فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 37

دخترک برده - قسمت 37

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
اینکه همیشه بتونم پیشتون باشم.

- خب من پادشاهم و باید به نقاط مختلف مملکتم سفر کنم، نمی تونم همیشه یه جا باشم ، اما سعیمو می کنم که بیشتر وقت ها کنارت باشم.

- پس قبوله...

ارباب دست روزگون را گرفت و رو به جمعیت بالا برد. جمعیت که فهمیده بودند ملکه ی جدیدشان انتخاب شده با صدایی باورنکردنی به شادی و پایکوبی پرداختند.

ارباب در همین میان رو به روزگون کرد، صدای پایکوبی مردم و نوازش باد و شر شر آب حوض در هم آمیخته بود. آفتاب که در حال نزدیک شدن به غروب بود در چشمان زیبای اربابش منعکس شده بود. مثل همیشه لبخند زیبا و ملایم ارباب مایه ی آرامش جان روزگون بود. ارباب بار دیگر لب به سخن گشود:

- تو باید خیلی مراقب خودت باشی. نگذار که بهت بگن که به خاطر هر چیزی بی اهمیت یا بی ارزشی. اون چیزی که ارزش آدم ها رو می رسونه پاکی رفتار اونها ست که تو از هر کسی که تا به حال دیدم این پاکی رو بیشتر داری.

خیلی مراقب خودت باش، مراقب این پاکی دل باش، هر کس و هر چیزی رو وارد این دل نکن، قلب تو ارزشمنده. تو دنبال آزادی بودی ولی راه رو اشتباه می رفتی، من فقط راه رو بهت نشون دادم و این خودت بودی که با پیمودن این راه ثابت کردی ارزش رسیدن به آزادی واقعی رو داری.

خیلی مراقب خودت باش، چون تو قراره آینده رو بسازی، من نسل پادشاهان ایران رو به تو امانت می سپرم، توی رشد و تربیت فرزندانت تمام تلاشت رو بکن، چون که تو و فرزندانمون آیندگان این کشور هستید.

امید وارم روزی برسه که فرزندان ما و همه ی ایرانی های روی زمین، داستان تو رو بشنوند و به خاطر داشته باشن که آزادی حقیقی کجاست، و عزت خودشون رو به هیچ چیزی نفروشند.

در همین حین در میان آن جمعیتی که در حال جشن و شادی بودند، دختر جوانی پشت به قصر کرده بود و در حالی که به پهنای صورتش گریه می کرد از جمعیت دور می شد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 37 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، دخترک برده ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پایانی ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته