فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و سوم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و سوم

ویرایش: 1395/10/5
نویسنده: chaampol
🔻واقعا برام سخت بود اما احتیاج به کمک فکري داشتم !به همین دلیل اروم و زیر لبی، با خجالت گفتم
شاید لازم باشه که وضعیت فعلی رو قبول کنم و به قول قدیمیا بشینم و خانمی ام رو بکنم؟
تا اینو گفتم، سوگل، مثل اینکه یکی داره بهش فحش میده، عصبانی شد و گفت
نه مامان !شما نباید این کارو بکنین !شما همیشه براي ما الگو بودین !شما همیشه به ما یاد دادین که از حق و حقوقمون
دفاع کنیم !حالا اگه خودتون خلاف این چیزا که به ما گفتین عمل کنین .این شخصیتی که تو ما به وجود اومده نابود میشه
آخه شما هنوز سنی ندارین !شما، هم احتیاج به مادر دارین و هم پدر
کدوم پدر؟ !شما این چند ماهه، خیلی خوب تونستین مسئله رو از ماها پنهون کنین
اما براي ما چه فرقی کرد؟ !هر بار که بابا شب نمی اومد خونه، شما بهانه می آوردین که مثلا بابا تو شرکته و کارش زیاده !یا مثلا بابا گرفتاره و باید به ساختمونا سر بزنه و خلاصه هزار تا از این بهانه ها
صبح م که ما از خواب بلند می شدیم، شما یا می گفتین که بابا صبح زود رفته سر ساختمون یا دروغکی می گفتین که بابا دیشب دیروقت اومده و خوابیده !ما چند شب چند شب بابا رو نمی دیدیم !اما یکی دو دفعه که شما در اتاق خواب تون رو
بسته بودین و به ما گفتین که بابا خسته س و خوابیده، من یواشکی رفتم که یه لحظه بابا رو ببینم، اما هیچکس تو اتاق
خواب نبود !بابا اصلا شب نیومده بود خونه !بابا الان خیلی وقته که هفته اي سه چهار شب خونه نمی اد !اگه شمام وضع موجود رو قبول کنین، بازم براي ما فرقی نداره چون بابا میره پیش اون زنش و می خواد گاهی به ما سربزنه !پس مثل این می مونه که شماها از هم جدا شدین، فقط کلمه طلاق وسط نمی آد بعد منو بغل کرد و گفت :
مامان !خواهش می کنم اون کاري رو که به نظرتون درسته انجام بدین
آخه شماها
اینم یه درس براي من و سامانه !شما نباید به ماها یاد بدین که ضعیف باشیم و بذاریم که هر کسی پا رو حق مون بذاره
کلافه شده بودم !نمی دونستم کی درست می گه یا اصلا چی درسته !آیا اگه کوتاه می اومدم، کار درستی بود؟ آیا به حقوق انسانی خیانت نمی کردم؟
سامانم اومد کنارم نشست و گفت
مامان سوگل راست میگه
« یه لبخند بهش زدم که گفت »
یه پسري چند سال پیش تو کلاس ما بود که همه بچه ها رو می زد و اذیت می کرد .به هر کدوم از بچه ها که زورش می
رسید، زور می گفت .همیشه خوراکی ماها رو ازمون می گرفت و خودش می خورد !یه بار اومد سراغ من و نصف بیسکوئیتم رو ازم گرفت .منم
بهش هیچی نگفتم چون هنوز نصفه دیگه داشتم .یادمه وقتی ظهرش براي شما جریان رو تعریف کردم، شما بهم گفتین که نباید بهش اجازه می دادم که این کارو بکنه حتی اگه بازم براي خودم بیسکوئیت مونده باشه
فرداش که رفتم و موقعی که داشت خوراکی ش رو می خورد، بزور و با هر سختی اي که بود، نصفی از خوراکی هاشو ازش گرفتم
از اون به بعد دیگه به کسی زور نگفت و خوراکی هیچ بچه اي رو ازش نگرفت
برگشتم به چشماي سامان نگاه کردم !برق غرور توشون موج می زد !چقدر بزرگ شده
بود !چطور تا حالا متوجه بزرگ شدنش نشده بودم؟ !چه استدلال ساده و محکمی داشت
و چه روح قوي و با اراده اي
دو تایی منو ماچ کردن و با لبخند اما ؼمگین بلند شدن لحظه اخر سوگل بهم گفت
مامان شما خسته این .چرا چند روزي نمی رین مسافرت؟
بهش خندیم که گفت
جدي میگم !اصلا همین فردا کاراتون رو بکنین و دو روز برین مشهد !هم روحیه تون عوض می شه و هم می تونین
خیلی خوب فکر کنین و تصمیم بگیرین
بی اختیار گفتم
مشهد؟ !فردا؟
کی داره این حرف رو می زنه؟ !سوگل یا پدرم!
پدرم همینو گفت !تقریبا دو ماه بعد از اینکه سوگل رو از بیمارستان آورده بودیمش خونه !اومد بالا و اول منو ماچ کرد و بعد سوگل رو !یه خرده نشست و بعد وقتی داشت
می رفت پایین گفت
من و مادرت فردا می ریم مشهد !نذر کرده بودیم که اگه به امید خدا تو و بچه سالم باشین، یه سفر بریم مشهد
پدرم هیچوقت از این نذرا نمی کرد .حتما به خاطر اومدن خونواده فریبرز بود که
می خواست چند روزي بره مسافرت که وقتی اونا می آن، خونه نباشه !همون روز فریبرز گفته بود که فردا شبش خونواده ش براي عذرخواهی و آشتی می خوان بیان خونه م...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و سوم