فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت پانزدهم

کیومرث - قسمت پانزدهم

ویرایش: 1395/10/4
نویسنده: chaampol
🌳بی هدف می دویدم شاید داشتم از زندگی فرار می کردم هیچ وقت فکر نمی کردم اینجور به خط پایان برسم لعنت به من که باعث عذاب و بدبختی خیلی ها شدم تمام مراحل زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت. نمی دونم به درگاه خدا چه گناهی مرتکب شده بودم که زندگیم به این روز افتاد .دیگه ادامه دادن بی معنی بود بهمین خاطر رفتم خونه مجردی و تصمیم نهایی را گرفتم .چندخطی را برای نسرین نوشتم و از او طلب حلالیت کردم . یک طناب برداشتم و رفتم پشت بام. طناب را دور گردنم حلقه کردم و انداختم دور لوله مخزن اب . چشمم را بستم و خودم از روی پشت بام پرت کردم پایین . فقط برای یک لحظه فشار وحشتناکی را که برگردنم وارد شد حس کردم.و بعد از ان همه جا سفید شد و نور شدیدی دیدگانم را ازرد. چشمم را باز کردم دختری را کنار خود دیدم که داشت من و نگاه می کردخواستم تکان بخورم اما نتونستم دختر با دیدن من فوری از جا پرید و از اطاق بیرون رفت. بعد از مدتی پیرمردی وارد اطاق شد. و کنار من نشست و دستش را روی پیشانی من گذاشت.بهش گفتم من کجا هستم و شما کی هستی .

🌳پیرمرد با مهربونی گفت پسرم من همسایه روبرویی شما هستم امروز دخترم روی تراس نشسته بود که تو را دید فوری من و خبر کرد و با کمک پسرم تو را پایین اوردیم . بهم گفت که خیلی شانس اوردی که گردنت نشکسته. خدا خیلی تو را دوست داشت که دخترم تو را دید. با شنیدن کلمه شانس خنده تلخی کردم و به پیرمرد گفتم چرا نذاشتی بمیرم تا از این زندگی جهنمی راحت بشم بودن من باعث رنج و عذاب خیلی ها میشه پیرمرد که مشخص بود انسان متدینی است دستان من و توی دستش گرفت و زل زد توی چشمانم و گفت پسرم می دونی خودکشی کار ادمهای ضعیف و نا توان است ویکی از گناهان کبیره است.
🌳پیرمرد بهم گفت که نمی دونم چکار کردی اما چرا بجای خودکشی سعی نمی کنی اشتباهاتت را جبران کنی . گفتم که اشتباهات من غیر قابل جبران است اونم گفت پس برو و مرد و مردونه عواقب اشتباهاتت و بپذیر یادت باشه که همیشه خدا همراه توست و از تو مواظبت می کنه. نمونه اونم امروز سه روز خونه پیرمرد بودم اون و دخترش حسابی از من پرستاری کردند وقتی خواستم برم پیرمرد بهم گفت که پسرم یادت باشه خدا بهترین دوست انسانه . هیچ وقت این و فراموش نکن.هر وقت هم کمک خواستی من هستم . از او تشکر کردم و از خونه او خارج شدم.سراغ یکی از هم دوستای قدیمم رفتم و از او کمک خواستم .اون گفت که بهتره برم و خودم و معرفی کنم. اینجوری کارت راحت تر میشه. اما من از او خواستم ترتیبی بده از اونجا برم . حالا هر جا شد مهم نیست فقط
🌳تا اونجا که می تونم از خونه دور بشم . تصمیم داشتم برای همیشه ناپدید بشم . فرار من از ترس نبود زیرا من چیزی را برای از دست دادن نداشتم . تحمل رودر رو شدن با خانواده خودم و نسرین را نداشتم برای همین رفتن و انتخاب کردم . دوستم گفت که میخوای بری بندر عباس منم گفتم مهم نیست. فقط می خوام برم. و رفتم وقتی به بندر عباس رسیدم به ادرسی که دوستم داده بود رفتم یک خونه مجردی بود که چند نفر اونجا زندگی می کردند دوستم شفارش لازم و کرده بود بخاطر همین به راحتی اونجا ساکن شدم به دوستای جدیدم گفتم که برای کار اومدم اونا هم گفتند که چه کاری بلدم و منم گفتم هر کاری که باشه انجام میدم.به اونا گفتم که می خوام باشما کار کنم که همه زدن زیر خنده .

🔴فهمیدم اونا روی اسکله کار می کنند کارش خیلی سخته.وفکر می کردند که من مال اون کار نیستم ولی وقتی اصرار من دیدن قبول کردند از صبح تا شب روی اسکله کار می کردم همه تعجب می کردند که چرا اینقدر به خودمم فشار می اورم .شب ها که خونه می امدم از فرط خستگی شام نخورده خوابم می برد.توی اون هوای شرجی وگرم بعضی وقتا یک هفته می شد که حموم نمی رفتم. سر وضع بسیار نامرتبی داشتم بعضی وقتا می رفتم غروب دریا را نگاه می کردم و یاد تابلو نقاشی که نسرین برای من کشیده بود می افتادم. بارها تصمیم گرفتم که خودم و توی دریا غرق کنم ولی دیگه جرات خودکشی را هم نداشتم احساس می کردم تقدیر مقدر کرده که من زنده بمونم و تقاص ظلمی را که به نسرین و خانواده اش کرده بودم را پس بدم. یاد گذشته قلبمو اتیش می زد با حماقت خود تیشه به ریشه زندگیم زدم خانواده عشقم و دانشگاه و هر چیزی را که داشتم و از دست دادم .
🔴 از یک انسان تحصیل کرده شده بودم یک لات بی سر و پا کار به جایی رسید که دوستانم کلافه شدند و یک روز با من اتمام حجت کردند که دست از دعوا بردارم یا از اونجا برم اونابهم گفتند که نمی تونند هر روز دنبال من بیفتند و دعوا راه بندازند و از کار و زندگی دست بکشند. این جور پیش بره باید با کل مردم بندر دشمن بشیم . اینجوری هم نمیشه ولی من گوشم از این حرفا پر بود هر روز دعوا می کردم تا اینکه دوستانم برای اینکه از دست من راحت بشند تصمیم گرفتند من و بفرستند جزیره لاوان خودمم بدم نیومد لاوان یک جزیره نفتی بود و تردد زیاد نداشت اماده رفتن بسوی جزیره شدم در حالی که از اینده بیمناک بودم و منتظر بازی جدید سرنوشت شدم...

این داستان ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پانزدهم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته