فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت دوازدهم

کیومرث - قسمت دوازدهم

ویرایش: 1395/10/4
نویسنده: chaampol
💠همین که نسرین را از خونه بیرون کردم به مهراوه یکی از دوست دخترهام زنگ زدم و دستور بعدی صادر شد مهراوه از اون دخترهایی که بود که زیاد پایبند نبود و راحت زندگی می کرد اون خیلی به حرف من گوش می داد. بهمین خاطر برای پیشبرد نقشه ام فرد مناسبی بود .می دونستم نسرین تو وضعیت روحی بدی قرار داره و شرایط مناسبه . از مهراوه خواستم سر راه اون قرار بگیره و سر دوستی را با اون باز کنه . بفهمه که چی توی کله نسرین می گذره شک مثل خوره به جون من افتاده بودو فکر می کردم که نسرین باز برای من نقشه ای کشیده . به همین خاطر سعی می کردم پیش دستی کنم ومن ضربه نهایی را بزنم. رفتار گذشته اون بدجور روی من تاثیر گذاشته بود مهراوه هر روز برای من خبر می اورد . از مهراوه خواستم که اون و بسازه مهراوه به نسرین وعده داده بود که کاری می کنه من نظرم عوض بشه اون برام تعریف کرد که وقتی بهش گفتم که من دوست دخترش هستم نزدیک بوده که سکته کنه و گفته که باور نمی کنه که من به اون خیانت کرده باشم .اون فکر می کرد که من اون ادم سابق هستم و فقط از دست اون ناراحت هستم.

💠نیت بد فقط به خود انسان ضربه میزنه. تعریف کردن اعمالی از این دست مایه سرشکستگی انسان است بهمین خاطر از بیان جزیات معذورم فقط این و بگم که نامردی را تا اون حد بردم که از مهراوه خواستم که نسرین و معتاد کنه مهراوه هم به بهانه دیدن من اورا به خانه ام می اورد و دختر بدبخت و پای بساط می نشوند.اون بیچاره هم فقط برای اینکه فرصت داشته باشه که من و ببینه قبول می کرد که با مهراوه بنشینه.اما هر وقت می امد که من و ببینه موفق نمی شد وباز امیدوار می شد که بار دیگه من و می بینه. اون نمی دونست ندیدن من برای اینه که خودم نمی خوام اون و ببینم.خودمم نمی دونستم که دارم چکار می کنم شده بودم یک دیو خونخوار مدتی که گذشت یک روز مهراوه بهم گفت که این دختره حالش خیلی بده اون مطمعن بود که نسرین از قبل معتاد بوده . واگه ادامه بده خطر ناکه از من خواست که از این کار منصرف بشم . فکر نمی کردم که شرایط تا این حد بد باشه نمی خواستم من باعث بدبختی ونابودی اون بشم
💠این بود که فکر دیگه ای به سرم زد از مهراوه خواستم که اون بیاره خونه و باز بذاره پای بساط مهراوه قبول نکرد بهش توضیح دادم که این بار اخره صبر کردم تا نسرین بیاد وقتی شروع کرد رفتم سراغش باور نمی کرد که این من هستم که روبروی اون نشستم خنده تلخی کرد و زل زد توی چشمام. و بهم گفت
بهت تبریک میگم که به ارزویت رسیدی بهش گفتم می رم وهمه چی را به خانواده ات می گم.یه روز تو باعث شدی من پیش خانواده ام سر افکنده بشم حالا نوبت منه . خنده تلخی کرد و گفت فکر کردی پیروز شدی اما اشتباه کردی این وسط کسی برنده نشد همه بازنده شدن و بیشتر از همه تو ضرر کردی تمام امیدم به تو بود اما تو من و به خط پایان رسوندی امیدوارم وجدانت همیشه اسوده باشه. وشب ها راحت سرت و بذاری روی بالش بهش گفتم بهتره دهانشو ببنده وگرنه بد میبینه اما اون نیشخندی زد و گفت تو دیگه نمی تونی با من کاری بکنی چون تصمیم گرفتم همه چی را تموم کنم. زیرا تو لیاقت عشق من نداری
بهم گفت که تو مریض هستی وباید بری پیش یه روان پزشک .

💠این وسط تو هستی که به کمک نیاز داری فکر نمی کردم که کینه این بلا را سرت اورده باشه با گفتن این حرفش دیونه شدم و باز به جونش افتادم بد جور اون و زدم جوری که تمام صورتش خونی شد ولی اون حتی یه اخ هم نگفت اون از خونه بیرون انداختم و بهش وعده دادم که همه چی را به خانواده اش می گم می خواستم خانواده اش اون و ببین و زجر بکشند بعد رفتن اون مهراوه شروع کرد به گریه کردن قلبش از این همه قصاوت من درد گرفته بود. هر چی از دهنش در اومد بهم گفت . قسمم داد که کمکش کنم بهم گفت که از خواب بیدار بشم. این بازی مسخره را تموم کنم گفت هیچ کس را ندیده که توی عمرش اینقدر صادق باشه بهم گفت که نذارم که این کینه همه چی را نابود کنه قبل از اینکه دیر بشه جبران کن مهراوه اینها را گفت و رفت. اون شب برای اولین بار توی عمرم ترسیدم از اون خونه وحشت کردم.انکار توی دنیای مردگان بودم یک لحظه یاد حرف اخر نسرین افتادم که گفت که تصمیم داره همه چی را تموم کنه. خدایا من چکار کردم نکنه اون حماقت کنه ترس شدیدی پیدا کردم می خواستم برم دنبالش تصمیم گرفتم همه چی را تموم کنم از خدا خواستم اتفاقی نیفته تصمیم گرفتم که فردا صبح برم دنبالش اونشب خواب به چشمم نیومد تا صبح بیدار بودم. ساعت هفت صبح از خونه زدم بیرون ویک راست رفتم طرف خونه نسرین
در دلم خدا خدا می گردم اتفاقی نیفتاده باشه ولی انکار سرنوشت بازی دیگری برای من داشت...
◼️کوچه خلوت بودو فقط صدای قار قار کلاغ ها بود که توی گوش من خبر از حادثه ای شوم می داد. رفتم در خونه اونها و وایسادم دل توی دلم نبود. در حالی که دستم می لرزید زنگ خونه را زدم چند بار زنگ زدم اما کسی در و باز نکرد به خودم امید دادم که اتفاقی نیفتاده . وحتما خواب هستند می خواستم برم که صدای باز شدن در را شنیدم.برگشتم مادر نسرین پشت در بود با دیدن من خشکش زد همینطور نگاه می کرد بغض کرده بود می خواستم حرفی بزنم و اما صدایم در نمیومد . مادر نسرین با حالتی سرد و فاقد روح زندگی به من گفت بالاخره کار خودت و کردی ؟ یعنی اینقدر گناه نسرین بزرگ بود که نتونستی ببخشی این بود عشقی که دم از اون می زدی.حالا که نسرین وفرستادی سینه خاک برو و از زندگی لذت ببر. امیدوارم وجدانت اسوده باشه دنیا دور سرم چرخید باور نمی کردم که نسرین مرده باشه انگار تازه متوجه شدم که چکار کردم بی هدف به راه افتادم مثل دیونه ها شده بودم فکر نمی کردم پایان زندگی به همین سادگی باشه و مرگ در یک قدمی انسان باشه. رفتم در خونه خودمان و زنگ و زدم فکر می کردم دارم یه کابوس می بینم . خواهر کوچکم در و باز کرد با دیدن من اشک توی چشماش حلقه زد . نیازی نبود حرفی بزنه . رفتم داخل خونه ونشستم هیچ کس خونه نبود از خواهرم سراغ پدر و مادرم را گرفتم .گفت که رفتن پیش نسرین بیمارستان. گفتم مگه نسرین زنده است . خواهرم گفت که نسرین دیشب وقتی همه خواب بودند رفته اشپزخانه و تمام قرص هایی که داشته را باهم خورده و بعد می خواد بره توی رختخواب که بخوابه ولی وقتی از توی هال رد میشه تعادلش و از دست میده و به لبه شومینه می خورده و از صدایی که ایجاد شده خواهرش بیدار می شه . جیغ میکشه سریع اون و به بیمارستان می رسونند اول فکر می کنند سوختگیه .ولی بعد که دکتر میاد روی سرش می فهمنند که خودکشی کرده.اونجا بود که می فهمنند نسرین ماه ها بوده که دارو های اعصاب بسیارقوی مصرف کرده. حلا فهمیدم چرا صورتش متورم شده بودو مثل پیرزن ها شده بود . معده اون و تخلیه کرده بودند ولی چون حجم دارو ها زیاد بود اون تقریبا به حالت بیهوشی دارامده بود. وفعلا معلوم نبود که میزان اسیب دیدگی چقدر بود.می خواستمسریع برم بیمارستان ولی خواهرم نذاشت وگفت که بهتره با این شرایط اونجا نری چون استقبال خوبی از تو نمیشه.خواهرم غیر مستقیم بهم گفت که تو مسئول مرگ احتمالی نسرین هستی.
◼️میگفت مادرم یه چشمش خونه ویک چشمش اشک .پدرم هم قسم خورده که دیگه من و نمی بخشه.خواهرم بهم گفت که دیگه توی این خونه جایی برای تو نیس


منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت دوازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت دوازدهم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته