فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت هفتم

کیومرث - قسمت هفتم

ویرایش: 1395/10/4
نویسنده: chaampol
🔵وقتی دوباره نسرین را دیدم هیچ نشانی از مهر و محبتی که من وبه سوی خودش جذب کرده بود ندیدم .خیلی سرد با من برخورد کرد.یاد اخطارهای مهرداد افتادم افسوس که اون وقت چشمم بسته بود وفریب ظاهرمعصوم اونو خورده بودم .نسرین کاملا عوض شده بود . براش از گذشته حرف زدم و اینکه ما با هم قول و قراری داشتیم.اشک هایی که برای بار اول که اون و توی کافی شاپ ملاقات کردم رو به یادش اوردم. هدفش که درس خوندن بود واز عشقم به اون گفتم.
🔵براش قسم خوردم که اون و دوست دارم وبرای خوشبختی اون هر کاری بتونم می کنم.ولی افسوس التماس های من دل سنگ را اب می کرد اما در نسرین هیچ اثری نداشت.اون نسرینی که من می شناختم انکار سالها بود که مرده بود. ودر واقع من با یک غریبه حرف می زدم یک بیگانه که زبان منو نمی فهمید
🔵دیگه از اون نا امید شدم مونده بودم که برگردم جواب مهردادوپدرش و چی بدم. همان زمان بود که یک هیولا درون من رشد کرد. از تمام زن ها متنفر شدم. من که زمانی تحمل گریه یک کودک را نداشتم تبدیل به یک گرگ درنده شدم که فقط دنبال تیکه پاره کردن طعمه هایم بودم تصمیم گرفته بودم که به هیچ کس رحم نکنم به تلافی ظلمی که نسرین در حق من کرده بود از زن ها انتقام بگیرم. زیرا درفکرم زن ها موجوداتی پلیدی بودند که شایسته ترحم نبودند. تخم کینه ای که نسرین در دل من کاشته بود روز به روز بیشتر رشد . می کرد تا زمانی که روح وجانم را تسخیر کرد.
🔵بی خبر به ایران برگشتم ویک راست رفتم سراغ چند تا از دوستان قدیم اصلا دوست نداشتم با فامیل و اشنا روبرو بشم شب و روز کارم شده بود میخوارگی و در به دری نمی تونستم بی وفایی نسرین را فراموش کنم. وهر لحظه با به یاد اوردن اون قلبم اتیش می گرفت تا اینکه یک روز به طور اتفاقی با مهرداد روبرو شدم. با دیدن من میخکوب شد باور نمی کرد که من ایران امده باشم بدون سلام و علیک سراغ نسرین و گرفت . اما من حرفی نداشتم که بزنم فقط سرم و پایین انداختم.انگار یکی چنگ زده بود به گلوی من .مهردادمرتب داد و فریاد می کرد و من. در شرایطی که به وجود امده بود مقصر می شناخت. من هیچ حرفی نداشتم که بزنم از مهرداد جدا شدم و رفتم خونه . مادرم با دیدن من زد زیر گریه هر کس که می رسید حرفی می زد از خواهر بگیر تا برادر و پدرم حوصله حرف زدن نداشتم .
🔵 رفتم اطاقم و دراز کشیدم . همش به نسرین فکر می کردم . که چرا این کار و با من کرد . با اینکه خیلی اون و دوست داشتم .ولی کینه عجیبی از او به دل گرفتم احساس یک انسان درمانده و شکست خورده را داشتم.مثل مار به خودم می پیچیدم ولی کاری از دستم ساخته نبود. همش توی این فکر بودم
که چطور از نسرین انتقام بگیرم . افکار مشوشی به ذهنم می رسید بعد یکی دوساعت مادرم به اطاقم اومد کل جریان را براش تعریف کردم.
🔵مادر بهم گفت نباید نسرین و تنها می ذاشتی . اون به کمک تو احتیاج داره. تو با ترک نسرین به نابودی اون کمک کردی.عجیب بو مادرم برای نسرین نگران بود این وسط من هیچی نبودم .احساس و غرورم شکسته بود اما انگار فقط این وسط نسرین مهم بود.وهیچکی این وسط به فکر من نبود اعصاب برایم نمانده بود باید به هزار نفر جواب پس می دادم.تصمیم گرفتم مدتی از خونه دور بشم. رفتم اصفهان پیش یکی از دوستام دو هفته شاهین شهر مهمان دوستم بودم همه چی را براش تعریف کردم بنده خدا حسابی توی زحمت افتاد. توی این دوهفته خیلی فکر کردم تصمیم گرفتم نسرین را فراموش کنم و به زندگیم برسم. فکر می کردم
🔵وقتی نسرین به این راحتی من و فراموش کرده .چرا من زندگی خودم و خراب کنم . اولین کاری که کردم ثبت نام برای ازمون ارشد بود . بعدش تصمیم گرفتم
کاری پیدا کنم و خودم و سرگرم کنم . خودمم می دونستم که اینها همه بهانه است تا نسرین و فراموش کنم .شاید داشتم خودم و گول می زدم . بعضی
🔵وقتا وسوسه می شدم که به عمه نسرین زنگ بزنم و از نسرین خبر بگیرم ولی غروزم اجازه نمی داد.ارتباطم و با مهردا قطع کرده بودم . اون دورادور پیغام و می فرستاد که نامردی من و فراموش نمی کنه. یه روز تلافی میکنه بعد قبولی توی ازمون ارشد غرق درس خوندن شدم . درس بهانه ای بود که نسرین و بی وفایی اون و فراموش کنم .نسرین رفته بود ولی یادش همیشه همراه من بود .بعضی روزا به اون کافی شاپی که بار اول همدیگرو دیدیم می رفتم وساعتها اونجایی که با هم حرف زدیم می نشستم....

این داستان ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفتم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته