فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت دهم

کیومرث - قسمت دهم

ویرایش: 1395/10/4
نویسنده: chaampol
وباز دروغ گفتم که دیگه اون واسه من مهم نیست هر بلایی سرش بیاد برام مهم نیست عمه نسرین باز حرفش و تکرار کرد و گفت پسرم لج بازی نکن به خدا دیر میشه و یه عمر عذاب وجدان می گیری.اونوقت پشیمونی فایده نداره منم جواب دادم عمه .نسرین برای من خیلی وقته مرده عمه نسرین با چشمانی گریان قطع کرد به فکر فرو رفتم یه لحظه تصمیم گرفتم برم دنبالش و برگردانم ایران ولی باز صدایی به من می گفت نه این کار و نکن. اون که به تو رحم نکرد چرا تو باید به اون رحم کنی این چاهی است که خودش واسه خودش کنده.و حالا داره تاوان اشتباه خودش و پس می ده توی دوراهی عجیبی گیر کرده بودم دو روز بعد باز گوش زنگ خورد و من باز جواب ندادم یک شب خواب ترسناکی دیدم خواب دیدم که توی یک دشت تاریک نسرین بین دوتا مار سیاه گیر افتاده بود و التماس می کرد که بهش کمک کنم اما من ویک نفر دیگر فقط می خندیدیم مارها نسرین را بردند .بعد از اون اون شخص با صدای هولناکی که توی اون دشت وحشتناک می پیچید می خندید و از من دور شد دیگه مطمعن بودم که نسرین گرفتار شده است.

اون مرتب تماس می گرفت و من هم جواب نمی دادم اونقدر ادامه داد که گوشی را خاموش کردم و انداختم گوشه ای.تماس اون را یک نوع التماس می دونستم و از این کار احساس لذت می کردم با خیال راحت روزگارم را می گذراندم دیگه هیچ کس به من دسترسی نداشت مواظب بودم که کسی هم خونه من پیدا نکنه یه جورایی از این موش و گربه بازی لذت می بردم از اون اتفاق نزدیک چهار ماه گذشت کلا از همه بی خبر بودم تا اینکه یک روز نا خود اگاه و از سر بیکاری رفتم به اون کافی شاپ خیلی وقت بود که نرفته بودم می خواستم باز خاطرات گذشته را زنده کنم اون کافی شاپ تنها خاطره شیرین من از نسرین بود صاحب کافی شاپ تا من و دید فورا بهم گفت که صبر کنم تا بیاد بامن کار داره وقتی اومد نشست بهم گفت مدتیه که یه خانم جوان میاد اینجا و سراغ تو را می گیره .مشخصاتی که می داد به نسرین می خورد اما باور نمی کردم خودش باشه بعد دست کرد توی جیب و یک نامه در اورد و بهم داد. وقتی باز کردم قلبم نزدیک بود از حرکت وایسه خدایا این دست خط نسرین بود مگه امکان داشت باورش سخت بود اون ایران بود و من خبر نداشتم مطمعن بودم اتفاقی افتاده که برگشته. اون عاشق زندگی توی خارج کشور بود وبه این راحتی این فرصتی که به دست اورده بود را از دست نمی داد.پس حتماباید موضوع مهمی باشه که برگشته.سریع از کافی شاپ خارج شدم و رفتم خونه .حال عجیبی داشتم من که مدتها بود منتظر این فرصت بودم .حالا نمی دونستم چکار کنم . یه دلم می گفت فورا برم سراغش و یه دلم می گفت صبر کنم احساس می کردم فرصت خوبی بود برای تلافی گذشته به نامه نگاهی انداختم نوشته بود که باید من و ببینه و برام توضیح بده .اون ادعا می کرد که من از هیچی خبر ندارم و باید یه فرصت دیگه بهش بدم . خونم به جوش امد نامه را تیکه پاره کردم .به خودم گفتم اره یه فرصت دیگه بدم تا باز یه بازی دیگه سرم در بیاری.نامه طولانی بود که متاسفانه از روی عصبانیت پاره کردم وبقیه اش را نخوندم.الان که فکر می کنم می بینم که بعضی از اتفاقات زندگی برای انسان مقدر شده است و راه گریزی از اون نیست. نسرین توی نامه از یه راز پرده برداشته بود که اگه می فهمیدم شاید جلو اتفاقات بعدی گرفته می شد. ولی افسوس که من نخوندم و زمانی فهمیدم که همه چی را خراب کرده بودم. الان فرصت خوبی بود برای اجرای نقشه گام اولم این بود که خودم و ازش پنهان کنم می دونستم که می خواد من ببینه پس باندیدن من زجر می کشید.بخاطر همین خط جدیدم و هم خاموش کردم و دیگه به اون کافی شاپ هم نرفتم . دوهفته اینکار و کردم و بعد دوهفته رفتم کافی شاپ. یه جورایی مثل یک کفتر به اونجا جلد شده بودم. صاحب کافی شاپ با دیدن من فوری به سراغم اومد و گفت که اون خانم هر روز میامد اونجا و منتظر تو می شد و وقتی خسته می شد می رفت . هر روز کارش همینه و شاید هم الان پیداش بشه. قلبم به شدت می زد دوست داشتم بعد تقریبا دوسال اون و ببینم ولی باز همون کینه قدیمی به سراغم اومد من داشتم از خودم فرار می کردم صاحب کافی شاپ یه چایی برام اورد و شروع کرد به حرف زدن بهم گفت که قصد فضولی توی زندگی من و نداره فقط می خواد بهم بگه که خیلی زود دیر میشه پس بهتره تصمیم عاقلانه ای بگیری که روزی پشیمان نشی .من هیچ حرفی نزدم اون مرتب حرف می زد بهم گفت که بهتره خودت و رنج ندی و با من دردل کنی که هم سبک بشی و هم شاید تونستم کمکت کنم .بهش گفتم که هیچکس نمی تونه کمکم کنه هر جور بود از زیر زبونم کشید بیرون نشستم وهمه چی زندگیم و براش تعریف کردم بهم گفت مرد باش واگه لایق بخشش هست یه فرصت دیگه بهش بده . اون بهم گفت کسی ساعتها توی این سرما منتظر توست نمی تونه
ادامه دارد ........


منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت دهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت دهم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته