فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و هفتم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و هفتم

ویرایش: 1395/10/7
نویسنده: chaampol
🔻اینجا همون جاس که برف بازي می کردیم دیگه! سال اول دانشگاه! می خواستیم بریم کوه
« یه نگاهی بهش کردم و گفتم »
چقدر خوبه که آدم دوستی داشته باشه که علاوه بر دوستی، شریک خاطرات شم باشه
یادته چقدر خوش بودیم؟
واقعا خوش گذشت، هر چند که من از دست اون پسره ي ایکبري ناراحت بودم
یادته وقتی رسیدیم بالا، چقدر خسته بودیم و آتیش و چایی چقدر بهمون چسبید؟
آره! اون پدرسگ چه موس موسی می کرد! عین نوکر برات می دوئید این ور و اون ور
شاید منم اشتباه کرده باشم
نه بابا! اینا همه شون همینجورن! تا بهشون بعله رو نگفتی، عبد و عبیدتن! همچین که فهمیدن دیگه شون
خر از پل
گذشته، یه دفعه از این رو به اون ور می شن! حالا بعضی ها شون چشم و رو دارن، بعضی هاشون نه! یه چیزي ازت
بپرسم ناراحتنمی شی؟
نه، بپرس
وقتی پدر و مادرت، خدابیامرزا تصادف کردن، یه پولی بیمه به تو داد! چیکارش کردي؟
تنها اون پول که نبود! پدرم خودش بیمه بود! هم پول رو گرفتم! هم از بیمه ي پدرم پول گرفتم
خب
راستش تا چند سال رغبت نمی کردم به اون پول دست بزنم! اکراه داشتم! دلم راضی نمی شد! هرچی بود، پول خون پدر و مادرم بود
حتما اونم دادیش به فریبرز؟
نه
چه عجب
گذاشته بودمش بانک
خب
اوایل سال پنجاه و هفت که داشت انقلاب می شد،با بهره ش از بانک گرفتم. یعنی یکی از اقوام مون که خیلی م پولدار بود، داشت همه چیزش رو می فروخت که بره خارج. خیلیم ارزون می داد! منم همه ي اون پول رو از بانک گرفتم و دو تا قواره زمین ازش خریدم. طرفاي آریاشهر! دوتا چهارصد و پنجاه متري! ازش متري دویست تومن خریدم
اونوقتا اونجاها بیابون بود
خب
چند سال پیش جفت شونو ساختیم و فروختیم
پولش چی شد؟
مثل بقیه! رفت جزء سرمایه ي شرکت
واقعا که دریا! هر بالیی سرت بیاد حق ته
فقط بهش نگاه کردم که گفت
به جون تو حرص می خورم که اینا رو می گم! آخه کدوم آدم عاقل یه همچین کارایی
می کنه که تو کردي؟
زن وقتی عاشق شوهرش باشه، دیگه بین شون این حرفا نیس! منم عاشق فریبرز بودم. اونم همینطور! براي همین بینمون تو و منی نبود. غیر از اون، من همونکه به بچه ها می رسیدم و به وضع شرکت سر و سامون می دادم و به
ساختمونا سر می زدم، خیلی هنر کرده بودم! دیگه وقت اینکه براي فروش هر آپارتمان برم محضر و دارایی و ثبت و
شهرداري و این جور جاها رو نداشتم. این کارا پاي فریبرز بود! اي بابا! اگه بخوام فکر این چیزا رو بکنم، دیوونه می شم! اصل کار جوونی و عمرم بود که هدر شد
واقعا بی شرفه
حرکت کن بریم
بیست دقیقه بعد جلو خونه مون نگه داشت و هرچی اصرار کردم که بیاد تو خونه، نیومد و خداحافظی کرد و رفت. واستادم. تا رسید سرکوچه و پیچید تو خیابون اصلی. برگشتم که
اصلا حوصله ي حرف زدن باهاش رو نداشتم. برم تو خونه که همسایمون صدام کرد.
حتما
می خواست براي یه نفر پول جمع کنه. زن خیري بود. هر چند وقت به چند وقت می اومد خونه مونو براي یه آدم بدبخت پول جمع می کرد. حتما الانم یه همچین خیالی داشت اما بد موقعی رو انتخاب کرده بود که
خودم از همه بدبخت تر بودم و یکی رو می خواستم که بهم کمک کنه
سلام خانم نعمتی...



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و هفتم