فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت ششم

کیومرث - قسمت ششم

ویرایش: 1395/10/3
نویسنده: chaampol
برنامه سفرش اوکی شد قرار شد بره اونجا وشرایط تحصیل و زندگی را برسی کنه . روزی که می خواست بره مهرداد اومد واز من خواست که مانع رفتنش بشم اون بهم گفت که این رویای دوران کودکی نسرین بوده من هم گفتم بذار بره مدتی بمونه می فهمه که هیچ خبری نیست. وهیچ جا وطن ادم نمیشه.مطمعن بودم که تحمل غربت و نداره .بخاطر من هم که شده زود برمی گرده.ترم اخر بودم وباید چند وقتی را بدون اون تحمل می کردم اون رفت . بدون من درحالی که بی تابی میکرد من هم بهش دلداری دادم که به همین زودی همدیگرو می بینیم.زهی خیال باطل خدایا من چقدر ساده بودم که با دست خودم تیشه به ریشه خودم زدم بعد رفتنش من بی صبرانه منتظر پایان درسم بودم.توی این مدت دائم با هم تماس تلفنی داشتیم .می گفت که اینجا خیلی به من خوش میگذره من هم فکر می کردم که چون همه چی برایش تازگی داره طبیعی است. درسم تمام شد اما از نسرین خبری نشد چند ماه بود رفته بود از او خواستم که به ایران برگرده .اما اون اصرار داشت که من برم پیش اون هر کاری کردم فایده نداشت اصرار عجیبی داشت که من هم برم سوئد می گفت با استعدادی که من دارم اینجا پیشرفت می کنم.اما من نمی تونستم از ایران برم چون دلبستگی هایی اینجا داشتم دوماه از پایان درسم گذشت که دیگه تحملم تمام شد.با اون اتمام حجت کردم که برگردد یا قید من و بزنه اما اون درجواب من گفت که برم پیش اون اگه خوشم نیومد باهم برمیگردیم.تصمیم گرفتم که برم واون و برگردانم قبل رفتن هم با عمه نسرین حرف زدم اون بهم گفت که بهتره هر چه زودتر برم پیش نسرین . دیگه توضیحی نداد کارهام و ردیف کردم ورفتم سوئد شهر مالمو. شهری زیبا که بزرگترین شهر سوئد هست. عمه نسرین به استقبالم اومد.اما نسرین نیامده بود.از عمه سراغ نسرین را گرفتم. گفت که اون کسالت داشته نتونسته بیاد وقتی رفتیم خونه از نسرین خبری نشد . دوساعتی گذشت تا نسرین اومد وقتی با اون روبرو شدم بر جای خودم میخکوب شدمباور نمی کردم صحنه ای را که دیدم نسرین کاملا عوض شده بود یک دختر تمام اروپایی با وضع بسیار ناجوری که توی ذهنم هم تصور نمی کردم سلام کرد ولی من همین طور مات و مبهوت به اون نگاه می کردم. با لحن مسخره ای گفتم که مثل اینکه اینجا بد بهت نمیگذره. منظورم گرفت وبهش خیلی برخورد بهم گفت اینجا ایران نیست که مجبور باشم حجاب داشته باشم . خیلی بهم برخورد اصلا انتظار نداشتم توی این مدت کوتاه نسرین اینقدر تغییر کرده باشه .بهش تذکر دادم که بهتره سر و وضع خودش و درست کنه. اما در کمال ناباوری بهم گفت که مجبور نیست حرف من و گوش کنه. و هر جور که راحت باشه همنطوری رفتار می کنه .خیلی عصبانی شدم ویک سیلی توی گوشش زدم و بهش گفتم فورا اماده شود که برگردیم ایران اما اون سرم دادکشید و گفت اگه یه بار دیگه این رفتار و از من ببینه برام گرون تموم میشه.نمی دونستم چکار کنم .عمه نسرین پادرمیانی کرد و قضیه موقتا تموم شد.هر روز کار من شده بود جر وبحث با نسرین اما اون گوشش پر بود از این حرفا . می خواستم اون و بذارم و برگردم غیرتم قبول نمی کرد هنوزم اون و دوست داشتم و امیدوار بودم سر عقل بیاد. وبرگرده در ثانی اگه بدون اون برمی گشتم جواب مهرداد و پدرش و چی می دادم. عمه نسرین همه چی را به پدرش گفته بود. پدر نسرین هم دم به دم تماس می گرفت و از من می خواست که نسرین و برگردانم. اون می گفت به اعتماد حرف من اجازه داده که نسرین به خارج کشور بره. حالا هم خودم باید اون و برگردانم چهل روز تمام با اون جنگیدم ولی فایده نداشت. اون خودش و گم کرده بود.هر روز هم رفتارش غیر قابل تحمل می شد.تا اینکه یک شب دیر وقت به خونه اومد حال خوبی نداشت .طبق معمول شروع کردیم به جر وبحث اونم که مشروب خورده بود و حال درست وحسابی نداشت شروع کرد به بدوبیراه گفتن. بهم گفت که از روز اول فقط برای اینکه پدرش اجازه بده به خارج کشور بره به من ابراز علاقه کرده و من و وسیله ای می دونست که به ارزوی دیرینه اش برسه.حالا هم اگه دوست نداری می تونی برگردی چون دیگه برای من مهم نیستی واگه تا الان چیزی بهت نگفتم بخاطر این بود که بهت علاقهمند شده بودم. اما از این به بعد دیگه حق نداری توی کار من دخالت کنی. خونم به جوش امده بود تحمل این خفت و نداشتم نسرین و گرفتم زیر مشت و لگد تا انجایی که جون داشت اون و زدم جوری که خون بالا اورد و بی حال بر زمین افتاد. چند لحظه بعد که به خودم اومدم دیدم وضع نسرین خیلی خرابه به سرعت اون و بردیم به بیمارستان. دکتر گفت طحالش پاره شده واگه دیر میاوردید بیمارستان حتما مرده بود.پلیس هم من و بازداشت کرد. وقتی نسرین حالش بهتر شد از من شکایت کرد.توی بذد مخمصه ای گرفتار شده بودم . با کمک عمع نسرین موفق شدم نسرین و از شکایتش منصرف کنم با هزار بدبختی تونستم خودم و ازاد کنم .البته همراه یک تعهد سفت که دیگه مزاحم اون خانم محترم نشم وقتی دوبارنسرین را دیدم

منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت ششم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته