فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت نوزدهم

کیومرث - قسمت نوزدهم

ویرایش: 1395/10/4
نویسنده: chaampol
◼️اون بهم گفت اگه میترا را می خوای باید صبر کنی تا اون عمل بشه و سلامتیش و بدست بیاره وقتی حرف خارج کشور به میان امد طوفانی از خشم و کینه وجودم و پر کرد یاد اتفاقات زندگیم با نسرین افتادم . اینطور به ذهنم خطور کرد باز قراره بازیچه کسی دیگری واقع بشم دوباره شیطان به سراغم امد و بهم گفت که دیگه نباید گول بخوری شک و دودلی همرا با ترس تمام وجودم را پر کرده بود.تصمیم گرفتم که اینباردیگه گول نخورم. هر جور که به مهندس و خانواده اش نگاه می کردم هیچ نشانی از بدی در انها نبود ولی رفتار گذشته نسرین بدجور روح و روان مرا نابود کرده بود که اجازه نمیداد واقعیت ها را ببینم تصمیم گرفتم که اینبار اجازه ندم که بازنده باشم . می خواستم پیش دستی کنم و ضربه اول را من بزنم و لی نمی دونستم چطور هر وقت فکری به ذهن من می رسید چهره معصوم و بیگناه میترا جلو چشمم میامد باز با خودم در حال جنگ بودم از یک طرف افکار مخربی بود که به من فرمان میداد. و از طرف دیگر افکاری بود که خوبی های خانواده میترا را به یادم می اورد تصمیم گرفتم از میترا به عنوان طعمه استفاده کنم باز این وسط یک نفر بیگناه قرار بود قربانی بشه. توی همین زمانی که من گرفتار جنگ با خودم بودم در خفا اتفاقاتی می افتاد که کار گردان اون مهسا و پدرش بودند.قرار شدمهندس کار های مربوط به رفتن میترا را ردیف کنه بیشتر
از این ناراحت بود که بعلت شرایط کاریم نمی تونستم با میترابرم بعضی وقتا دلهره عجیبی می گرفتم و یاد قضایای نسرین می افتادم ولی وقتی به خانواده داودی فکر می کردم خیالم راحت شد . مهندس با سرعت کارها را انجام میداد من هم طبق معمول همراه اون بودم. با مهندس برای بستن قرار داد با شرکتی راهی اراک شدیم وقتی به اراک رسیدیم بسوی محل جلسه حرکت کردیم . وقتی که به محل جلسه رسیدیم منتظر مدیر عامل شرکت شدیم . که یک ماشین پاچیرو از کنار ما گذشت وچند متر جلوتر توقف کرد در همین وقت گوشی مهندس به صدا در امد طبیعی هم بود.توی اینجور مواقع گوشی مهندس زیادزنگ می خورد مهندس شروع کرد به حرف زدن ویهو به طرف من برگشت و خیره به من شد. نزدیک 5دقیقه حرف زد و گوشی را قطع کرد سپس به طرف من می اومد در حالی که سعی می کرد خونسرد نشون بده به من گفت که بهتره برگردی اهواز اونجا زیاد کار داریم و اینجا به وجود شما نیازی نیست قبل از اینکه حرفی بزنم کیف مدارک و لپ تاپ و از من گرفت و رفت به جلسه . دلهره عجیبی پیدا کردم خدایا نکنه باز اتفاقی افتاده باشه. یک دفعه یاد میترا افتادم فوری با خونه تماس گرفتم ولی مادر میترا گفت که میترا خوبه و مشکلی نیست . سابقه نداشت که مهندس بدون من به جلسه بره. پس حتما اتفاقی افتاده بود به سرعت به اهواز برگشتم و فوری رفتم خونه مهندس . میترا وقتی من و دید خیلی تعجب کرد با نگاهش به من فهماند که اینجا چکار می کنم منم همه چی را توضیح دادم . میترا هم تعجب کرده بود چند بار با مهندس تماس گرفتم اما اون در حالی که لبخند می زد بهم گفت نگران نباش مشکلی نیست. مهندس بعد دو روز برگشت در حالی که معلوم بود خیلی خوشحاله. رفتارش خیلی با من صمیمانه شد . از این تعغیر حالت خیلی تعجب کردم . اون از من خواست که به خونه اونا بیام و تا برگشتن میترا و خودش اونجا بمونه .از این جالب تر این بود که گفت قبل از رفتن با میترا عقد کنم . داشتم دیونه میشدم مهندس چرا اینطوری شده بود.دقیقا سه روز بعد من و میترا به عقد هم در اومدیم . کلا اینقدر سریع اتفاق افتاد که خودمم نفهمیدم چی شد.روزی که با میترا عقد کردم.خیلی دلم گرفت تا اون روز درد بی کسی را حس نکرده بودم . دلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده بود مطمعن بودم که محال بود که اونها من وببخشند و در مراسم ازدواج من شرکت کنند . بخاطر همین اشکم در اومده بود که بعضی ها اون و به حساب خوشحالی گذاشته بودند . اون روز متوجه شدم که مهندس چند بار در گوشی با مهسا حرف زد و مهسا در حالی که من و نگاه می کرد می خندیدروزی که میترا می خواست از ایران بره خیلی دلم گرفته بود اونم بی تابی می کرد بهش امید دادم و گفتم که این دوران سخت هم تموم میشه و ازش قول گرفتم که وقتی که خوب شد باید من اولین نفر باشم که صدای اون و می شنوم وقتی که می خواست بره نا خوداگاه پیشانی اون و بوسیدم و اون در حالی که من و نگاه می کرد رفت .رفتنی که همیشگی بود ...

این داستان ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت نوزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت نوزدهم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته