فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیومرث - قسمت بیست و دوم

کیومرث - قسمت بیست و دوم

ویرایش: 1395/10/4
نویسنده: chaampol
◼️در خواست طلاق داد وسه سال است که من مشغول جنگیدن با میترا هستم ولی اون کوتاه بیا نیست و همین روزا است که از من جدا بشه . نسرین هم خیلی تلاش کرده بود که اون و منصرف کنه ولی موفق نشده است. اون واسه همیشه از زندگیم رفت .نسرین با خانواده اش برای زندگی رفتن تهران .الان سه سال است که از اون خبری ندارم همه چی زندگیم و با ندانم کاری از دست دادم کاش انسان قبل از اینکه کاری بکنه سنجیده تصمیم بگیره. وزود از کوره در نره عصبانیت و گرفتن تصمیمات انی زندگی من و نابود کرد.الان دوهفته میشه که زندگیم وارد مرحله تازه ای شده دو هفته ای که اولش را با تلخی سپری کردم ولی وقتی خوب فکر کردم فهمیدم شاید این تلخی پایانی باشد بر سختی های زندگیم.نزدیک دو هفته میشه که از میترا جدا شدم جدایی که الان فکر می کنم به نفع من شد . در مورد میترا نمی دونم چی بگم خیلی با اون حرف زدم ولی راضی نشد برای زندگی شرط وشروطی داشت که خیلی برای من عجیب بود راستش نمی دونم اسمش را بگذارم فداکاری یا حماقت روز دادگاه باهاش حرف زدم اون می گفت که زندگی تو متعلق به نسرینه و تو باید با اون زندگی کنی.هر چی توضیح دادم که من نسرین و فراموش کردم قبول نمی کرد حتی پیشنهادی داد که نزدیک بود شاخ در بیاورم اون بهم گفت که حاضره با من زندگی کنه به شرطی که با نسرین ازدواج کنم یعنی میترا همسر دوم من بشه!! زندگی من از اولش عجیب و غریب بود این یکی هم از همه عجیب تر خیلی باهاش کلنجار رفتم فایده نداشت وقتی هم که دید نمی تونه من و راضی به ازدواج با نسرین کنه حرف اخرش و زد میترا بهم گفت حالا که با نسرین ازدواج نمی کنی پس برای ازدواج با من باید تا روزی که نسرین ازدواج می کنه صبر کنم.اینجا بود که مهمترین تصمیم زندگیم و گرفتم جدایی از میترا مهسا خیلی سعی کرد ما را منصرف کنه اما من دیگه نمی تونستم منتظر یه سراب دیگه باشم.به اندازه کافی توی زندگیم فرصت ها را خراب کرده بودم حالا هم نمی تونستم چند سال دیگه به پای میترا عمرم را تباه کنم وقتی که پای برگه طلاق را امضا کردم قطره اشکی از دیدگان میترا جاری شدکه نزدیک بود باز بلرزم ولی خودم و نگه داشتم نمی دونم میتراواسه چی اینکار و کرد ولی مهم نبود اون اگه من و می خواست نباید شرط و شروط می گذاشت.مهسا باور نمی کرد که من بعد اون همه تلاش به این راحتی پشت پا به همه چی بزنم .هر چی از من خواست که بیشتر فکر کنم قبول نکردم چون نیازی به فکر کردن نبود.
◼️چند روز پیش تصادف سختی با موتور کردم که خدا بهم رحم کرد ولی این تصادف باعث شد نسرین را ببینم .وقتی که من بیمارستان بردن بعلت اینکه چند بار استفراق کردم دکتر معالجم گفت که باید چند روز تحت نظر باشم.روز دوم که بیمارستان بودم موقع نهار مادرم بهم گفت که یه نفرمی خواد تو را ببینه. قبل از اینکه من حرفی بزنم مادرم بیرون رفت که یه دفعه مهرداد وارد اطاقم شد نمی دونم از ترس بود یا خجالت که سرم و بردم زیر ملحفه مهرداد هر چی با من حرف زد فایده نداشت نمی تونستم تو روی او نگاه کنم حتی اشک ریخت و قسم خورد که گذشته را فراموش کرده و من و بخشیده .ولی من حتی نگاهش هم نکردم . فقط صدای قدمهای اون و که داشت دور می شد را شنیدم.بغضی سخت گلو را فشار می داد نفسم بند امده بود وقتی سرم را از زیر ملحفه بیرون اوردم دیدم یکی روی سر من نشسته وداره گریه می کنه خوب که نگاه کردم دیدم. نسرین است چقدر شکسته بود به خدا نشناختم مثل یک پیرزن 60ساله شده بود شاید وزنش 40کیلو هم نبود.چشمانی به اون زیبایی حالا پژمرده شده بود اون فقط گریه می کرد و از من می خواست که اون وببخشم و حلال کنم اما من فقط نگاهش می کردم دوست داشتم بهش بگم تو من و ببخش ولی انگار کسی گلوی من و فشار می داد. نسرین رفت و من از پشت سر دور شدن اون و دیدم احساس کردم که این بار اخر است که اون و می بینم.توی بیمارستان با یه پرستار اشنا شدم اون وقتی داستان زندگیم و شنیدخیلی من و راهنمایی کردو از من خواست که به نسرین کمک کنم بهش توضیح دادم که نمی تونم اون و ببخشم ولی اون بهم گفت بر و بهش کمک کن اما بهش بگو که نمی تونی اون و دوست داشته باشی .بهتره هر کدام بریم دنبال زندگی خودمان پرستار خیلی انسان با شعوری بود راستش خودمم با دیدن نسرین کلی ترسیدم مطمعنم مدت زیادی نمی تونه دوام بیاره . می ترسم بخاطر کمک نکردن به اون یه عمر عذاب وجدان بگیرم از یه طرف هم میترسم رفتن من به طرف نسرین اون و امیدوار کنه بعد سالها فهمیدم اون گوهر دشت کرج زندگی میکنه یکی از دلایلی که مردد میشم اینه که امکان داره با مهسا روبرو بشم. هر شب اون لحظه اخری راکه نسرین توی بیمارستان از کنارم رفت به خوابم میاد نمی دونم چرا احساس می کنم که اون اخرین باری است که اون و میبینم تو بد مخمصه ای افتاده ام دیگه فرصت اشتباه ندارم نمی دونم چکار کنم...
پایان 🌹


منبع: کانال تلگرام روانشناسی زندگی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کیومرث - قسمت بیست و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: روانشناسی زندگی ، کانال روانشناسی زندگی ، کیومرث ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و دوم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته