فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و پنجم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و پنجم

ویرایش: 1395/10/5
نویسنده: chaampol
🔻یکی یکی حرفاي پدرم داشت ثابت می شد و این من بودم که چوب تمرّد و بی اعتنائی به تجربیات پدر و مادرم رو می
خوردم
پدر! خواهش می کنم! مهریه رو کی داده و کی گرفته؟! مرد اگه بخواد
سر ناسازگاري بذاره، کاري می کنه که
این حرفا رو که تو نباید بزنی! این
حرفای که خانواده ي شوهر موقع خواستگاري و بعله برون می گن! دخترجون تو آخه چقدر ساده اي! حرف اونا رو هم تو می زنی؟! مهریه یه پشتوانه براي دختره! چهارده تا سکه می دونی یعنی چی؟!
یعنی هیچی! یعنی مفت بیان و دختر رو ببرن
ترو خدا پدرجون آروم تر صحبت کنین! می شنون! زشته
آخه دلم داره می سوزه! دختر خوشگل و تحصیل کرده م رو دارن مفت مفت می برن و هم تحمل این که صد و پنجاه تا
سکه رو تو یه ورق کاغذ بنویسن ندارن! اگه می گن مهریه رو کی داده کی گرفته، خب تو قباله بنویسن ده هزارتا! کسی
که قرار نیس بگیردش، پس بنویسن! نه دختر جون، اینا همه حرفه! مهریه عندل مطالبه س و زن هر لحظه می تونه
خانم قائمی
دریا
بله بله! ببخشین
خانم قائمی! در زمانی که منزل رو به نام شوهرتون می کردین، تو اون دفترخونه، کسی متوجه نشد که براي چی اینکار
رو می کنین؟
سعی کنین یادتون بیاد
فکر نکنم
لحظه اي که می خواستین دفتر و سند رو امضا کنین، محضردار چی بهتون گفت؟
فکر کنم پرسید که حساب و کتاب تون رو کردین؟
شما چی گفتین؟
هیچی! گفتم بله. آخه چطور می تونستم حتی فکر یه همچین روزي رو بکنم؟! مهناز! تو خودت فریبرز رو می شناسی! اصلا تصورشم می کردي که یه دفعه اینطوري بشه؟
خیلی ناراحت شده بودم. خانم فضلی زنگ زد و برام آب آوردن. کمی خوردم و آروم شدم
در تمام این سال ها حتی یه بار هم به همدیگه توهین نکردیم! همیشه بین مون عشق بود و مهربونی! همیشه پشت همدیگه بودیم! یعنی من همیشه پشت اون بودم
می دونین، در این مدتی که با هم زن و شوهر بودیم، شاید صدها نقشه ساختمون کشیدم! هر چی م پول می گرفتم به سرمایه ي شرکت اضافه می کردم تا تقویت بشه
تمام نقشه هاي ساختمونایی رو که ساختیم خودم کشیدم
مهناز یادته؟! روزي که خونه پدري م رو می خواستیم بسازیم؟
مهناز سرش رو تکون داد
اومدم و از تو پول قرض کردم. اونکه کسی رو نداشت! در واقع هم زمین از من بود و هم پول ساختنش و هم مهندسیش
اولین کارم بود. چهار طبقه. خیلی برامون سود داشت. چقدر خوشحال بودیم. تمام سختی هایی رو که تا اون موقع کشیده بودم، با ساخته شدن اولین خونه فراموش کردم
مهناز! من هنوزم باورم نمی شه که فریبرز این کار رو کرده باشه
مهناز دستم رو تو دستش گرفت
قرار شد که خانم فضلی، یه قرار ملاقات با فریبرز بذاره تا شاید بشه به صورت مسالمت آمیز مسئله رو تموم کنه. آدرس و شماره تلفن شرکت رو بهش دادم و با مهناز ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم تو خیابون ولیعصر، به طرف بالا می رفتیم. مهناز داشت حرف می زد و دلداریم می داد
اما من تو حال و هواي خودم بودم و داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم
از هر جا که رد می شدیم، یه خاطر برام زنده می شد! برام خیلی عجیب بود! بارها و بارها با فریبرز از این مسیر رد شده بودیم و من از شیشه ي ماشین این مناظر رو دیده بودم اما هیچوقت خاطره اي برام زنده نشده بود! ولی حالا، حتی با دیدن درختاي چنار خیابون ولیعصر، یاد خاطره هام می افتادم! چرا اینجوري بود؟! یعنی تو این مدت وقت فکر کردن
به خاطرات رو نداشتم یا در خودم احتیاجی نمی دیدم که خاطراتم رو مرور کنم؟! اما چرا؟
تقریبا دو سال پیش! داشتیم از شرکت بر می گشتیم خونه. من و فریبرز، تو ماشین نشسته بودیم. یه بار اینکار رو کردم!
نسبتا خلوت بود و بارون شدیدي گرفته بود. سوار یه تویوتاي آخرین مدل بودیم که فریبرز تازه خریده بود. خیابون
تند رانندگی می کرد. یه نوار گذاشته بودیم و دوتایی گوش می کردیم...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و پنجم