فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت شانزدهم

کیومرث - قسمت شانزدهم

ویرایش: 1395/10/4
نویسنده: chaampol
◼️سوار لنج شدم و به سوی جزیره حرکت کردم. لاوان یک جزیره نفتی بود که شرکت های داخلی و خارجی زیادی در اونجا کار می کردند. اونجا توی یک شرکت پیمانکاری که کار تعمیر و نگهداری تاسیسات و انجام میداد مشغول شدم . همه کاری می کردم از کلنگ زنی تا جوشکاری و جابجا کردن قطعات هوای جزیره فوق العاده گرم بود و کار کردن بی نهایت مشکل. اما برای من فرقی نمی کرد. اونجا با کسی دوست نمی شدم و اگه کسی می خواست که به من نزدیک شود اونقدر بی محلش می کردم که می رفت پی کارش. فکر می کردم اینجور بهتره . گوشه گیری و انزوا طلبی با سرشت من عجین شده بود.
◼️روزها از پی هم می گذشت و من روز به روز از لحاظ جسمی تحلیل میرفتم تنها کاری که می کردم این بود که بعد از پایان کار می رفتم یه گوشه ای از ساحل و به غروب دریا نگاه می کردم . غروبی که علارغم زیبایی خیلی واسه من دلگیر بود.همیشه با نگاه کردن به غروب یاد نسرین میافتادم و تابلویی که از غروب دریا کشیده بود را مجسم میکردم.اونقدر به دریا خیره میشدم که هوا تاریک میشد و به کمپ باز می گشتم و بدون اینکه با کسی حرف بزنم شام نخورده می خوابیدم متوجه گذشت زمان نبودم فقط برگ های تقویم از گذر روزهای زندگیم خبر می داد. دو ماه که گذشت. یک روز برای حفر یک کانال به اطاق کنترل شرکت رفتیم . از سر کنجکاوی رفتم که چرخی توی تاسیسات بزنم .همینطور که میرفتم سر از اطاق کنترل در اوردم . استاد کار اونجا با دیدن من از من دعوت کرد که یک نسکافه باهم بخوریم .
◼️ناخوداگاه قبول کردم. خیلی وقت بود که با کسی حرف نزده بودم . اقای امیری رفت که نسکافه را اماده کنه. منم شروع کردم به نگاه کردن کلید های دستگاه اطاق کنترل. واصطلاحات انگلیسی را نگاه می کردم. وحسرت گذشته را خوردم که چرا زندگیم و خراب کردم دستی دستی خودم و از همه چی محروم کرده بودم اونقدر به فکر رفته بودم که متوجه امدن اقای امیری نشده بودم .از من دعوت کرد که بشینم . نشستم و شروع کردیم حرف زدم . از مسایل روزمره حرف زدیم . برای یک لحظه هوس کردم ایمیلم و چک کنم بهمین جهت از اقای امیری پرسیدم که اجازه دارم از اینترنت استفاده کنم . اونم قبول کرد. ولی گفت خیلی کوتاه .
◼️ایمیل و باز کردم خودمم نمی دونستم دنبال چی هستم . شاید دنبال یه از نسرین بودم . نزدیگ20 تا پیام داشتم که همه مال همکلاسی هایم بودند . که سراغم را گرفته بودند . دلم برای دانشگاه خیلی تنگ شده بود. دوست داشتم جواب اونا را بدم ولی نمی دونستم چی بگم . امیدوار بودم که پیامی از نسرین ببینم و لی هیچ خبری نبود. دیس شدم و از اقای امیری تشکر کردم. بهم گفت مدرکت چیه خواستم بگم بی سوادم ولی ناگهانی گفتم که کامپیوتر خوندم . اونم با حیرت گفت که چرا اومدی این شغل را انتخاب کردی .مونده بودم چی جواب بدم بلند شدم و رفتم سر کارم . اقای امیری همینطور نگاه میکرد.
◼️بهم اشاره کرد که می خواد با من حرف بزنه . ولی من با اتمام کارم رفتم کمپ. چند روز که گذشت بهم خبر دادن که مهندس داودی باهات کار داره یلی تعجب کردم و یه جورایی ترسیدم . مهندس داودی یکی از مدیران ارشد نفت فلات قاره بود . راه فراری نبود بهمین خاطر دل به دریا زدم و رفتم پیش مهندس داودی از من خواست که بشینم و شروع کرد به حرف زدن . مهندس انسان بسیار بزرگوار و محترمی بود که به همه کمک می کرد. این و بعدها که وارد زندگیش شدم فهمیدم . اون از من سوال کرد که از کامپیوتر چی می دونم . بهش گفتم اندازه بقیه. گویا اقای امیری راجب من با اون حرف زده بود. لپ تاپ خودش و اورد و گفت که اطلاعاتش مخفی شده می تونی برگردونی برای من کار راحتی بود بهمین جهت یه جورایی احساس کردم که برای خودم زشته که بگم نمی تونم . ازش خواستم که لپ تاپ بهم بده . اونم شفارش کرد که مواظب باشم تمام اطلاعات لپ تاپ با ارزش هستند.با کمک یک برنامه ریکاوری تمام اطلاعات لپ تاپ ......

◼️برگردوندم و یه برنامه براش نوشتم که از تمام فایل های داخل لپ تاپ یک فایل پشتیبانی نگه می داشت . وقتی مهندس لپ تاپ و دید خیلی خوشحال شد.بعدا فهمیدم اون روز خواسته من و ازمایش کنه .از من خواست که با اون کار کنم . دوست نداشتم قبول کنم ولی رد درخواست مهندس شک برانگیز بود. اینطوری شد که من شدم منشی اقای داودی مهندس همیشه در سفر بود و از طریق تلفن برنامه هاشو با من هماهنگ می کرد کارم خیلی راحت بود چون کسی روی سرم نبود و راحت تمام کارهایم را انجام می دادم مهندس هم انصافا برای من کم نمی گذاشت. بعلت شرایط کاری مهندس کم پیش میومد که با هم تنها باشیم . خو شحال بودم. چون دیگه لازم نبود که در مورد خودم توضیح بدم چند ماهی اینجوری سپری شد. تا اینکه مهندس یک روز بهم گفت که دیگه به کار وارد شدی و از این به بعد باید توی سفرها همراهش باشم. چون بهت نیاز دارم و کارای دفتر و یک نفر هم می تونه انجام بده ازش خواستم که همکار دیگه ام را با خودش ببره ولی مهندس گفت که چون تو مجرد هستی . راحت تر می تونی با من هماهنگ بشی.چاره ای نبود باید قبول می کردم . چند بار خواستم بی خبر برم ولی کجا را داشتم که برم. کارمان شده بود سفر تهران. اهواز.شیراز . کرمانشاه و خیلی جاهای دیگه همنشینی با مهندس باعث شده بود که روحیه ام خوب بشه و بیشتر به خودم میرسیدم البته همیشه منتظر بودم که یک روز بیایند سراغم توی این مدت از خانواده ام خبری نداشتم و نمی دونستم شرایط انها چطوره یه حسی درونم بود که باعث میشد که با اونا تماس نگیرم از نظر خودم تماس معنی نداشت چیزی نداشتم که بگم . زده بودم همه چیرا نابود کرده بودم سفرهایم باعث شده بود که با مهندس داودی رابطه ای احساسی داشته باشم چند بار از من و خانواده ام سوال کرد که مجبور شدم بگم که پدر و مادرم توی تصادف مرده اند و فقط یک خواهر دارم که ازدواج کرده. اونقدر تابلو دروغ گفته بودم که مهندس فهمیده بود ولی به روی من نیاورد و دیگه چیزی نگفت.
این مدتی که با اون بودم خیلی دقت می کردم که رفتار مناسبی داشته باشم که از چشم اون پنهان نمونده بود . یه جورایی توی دلش جا باز کرده بودم رابطه ما شده بود یک را بطه بسیار نزدیک. اون از خودش و خانواده اش می گفت و امیدوار بود که من هم تشویق بشم که قفل دهنم و باز کنم و از زندگیم براش بگم صبر و حوصله اون ستودنی بود توی عمرم انسانی به بزرگواری و با شخصیتی اون ندیده بودم.وقتی از خانواده اش گفت اونا را شناختم یک خانواده سرشناس و معروف همه انسانهای تحصیکرده و موفقی بودند و مهسا دختر بزرگش از نویسنده های معروف ایران است که داستانهای خانوادگی اون معروفه . کسی که بعدها نقش زیادی توی زندگی من بازی کرد...

این داستان ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت شانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شانزدهم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته