فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و ششم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و ششم

ویرایش: 1395/10/7
نویسنده: chaampol
🔻یادمه همونجور که تند می رفتیم، از کنار یه دختر و پسر رد شدیم و لاستیک ماشین افتاد
تو یه چاله و یه مقدار آب پاشیده شد به اون دختر و پسر! همون موقع بود که یه خاطره برام زنده شد! تازه ازدواج کرده
بودیم و هیچی نداشتیم! یه روز همون وقتا، با فریبرز داشتیم بر می گشتیم خونه...بارون می اومد. تو خیابون منتظر تاکسی بودیم که یه ماشین کاماروي شیک، با سرعت از جلومون گذشت و افتاد تو یه چاله و هر چی آب و گل بود پاشیده شد به ما! توش یه دختر و پسر یا یه زن و شوهر جوون نشسته بودن. یه آن برگشتن و به ما دوتا نگاه کردن و دوباره حرکت کردن و رفتن! اون لحظه به قدري دلم خواست که جاي اون زن و شوهر ما بودیم
فریبرز! یعنی یه روزي م می شه که من و تو مثل این دوتا تو یه ماشین شیک و آخرین مدل بشینیم و جاي الان ما، یه
دختر و پسر جوون باشن و ما بهشون آب بپاشیم؟
فعلا تو خرجی خونه موندم نمی دونم! منکه حتما یه روزي می شه اه...! انقدر ناامید نباش! زود بگو آره
حتما می شه اگه تو بگی، پس
اما من اگه اون روز رسید و به یه دختر و پسر جوون آب پاشیدم، مثل اینا، همینطوري ولشون نمی کنم و برم
یادمه همون لحظه آرزوم عملی شده بود و با فریبرز، تو یه ماشین شیک نشسته بودیم و بارونم می اومد و به سر و صورت یه دختر و پسر جوون آب پاشیدیم، بلافاصله به فریبرز گفتم نگه داره. اونم نگه داشت
چی شده؟
چیزي یادت نیومد؟
چی؟
دنده عقب بگیر
براي چی؟
همچین تند رفتی که سر و صورت اون دختر و پسره رو خیس کردي
خب که چی؟
برگرد سوارشون کنیم
جدي می گی یا شوخی می کنی؟
اون زن و شوهره یادت رفت؟ ماشین کامارو داشتن ها
« زد زیر خنده، و گفت »
!چه خوب یادته
برگرد حالا
دنده عقب گرفت و جلوي پاي اون دختر و پسر ترمز کردیم و بعد از عذرخواهی ازشون سوارشون کردیم و تا دم در
خونه شون رفتیم و وقتی داشتن پیاده می شدن، به دختره گفتم
می دونم موقعی که بهتون آب پاشیدم چه آرزویی کردي! منم، یه روز، خیلی سال پیش همین آرزو رو کردم و بهش
رسیدم
ایشالا شماهام به آرزوتون می رسین
دریا! دریا
هان
بازم رفتی تو فکر؟
دست خودم نیس. تو نمی دونی کجام می سوزه! اگه بهش بد کرده بودم دلم نمی سوخت
چقدر بهت گفتم دریا، حواست به زندگیت باشه؟! هر بار گفتم، چی جوابمو دادي؟فریبرز یه چیز دیگه س! شوهر نیس که، جواهره! بیا! اینم جواهر
مهناز! یه دقیقه همینجا نگه دار
اینجا؟! چی شده؟
تو نگه دار
چیزي می خواي بخري؟
اینو گفت و گوشه خیابون پارك کرد و به من نگاه کرد که بهش گفتم
اینجا یادت هس؟
کجا؟
اونور خیابون
یه نگاهی به اون طرف خیابون کرد وگفت ...



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و ششم