فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت هفدهم

کیومرث - قسمت هفدهم

ویرایش: 1395/10/4
نویسنده: chaampol
🔵زندگی من روال مشخصی گرفته بود خودمم راضی بودم و فقط استرس و ترسی که ازپنهانکاری داشتم من و عذاب می داد و از این می ترسیدم که یک روز دستم پیش مهندس رو بشه. بارها بهم گفت که می دونم از یه چیزی رنج می بری بهتره حرف بزنی تا سبک بشی . بهم قول داده بود که کمکم کنه و لی من همچنان سکوت می کردم.تا اینکه یک روز که ایمیلم و چک کردم .مهراوه برام پیغام گذاشته بود که کار مهمی بامن داره .مونده بودم که باهاش تماس بگیرم یانه . دلم و زدم به دریا و باهاش تماس گرفتم بهم گفت که مهرداد نمرده و خانواده اش از تو هیچ شکایتی نکرده اند .بهتره برگردی منم گفتم دیگه برگشتی در کار نیست . احساس می کردم می خواد چیزی بگه ولی نمی تونست فقط اصرار می کرد که برگردم .قسم خورد که راست میگه و مهرداد نمرده. اون از یه چیزی خبر داشت نمی تونست بگه .هر چی اصرار کردم که اگه چیزی می دونی بگو . فقط انکار می کرد وقتی دید که قبول نمی کنم . بهم گفت که با خونه یه تماس بگیر .منم گفتم که خونه ای ندارم و قبل از اینکه اون چیزی بگه قطع کردم . بعد سیم کارت و داراوردم و پرت کردم توی جوب اب دوماهی از اون جریان گذشت تا اینکه مهندس داودی رفت اهواز و منم با اون رفتم شرکت نفت مارون و اونجا مشغول کار شدم یه جورایی خیالم راحت بود که مهرداد زنده است. اما میدونستم که راه برگشتی ندارم .پس تصمیم گرفتم که تنهایی به زندگیم ادامه بدم.در کمترین مدت ممکن توی محل کارم احترام زیادی کسب کردم. همه من و به عنوان یه جوان مودب وسر به زیر می شناختند و به من اعتماد کافی داشتند. زنده بودن مهرداد باعث شد که به بزرگی خداوند بیشتر ایمان بیاورم و یاد حرف پیرمرد افتادم که بهم گفت خداوند همیشه همراه ماست و از ما مواظبت میکنه.تصمیم گرفتم که با گذشته خداحافظی کنم و یه زندگی خوب برای خودم بسازم.اواخر سال 87بود که توی ازمون شرکت نفت قبول شدم و شدم کارمند رسمی شرکت نفت البته افتادم شرکت نفت و گاز غرب که مدتی هم توی شرکت نفت چشمه خوش شهر دهلران از توابع ایلام کار کردم که با تلاش مهندس داودی انتقالی گرفتم و رفتم اهواز تصمیم گرفتم که برای همیشه اهواز بمونم.گاهی وقتا یاد مادرم می افتادم و دلم خیلی هوایش را می کرد .اما می دونستم که تمام پل های پشت سرم را خراب کرده ام.توی این مدت یکی دوبار خونه مهندس رفتم و همانطور که گفتم خانواده بسیار با فرهنگی بودند اون یک دوبار باعث شد که ای من به خونه اونا باز بشه و با خانواده اونا ارتباط نزدیکی برقرار کنم.مهندس چهار تا بچه داشت دو دختر و دو پسر . که مهسا دختر بزرگ مهندس بود که همانطور که گفتم دختر بسیار باکمالاتی بود و دختر کوچکش که اسمش میترا بود.از همون اول با مهسا ارتباط صمیمانه ای برقرار کردم اون 4 سال از من بزرگتر بود . بارها می نشستیم و با هم حرف میزدیم. راجب کتا به و نوشته های اون قبلا یکی از کتاب های اون و خونده بودم باهم مینشستیم و شروع می کردیم نقد کردن نوشته های مهسا . همه هم نگاه می کردند و ازنقدهای من می زدند زیر خنده . همیشه هم یه سوال برای من پش میومد که چرا وقتی خونه اونا بودم میترا توی جمع ما نمی امد.فقط یه بار اون و دیده بودم که اونم شب توی یک جشن بود. که اونم نصف ونیمه شده بود یک راز برای من تا اینکه بعد مدتی که گذشت یک بار دلم و زدم به دریا و از مهسا درباره میترا پرسیدم مهسا هم گفت که اون یه مشکل داره که نمی تونه توی جمع بشینه دیگه سوالی نپرسیدم فکر کردم نباید زیاد قاطی مسائل خانوادگی اونا بشم. تا اینکه یک شب مهندس من و دعوت کرد خونه خودشان برای جشن تولد میترا شبی که اتفاقات بعدی زندگی من در ان رقم خورد حسابی به خودم رسیدم رفتم یک ساعت مچی خیلی زیبا هم به عنوان کادو گرفتم ساعت 9شب بود که رفتم خونه مهندس .با تاخیر 10دقیقه ای رفتم همه منتظر من بودند.مهندس با دیدن من خیلی خوشحال شد. ومن و کنار خودش نشوند.وقتی میترا اومد و چشمم بهش خورد خشکم زد واز زیبایی اون حیرت کردم . مثل یک فرشته زیبا و معصوم بود.به هر کی می رسید بدون اینکه حرفی بزنه فقط بایه لبخند از اون استقبال میکردوقتی به من رسید تولدش و تبریک گفتم اما اون بدون اینکه حرفی بزنه . لبخندی تحویلم دادو رد شدو رفت کنار خواهرش مهسا نشست. تو کل مراسم هیچ حرفی نزد وفقط لبخند می زد.وقتی هم کادوی خودم وبهش دادم اون و باز کرد و با دیدن ساعت لبخندی زد و فوری اون به مچش بست . خیلی خوشحال شدم نگاهی توی چشمانم کرد که تمام وجودم و لرزاند. به نشانه تشکر سری تکان داد و باز هیچ حرفی نزد.
ادامه دارد ...


منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت هفدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفدهم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته