فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواب گل سرخ - قسمت دهم

خواب گل سرخ - قسمت دهم

ویرایش: 1395/10/4
نویسنده: chaampol
محسن با خشم و کفش اسکیتش آمد؛ گفت: چیشده وسط کار؟!
این بچه ترسیده؛ یاد نمیگیره !
مرد گفت:خانم؛ شاگرد خصوصیته! از روی شانه اش نگاهم کرد...ایل مغول حمله کردند! گفت:کفش بپوشین!

و با چنان تحکمی گفت که فکر کردم دو دقیقه بعد اعدامم میکردند! بستن کفشها را بلد نبودم. از خجالت ؛ دستهایم کار نمیکرد؛ نمیشد کمک خواست؛بچه که نبودم ! یکربع بعد ؛ محسن برگشت و دختربچه را تحویل داد؛ دفتر شلوغ بود.مسول آنجا ؛ حواسش نبود که من هنوز کفشهایم را نپوشیده ام! ناگهان دیدم محسن خم شد وشروع کرد به بستن کفشهای من ؛ از موهایش ؛ بوی شامپوی خارجی میامد!

گفتم: ببخشید من اصلا وارد نیستم! گفت: همه مون اولش وارد نیستیم! خوب نگاه کن ؛ یاد بگیر! بلند شو! خیلی زود دوم شخص مفرد شده بودم! و او رییس...

جوری دستور میداد که انگار فرمانروای هفت سرزمین است! ولی برای من؛ آن لحظه واقعا فرمانروا بود ! چون بدون کمک او ؛ حتی نمیتوانستم با آن کفشهای فلزی بلند شوم ؛ چه برسد به اینکه تعادلم راحفظ کنم!

گفتم؛ نمیتونم با اینا ؛ حتی تا دم پیست بیام؛ آستینم را گرفت وگفت : قانون اول: هر چیزی معلمت میگه ؛ بگو چشم!

ببین من پاهامو چه جوری برمیدارم!بی اختیار پرسیدم ؛ مگه شما چند سالته اینجوری دستورمیدی؟

و بعد میخواستم بگویم : اون دختر؛ مینا ؛ فقط شونزده سالشه! دومی را نگفتم ؛ همان اولی کافی بود؛ که تمام تاتارهای جهان به جانم بریزند.اخمی کرد!


چشمانش مثل تیغ شمشیر؛ زخم تندی زد. ساکت شدم.

گفت : سوال خصوصی ممنوع!

گفتم:.چشم ! و با خودم گفتم : خاک برسرت مانا ! مثلا آمدی این موجود رو ارشاد کنی؟ خودت اسیر این گرگ شدی که ! الان اگر اون آستین منو ول کنه ؛ با مغز وسط زمینم !

موسیقی همچنان پخش میشد که وارد پیست شدیم ؛ مرا به طرف نرده ها برد ؛ گفت: دستتو بگیر اینجا...

اول یه پا ؛ ببین ! درجا بزن...بعد پای دیگه ؛ فقط درجا ! پاها نوبتی.... من الان میام ؛ و رفت تا به شاگرد دیگرش که روی زمین پخش شده بود؛برسد؛ پسربچه ای نوجوان که موقع چرخ زدن؛ زمین خورده بود!...


خجالت کشیدم...بااین سنم ؛کنار نرده ها ؛با دو فولاد سنگین در پایم؛ درجا میزدم، مثل اسیران رومی! و حس میکردم همه به من خیره شده اند!دردلم گفتم : لعنت به تو مینا ! آدمو به چه کارایی که وادار نمیکنی!

من فقط میخواستم با این مرد؛ حرف بزنم ؛ببینم چه جورآدمیه؟! نذاشتن! حالا اسیر چنگیزخان شده بودم ! اگر نمیامد؛ تا ابد به نرده ها چسبیده بودم و باید؛ درجا میزدم ! درجا ؛ درجا...مغول هم به خدا به مترجمانش چنین شکنجه ای نمیداد! مترجمان و کاتبان ؛ همه جا احترام داشتند؛ حتی در میدان جنگ!
.
پس از چند لحظه آمد ؛ موهایش را از صورتش کنار زد؛ گفت درچه حالی؟!

گفتم: | حال گل در چنگ چنگیز مغول! |
لبخند زد : شعر قیصر جانه که!

تعجب کردم شاعر را میشناسد ! گفتم: پاهام خشک شده !
گفت: پس یه کم راه بریم ! تا خواستم بگویم نه! آستینم در دستش بود؛ با قدم ششم ؛ با پهلو روی زمین افتادم ؛ درست روی قوزک پایم !
تیزی فلزی کفش؛ درگوشتم رفت؛ سرم گیج رفت ؛ در گوشهایم صدای سوت شنیدم...درد؛ کشنده بود ؛ نمیتوانستم نفس بکشم ! دیگر چیزی یادم نیست؛ جز اینکه بغلم کرد ؛ بوی خون با عطر گل سرخ!داد زد؛ برین کنار! ازحال رفتم؛ چند دقیقه بعد که نمیدانم چقدر گذشت ؛ چشمانم را باز کردم ؛ روی نیمکت دفتر دراز کشیده بودم ؛و محسن داشت به من تنفس مصنوعی میداد!

خواستم عقبش بزنم ؛ گفت: آروم...الان اورژانس میرسه! نفست قطع شده بود؛ خودشون گفتن یکی تنفس مصنوعی بده تا برسیم...کسی جز من؛ جلو نیومد!

از درد بود یا چیز دیگر ؛ ناگهان گریه ام گرفت؛ شانه ام را گرفت و گفت : اگه میخوای داد بزن! کسی اینجا نیست. ازت خون زیادی رفته ؛ میدونم درد داره... داد بزن! با دستهایش ؛ اشکم را پاک کرد.گفتم : به این شماره که میگم؛ زنگ بزن بیان ؛ نمیخوام اینجا بمونم ...گفت:باید بری بیمارستان! گفتم :دیگه فرمانروا نیستی ؛ دستور نده؛ تموم شد!

گفت :دیوانه...کارت دانشجوییتو دیدم ؛ سنمو میخواستی ؟سه سال ازت بزرگترم !

پس ساکت شو ؛کاری که میگم بکن !گفتم :چیه اون کار ؟ گفت: هیچی خودم باید انجامش بدم؛ و دوباره صورتش را جلو آورد که به من تنفس مصنوعی دهد؛ من با وجود اینکه
نفس کشیدنم ؛ دشوار بود و درد داشتم ؛ با تمام زوری که برایم مانده بود ؛ در گوشش خواباندم!

شوکه شد ! شوکه! سرش پایین بود ؛موهایش روی صورتش ریخته بود؛ چند لحظه طول کشید تا موهایش را کنار بزند و سرش را بلند کند!...


منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره خواب گل سرخ - قسمت دهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، خواب گل سرخ ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت دهم