، حتما از غصه دغ می کرد. اما هنوز آینده اش برایش مجهول بود، نمی دانست می تواند کنار ارباب بماند یا نه.

ارباب بلند شد و دست روزگون را گرفت و به آرامی بلند کرد. روزگون نیروی خود را یافته بود و حال می توانست روی پاهایش بایستد. کنار هم شروع به قدم زدن کردند. صدای بم عجیبی از اطراف به گوش می رسید. در انتهای قدم زدن به نرده های انتهاب باغ رسیده بودند. روزگون متوجه این نبود که این باغ در جایی تمام می شود. نگاهی به پایین انداخت، نمی دانست از چه تعجب کند؟! از اینکه تازه فهمیده بود کل این باغ، روی سقف کاخ مجللی ساخته شده است و یا از جمعیت فراوانی که در حیاط قصر جمع شده بودند؟!

تا جایی که چشم کار می کرد جمعیت بود. آدم ها از این بالا خیلی کوچک دیده می شدند. بهت و تعجب روزگون را فراگرفت اما از سوالی که در ذهنش بود منصرف نشد.

- یعنی اجازه می دید که من کنارتون بمونم؟

- نمی دونم.

- نمی دونید؟

-به خاطر اینکه که شما الان یک زن آزاد هستید و اختیار خودتون رو دارید.

روزگون کمی سکوت کرد، ارباب شما اجازه می دید که پیشتون بمونم؟

- من بهت اجازه نمی دم!

نفس روزگون در سینه اش حبس شد. ارباب بعد از مکث کوتاه ادامه داد:

-ازت درخواست می کنم که اینجا پیشم بمونی.

روزگون نتوانست جواب درستی بدهد و ساکت ماند و به چشمان پر احساس اربابش خیره شد. ارباب که سکوت روزگون را دید، نفسی گرفت و گفت:

- من تو رو انتخاب کردم. این انتخاب سختی بود که سختیش رو هم تو کشیدی و هم من. سخت بود، چون باید جایگاه امانت گرانبهایی رو پیدا می کردم، و فهمیدم که تو لیاقت این امانت رو داری.

روزگون دو دل بود و نمی توانست درست بفهمد که آیا منظور اربابش همان چیزی است که فکر می کند یا دارد اشتباه می کند.

- این امانت گرانبها چیه ارباب؟!

-ببین روزگون، سالهاست از سلطه ی یونانی ها بر کشورمون گذشته، اما هنوز تاثیرشون توی زندگی مردم ما باقی مونده. از طرف دیگه از غرب و شرق به ما حمله و تهدید میشه. من می خوام نسل من کسانی باشند که از مرز های کشورم با تمام جانشون دفاع کنن و میراث پدران و مادرانشون رو به خاطر داشته باشن و هرگز فراموش نکن که کی بودن و کی هستن و هیچ وقت برای انجام دادن کار درست شک نکنن. تربیت کردن همچین فرزندی مادری پاک می خواد. دوست دارم فرزندم از مادر پاک خودش راه و رسم زندگی سالم رو یاد بگیره و بتونه اون رو به تمام فرزندان این آب و خاک برسونه. تمام این مدت من به دنبال کسی بودم که لیاقت و توانایی این کار بزرگ رو داشته باشه و بتونه فرزندی از من به دنیا بیاره که باعث افتخار من توی تاریخ بشه.

روزگون از بهت نمی توانست سخن بگوید.

- در این لحظه من، پادشاه ایران، مقابل مردم ایران، رسما ازت درخواست می کنم تا با من ازدواج کنی و ملکه ی ایران، و مادر پادشاهاه آینده باشی.

روزگون نگاهی به افق و جمعیت شاد ایران انداخت. نگاهی به گذشته ی زندگی خود، اینکه در تمام این لحظات و تمام انتخاب هایی که در زندگانی اش کرده است او را به این نقطه رسانده. از ابتدای زندگی اش به دنبال آزادی بود، حالا خود را می بیند که در کنار ارباب ایران ایستاده. خون در رگ های روزگون جریان گرفت، تازه داشت می فهمید که قضیه از چه قرار است و اکنون در چه موقعیتی قرار دارد. از جسارتی که داشت تمام استفاده را کرد و به ارباب گفت:

- به یک شرط.

ارباب که از این جسارت روزگون خوشش آمده بود و به سختی توانست لبخند خود را پنهان کند پرسید:

- چه شرطی؟....ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 36 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 36 ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته