فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت دوم

کیومرث - قسمت دوم

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
🔵ساعت 6:30مهرداداومد دنبالم با هم رفتیم چرخی زدیم ورفتیم به طرف خونه مهرداد. مادرش به استقبال ما اومد ومارا دعوت کرد بریم داخل خونه . خونه بزرگ وفوق العاده زیبایی داشتند. مادرش می گفت که چقدر مهرداد از شما تعریف کرده و دوست داشته من ببینه خانواده مهرداد 5نفر بودند دو پسر با یک دختر ساعت 7:30پدر مهرداد اومد و بابت دیر امدنش معذرت خواهی کرد. پدر مهرداد مدیر یک کارخانه بزرگ بود و مرد سرشناسی بود. بعد شام پدر مهرداد از من خواهش کرد که به مهرداد کمک کنم چاره ای نداشتم قرار شد من و مهرداد با هم درس بخونیم و من به او در درس ها کمک کنم.
🔵هر روز 4 تا 5 ساعت خونه مهرداد بودم وبا هم درس می خوندیم تا اینکه یک روز که درس ما تمام شده بود وقصد رفتن داشتم مهرداد از من دعوت کرد که مسابقه پینگ پونگ بذاریم.خیلی راحت مهرداد را بردم .حسابی بهش خندیدم حرصش در اومده بود می خواستم برم که به من گفت که صبر کنم رفت وهمراه خواهرش نسرین برگشت و بهم گفت که حلا ضعیف کشی می کنی ... بیا با خواهرم مسابقه بده

🔵از روزی که پا به خونه مهرداد گذاشته بودم نسرین را ندیده بودم گویا شهرستان پیش مادر بزرگش بود. دختر بلند قد و فوق العاده زیبایی بود. من که تا اون روز به هیچ دختری اعتنا نکرده بودم با دیدن نسرین نمی دونم چرا دست و پای خودم را گم کردم. بازی شروع شد خودم متوجه نشدم که چطور بازی تمام شد فقط همین می دونم باختم اون هم بدجوری باختم مهردادحسابی من و دست انداخت و از خنده ریسه می رفت. خیلی اعصابم از دست مهرداد خراب بود .موقعی که می خواستم خداحافظی کنم برای یک لحظه نسرین توی چشمانم زل زد و لبخندی زد حال عجیبی بهم دست داد اون شب تا ساعتها توی خیابان قدم زدم

🔵خودم هم نمی دونستم چرا اینجوری شده بودم هیچ وقت توی زندگی این حس و تجربه نکرده بودم. دیر وقت رفتم خونه و یک راست رفتم توی رختخواب . اما خواب به چشمانم نمی امد. بی صبرانه منتظر فردا شدم در حالی که خودم هم نمی دونستم چرا منتظر فردا هستم.

🔵ان شب تا نزدیکی های صبح نخوابیدم بخاطر همین صبح ساعت 11بود که مهرداد بالای سرم بود ومرتب حرف می زد . وبه مادر می گفت که این پسرت خیلی تنبله و این جوری دانشگاه برو نیست. به زحمت بیدارشدم و دست و صورتم را شستم مادر برایمان صبحانه اورد .ولی من میلی به خوردن نداشتم بعد صبحانه از مادر خداحافظی کردیم ورفتیم کتابخانه. مهرداد مرتب سوال می کرد که چی شده چرا امروز کسل هستی. نکنه هنوز غصه باخت دیروز را می خوری از مهردا خواهش کردم که سربه سرم نذاره که اصلا حوصله ندارم.

🔵مهرداد اخلاق من دستش بود به همین خاطر دیگه حرفی نزد . نزدیک دوساعت باهم بودیم و بعد مهرداد از من خداحافظی کرد وقبل رفتن بهم یاداوری کرد که منتظر من می مونه رفتم خونه دودل بودم که چکار کنم یک لحظه چهره نسرین از جلوی چشمم دور نمی شد. یک لحظه تصمیم کرفتم دیگه خونه مهرداد نرم ولی دیدم نمیشه بی هیچ مقدمه ودلیلی قطع رابطه کنم. از یه طرف هم می ترسیدم که این احساسات کار دستم بده و حرمت نان و نمکی که خورده بودم را بشکنم. ما کردها به دو چیز خیلی حساس هستیم یکی ناموس و دیگری اسلحه...
🔵 زندگی ما با این دو مورد گره خورده بعد کلی کلنجار رفتن تصمیم گرفتم که قوی باشم و کلا از فکر نسرین بیرون بیام فکر می کردم که یک احساس زودگذره و نباید بترسم غافل از اینکه روزگار بازی دیگه ای برای من تدارک دیده بعد اون روز من مرتب نسرین را می دیدم سعی می کردم زیاد بهش توجه نکنم ولی اون ول کن نبود و با نگاهش عذابم می داد.نگاهی که دنیایی حرف داشت.هر روز کار ما شده بود درس و تمرین کارها خوب پیش می رفت وامید زیادی داشتیم که با رتبه خوبی قبول بشیم.

ادامه دارد .......


منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت دوم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته